سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
داستان دلواپسی
دلـــــواپســـي
خيلي خسته بود. از دست خودش و از ساده انديشي اش. به نرده هاي روي پل تكيه داد. نگاهش را به آبهاي كارون دوخت. كمي آرامش يافت. فكر كرد اول بايد تكليفش را با خودش روشن كند. ياد گرفته بود كه دوست آن است كه تو را بگرياند، گر چه خنده هم كاري است. ولي تكرار اين عبارت كلافه اش كرده بود:
- دقّ كردن ميدوني چيه؟ نگو مي دونم، چون دقّ نكردي تا حالا! يا لااقل نديدي، ولي من ديده م. قبل از اينكه دقّ كنه، مي گفت يه چيزي روي دلم سنگيني مي كنه، مثل كوه. مثل اينكه غم همه ی آدماي تنها رو گذاشتن روي سينه م.
هوای اهواز ، چند روزی می شد که خاک بود و گرما و این دیگر قوز بالای قوز بود .بهانه ای بیشتر برای دلواپسی که او را کلافه تر کند.
با خود فكر كرد: تكرار، خسته كننده است. روز را به شب رساندن وشب كه شد تنهايي و در خود فرو رفتن. سكوت، دلواپسي، تفكر. اگر بشود اسم فكر كردن را تفكر گذاشت.
مي خواست با او باشد، ولي به خود مي گفت: خود را چه كنم؟ مي خواهم با خودم باشم، ولي او را چه كنم؟
او در درون من، غوغايي بر پا كرده و هزار توي وجودم پر تلاطم است، مثل امواج کارون، آن هنگام که بلم ها دلش را می شکافند. اگر می شد به لایه های پنهان روحش نفوذ کنی ، می توانستی بفهمی او افق دیگری را می بیند. شعری را که شب قبل سروده بود، در خود و با خود ، زمزمه كرد:
" تر مي شوم، وقتي نمناكي چشمانت را مي بينم. تر مي شوي، وقتي نمناكي چشمانم را مي بيني. بغض مي كنم، هنگامی که صداي بغضت را مي شنوم. مي داني، پشت آن كوه،یک کلبه است . کنار کلبه، يك چشمه است به زلالي چشمانت. به آنجا مي رويم تا اشكهايمان را به چشمه هديه كنيم. خوب... چه مي گويي؟ كارت دعوت ،برايت نمي فرستم. مي دانم كه مي آيي. ازدل گرفته ات و غمباد گلويت خواندم ".
آسمان را نگاه كرد. هوا،ابري بود. دلش گرفت.
- بارون، ببار. منو بشور. روحم رو بشور.
چيزي درونش را خراشيد. خواست فرياد بزند:
آهاي بارون، مي خوام بيام پيش تو. می خوام بشينم روي ابرهاي آسمون.
ولي بلافاصله، آن فرياد كه تا گلوگاه آمده بود، به درونش لغزيد. اگر چنين كاري مي كرد، بي شك او را ديوانه مي پنداشتند. نگاهش را از آسمان گرفت. با خود گفت: بذار ديگرون منو ديوونه بدونن. اصلا مي خوام بچه بشم. برم به دنياي كودكي. مي خوام مثل اون وقتها، روي ريل راه برم. با پاهاي برهنه، در هواي شرجي و آفتاب گرم تابستون. چقدر كيف داشت. كف پاهام تاول مي زد، ولي ريل داغ هموني بود كه نشون مي داد. مي سوزوند، ولي زخم به دلت نمي زد. بايد برم مثل اون موقع ، توي قطار زندگي بشينم و برم اونجا كه هراس نيست.
به خود آمد. چهره اش سرخ شده بود. اگر خوب نگاهش مي كردي، پی می بردی که تا مرز ديوانگي فاصله اي ندارد.
كنار رودخانه، نخلهاي خرما و پلكان را ديد. بي اختيار به ياد شعر مولوي افتاد. نتوانست آن را به طور كامل به ياد بياورد. نجوا كرد:
نردبان اين جهان، ما و مني است .... افتادني است ..... بشكستني است.
و به خود نهیب زد:
- نه، نمي خوام پاهام بشكنه. نمي خوام وقتي به خونه ی كبريتيم مي رم، پاهام رو گچ گرفته باشن. اون وقت كه بچه بودم، بوي نون تازه و گرم مادربزرگ، بوي بركت بود. بوي عشق بود و خونه، اونقدر بزرگ که به وسعت دل بابا بود. حالا نمي خوام با پاهاي گچ گرفته به آپارتمان كبريتيم برم.
رهگذران، روي پل در آمد و شد بودند و اتومبيلها به سرعت از كنارش مي گذشتند. نمي دانست به آپارتمانش برود يا همين جا روي پل بماند. خوب ،اگر به آپارتمانش مي رفت، مثل هر روز، مي ماند كه چه بكند. به سمفوني بتهوون گوش كند يا سفري به ديار مولوي داشته باشد. شعرهاي نيما را بخواند يا حافظ يا فردوسي، سعدي را بخواند يا کتاب تسلّی بخشی های فلسفی ...؟
دلش يك جا نبود. دلواپسي، موج مي زد. راه رفتن روي ريل. رفتن و قدم زدن در كوچه پس كوچه هاي آبادان را به یاد آورد. دلشوره اش بيشتر شد. مي دانست كه كوچه باغ دوستي، يك طرفه نيست. فکر کرد:
مي تونم بگم تو رو دوست دارم، ولي نمي تونم بگم تو هم منو دوست داشته باش.
لحظه اي ماند. مبهوت. قطرات باران را بر چهره اش حس كرد. باران، داشت خاک را می شست و آرام مي باريد.
به آسمان نگاه كرد.
- ببار ديگه ...... ببار ديگه، خيسم كن .
و باران باريد. آنگونه كه مي خواست. رگبار قطرات باران از نوك بيني اش مي چكيد. . و او زمين را مي پاييد.
- منو بشور.
پژواك صدا در گوشش، طنين انداز شد:
- دقّ كردن مي دوني چيه؟ نگو مي دونم، چون دق نكردي تا حالا ...
بغضش تركيد. انگار كبريتي به انبار باروت كشيده باشند. هق هق زد. با ابر گریه کرد، با دلواپسي،گريه اش با باران قاطي شد.
كمي كه آرام شد، بهت را در چهره اش مي ديدي. بهت مضاعف.ته مانده ی دقّ کردن را می توانستی در چهره اش بخوانی.
- نه، اينطور ي نمي شه. اول بايد تكليفم رو با خودم روشن كنم.
نعمت نعمتي- اهواز
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
معرفت
معرفت ، دٌ رّ گرانی ست
به هر کس ندهند
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
سفر
گفتی می خواهی سایه بانی بسازی در جوار کلبه ی باران
تنهایی ، چاه را می خشکاند
بیا و بساز پیشتر از آن که
کبوتر دلم ، تشنگی را تجربه کند
بیا تا خاک غریبستان را
توتیای چشم اهریمن کنیم
بیا تا لیلی را با قبیله ی مجنون آشتی دهیم
و سفری داشته باشیم به نیستان
تا "بشنو از نی چون حکایت می کند " را
با مولانا همآوا شویم
عطش پندار را نگاه کن
چه سفره ای بر گستره ی آبی خیالمان نقش بسته !
میزبان گلهای مریم هستیم
و چشمه ی احساسی که در کنار سایه بان جاریست
و من خود را که در آینه ی زمان می نگرم
چه وهم آلودمی بینم این سفر را
که جرعه جرعه ی تنهایی ام را با تو قسمت می کنم !
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
شعر
باغها را گرچه دیوار و در است
از هواشان راه با یکدیگر است
شاخه ها را از جدایی گر غم است ریشه هاشان دستها در گردن است
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
جوانی و پیری
جوانی، برهه ای از زندگی نیست.جوانی، یک حالت ذهنی است.جوانی، خوی خواست و اراده است.یک کیفییت تخیّل و اندیشه است.یک چیرگی دلیری بر ترس است.جوانی ، بیشتر گرایش به ماجراجویی است تا عشق به راحت طلبی.
هیچکس تنها با گذر شماری از سالها پیر نمی شود.مردم با از دست دادن آرمانهایشان پیر می شوند.سالهای زندگی، پوست را چروکیده می کند ، ولی از دست دادن شوق ،روح را افسرده می سازد.دلهره ، دو دلی ، بی اعتمادی به خود ، ترس و نا امیدی ، اینها چون سالیان درازی هستند که سر را خم می کنند و روحیه ی شکوفان را به خاکستر می کشانند.
انسان، چه شصت ساله باشد ، چه هفتاد ساله ، عشق به شگفتی ، شیفتگی شیرین به آغاز کارها و اندیشه های درخشان ، چالش بی پروای رویدادها ، شوق سیری ناپذیر کودکانه به آنچه پس از این فرا می رسد ، در دل او خانه دارد.
انسان به اندازه ی باور و اعتقادش جوان و به اندازه ی دو دلی اش ، سالخورده است.انسان به اندازه ی اعتماد به نفسش جوان و به اندازه ی ترسش ، سالخورده است.به میزانی که امید دارد ، جوان و به میزانی که نومیدی بر او چیره است ؛ کهنسال است.
هنگامی که شعله ی امیدها خاموش است و کانون دل را سرمای بد بینی گرفته است و شک بر هستی انسان چیره شده است ، آنگاه انسان به راستی پیر شده و پروردگار باید روحش را بیامرزد.
سامویل اولمن (1920-1840)
نویسنده ی آلمانی الاصل آمریکایی
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
فیلم کوتاه جرقه
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
زخمه ای بر تار دل
بامداد که از راه رسید
دل در سینه ام تپید
از
آوای بارش ابر
و صدای کوبه ی در
آی ، ترانه ی باران
مهربانی در می زند
در را باز کن
دل گرفته ام را با تبسمی بگشای
چشم به افق
چشم به راه پیک آشنا
بنواز باران
با زخمه ای بر تار دل
که قطره قطره ی جانم
آهنگ سر انگشتانت را منتظر است
بنواز تا
سفری داشته باشم به کلبه ی اهورایی
با سفره ای به گستره ی دشت
که پر است از گلهای مریم،نسترن و یاس سپید
بنواز تا بشنوم
حرمت بیداری دل
و آوای پرندگان سبکبال عشق را
نعمت نعمتی
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387
"بلبل سرگشته" نوشته ی علی نصیریان- با کارگردانی و بازی نعمت نعمتی -اهواز- ۱۳۵۶
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
شعر
گفتم چشمم،گفت به راهش میدار گفتم جگرم ،گفت پر آهش میدار
گفتم که دلم،گفت چه داری در دل؟ گفتم غم تو، گفت نگاهش میدار
"ابو سعید ابوالخیر"

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
شعر
لحظه های بی تو بودن
چشمه ی تشنه ی احساسم را
به برکه های خشک دعوت کرد
و به سایه بان محبّت
که زمزمه ی غریبانه ی
بی پناهی را نجواگر بودند
باران عشق را بر من ببار ای بهار
نعمت نعمتی
دوشنبه بیستم خرداد 1387
دانه های محبت
در سینه ام،قلب یک کبوتر می تپد
بگذار، آرام باشد این پرنده ی کوچک
که رهایی اش نیست از وهم عشق
پس، اگر می آیی
دانه های محبّت را با خود بیاور
پیشتر از آنکه باران ببارد
نعمت نعمتی
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
نادر ابراهیمی هم از میان ما رفت
بین من و دنیا،شیشه ای است.نوشتن،راهی است برای گذر از این شیشه،بی آنکه
بشکند."نادر ابراهیمی"
نادر ابراهیمی،داستان نویس مشهور ایران روز پنجشنبه 16 خرداد ماه سال جاری در سن 73 سالگی از میان ما رفت.همو که نویسنده ی رمان هفت جلدی" آتش بدون دود" بود و به کارگردانی خودش تبدیل به سریال تلویزیونی شد.رمان خواندنی و پر جذبه ای که بر اساس یکی از افسانه های ترکمنی نوشته شد.
امروز که در دست تو ام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
نادر ابراهیمی در قسمتی از رمان آتش بدون دود بدین گونه به تفاوت میان عشق و دوست داشتن می
پردازد:
عشق،سحر است، دوست داشتن ،باطل السحر.عشق و دوست داشتن از پی هم می
آیند،اما هرگز در یک خانه ،منزل نمی کنند.از دوست داشتن می توان به عشق رسید ، اما به هر حال،این حرکت از خود به خود نیست.از نوعی است به نوعی. از خمیره ای به خمیره ای و فاصله ایست ابدی میان عشق و دوست داشتن که برای پیمودن این فاصله،یا باید پرید ، یا فرو چکید.
شنبه هجدهم خرداد 1387
ای یار
سخاوت جرقه را چرا منتظری
که خود
شعله ای
نعمت نعمتی
َ
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
شروه
تمامت درد
کلبه ای در روشنای موسیقی آب
می روم تا
تنهایی ام را با آن
نعمت نعمتی
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
با تو بودن هم عذابی بود
بی تو بودن هم عذابی بود
نعمت نعمتی
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
داستان
گرفتار
سلام مادر، مادر، خيلي دلم گرفته. الآن كه دارم باهات حرف مي زنم، يه چيزي مثل غبار روي دلم تلنبار شده. به من ياد دادي كه هر وقت دلم گرفت، گريه كنم و نذارم غم بهم فشار بياره. گفتي اگه گريه نكنم، غم به غمباد تبديل مي شه و راه گلوم رو مي بنده. مي بيني كه به حرفات گوش كردم. اين رو هم بهم ياد دادي كه حرف دلم رو با كسي در ميون بذارم كه مورد اعتماد باشه. گفتي اگه حتي نتونه برات كاري بكنه، حداقلش اينه كه سبك ميشي و غمباد نمي گيري.
مادر، دردم رو برم به كي بگم؟ به عمو داراب كه معتاده و فكر خودش هم نيست چه برسه به من، يا به بابا كه مبتلا به بيماري فراموشي شده و يكي بايد خودش رو جمع و جور بكنه؟ ها؟ به كي بگم مادر؟
امروز، اونقدر عرصه بهم تنگ شد كه داشت بغضم مي تركيد، ولي همون موقع زن همسايه ،اومد پيشم و گفت با شوهرش دعواش شده. بتول خانم مي گفت شوهرش ، هم معتاده، هم الكلي ، هم قمارباز. كلي برام درد دل كرد و از زندگيش ناليد. منم خواستم براش درد دل كنم ، ولي ياد حرفت افتادم كه نبايد سفرة دلم رو پيش هركس باز كنم. بنابراين، بغضم رو قورت دادم و از خونه زدم بيرون و اومدم قبرستون. آخه احساس مي كنم يه چيزي مثل يه تيكه استخون توي گلوم گير كرده و داره خفه ام مي كنه. گفتم ميام سر قبرت و مي شينم هاي هاي گريه مي كنم، اما حالا هر كاري مي كنم گريه ام نمياد. بعض، جاخوش كرده و انگاري نمي خواد بتركه و راحتم كنه.
مادر، اگه بدوني چقدر دلم براي بچگيم تنگ شده! يادته هركاري داشتم به تو مي گفتم؟
آخه اون موقع هم بابا به فكر من نبود. هيچوقت دست نوازش به سرم نكشيد، اين تو بودي كه مدام به من توجه مي كردي. اگه بدوني چقدر دلم براي بچگيم تنگ شده! يادته وقتي
بچه بودم، هر وقت و هرجا كه دلم مي خواست گريه مي كردم؟ زن عمو داراب ، يه بار برام درد دل كرد. گفت يه روز عمو بهش گفته كه بره و از قلي كله براش مواد بگيره. زن عمو مي گفت، قبول نكردم، اما داراب كمربند رو كشيد و افتاد به جونم و وادارم كرد كه برم درخونة قلي كله. زن عمو، ضجه مي زد و اين حرفها رو بهم مي گفت. مي گفت تو كه مي دوني، قلي كله توي محله مون معروفه. چشاش هم هيزه، زن عمو مي گفت نيم ساعت بعد از گرفتن مواد، سر و كلة قلي كله توي خونه شون پيدا مي شه. عمو داراب هم بهش مي گه اين چه لباسيه كه پوشيدي؟ برو لباس قشنگت رو بپوش و از قلي كله پذيرايي كن.
مادر، من شنيده بودم كه آدم معتاد به جايي مي رسه كه حتي از ناموس خودش هم ميگذره، ولي باور نمي كردم تا اينكه از زبون زن عمو شنيدم. زن عمو مي گفت موندم چه كار كنم. داراب رو بعد از ده سال زندگي مشترك، رهاش كنم و مهر حلال و جون آزاد برم كه مي ترسم مردم بگن توي چنين وضعيتي كه گرفتار اعتياده و به كمك احتياج داره، نبايد تركش كني. وايسم ، ازم كارهاي ناشايست بخواد.
پريروز رفته بودم خونة عمو داراب. جلوي زن عمو، باهاش حرف زدم. التماس كردم و گفتم تو رو خدا، اين زهر ماري رو ترك كن ، چشاي عمو داراب شده بود مثل يه كاسة خون. نگاه غضب آلودي بهم كرد و گفت اين غلطها به تو نيومده، اگه راست ميگي اين حرفها رو به داداش مسعودت بزن كه به جرم حمل مواد مخدر، زنداني شده.
آخ مادرجون! اين از وضع عمو داراب، اون از وضع داداش مسعود، اينهم از وضع بابا. تازه، مادرجون يه چيز ديگه هم هست. يه هفته اي ميشه كه يه پسر جوون تعقيبم مي كنه. يه پسر بلند بالا و چهارشونه. ظاهر خوبي داره، ولي راستش نميدونم قصد و هدفش چيه.
گيرم كه بخواد بياد خواستگاري. چي بهش بگم؟ بگم بياد پيش بابام كه خودش رو هم نميتونه كنترل كنه يا از عمو داراب بخوام كه برام بزرگي كنه؟ تازه، اگه پسره بفهمه عمو معتاده كه...
مادر، گناه من چيه كه مي خوام سالم زندگي كنم؟ دوست دارم مثل همة دخترا برم خونة بخت. بچه دار بشم و يه زندگي خوب داشته باشم، ولي نميدونم از كي كمك بگيرم.
مادر، الآن كه دارم باهات درد دل مي كنم، اون پسره داره بهم زل مي زنه. نميدونم از كجا فهميده كه من اينجام. صداي قلبم رو مي شنوي؟ مي خواد از سينه ام بزنه بيرون. يه حس دوگانه دارم. وقتي بهش نگاه مي كنم، دلم مي لرزه، تو رو خدا بهم بگو آيا عشق همينه؟
مادر، پسره داره مياد اينجا. نشست سر قبرت. نگاش كن. شنفتي؟ بهم سلام كرد. الان هم كه داره برات فاتحه مي خونه. مادر، تو رو خدا كمكم كن. مي بينيش ؟ تو كه سرد و گرم روزگار رو چشيدي بگو پسر خوبيه يا ... ؟
مادر، مي بيني؟ اشكم داره مياد. حس مي كني؟ سنگ قبرت داره خيس ميشه. مادر، خوب نگاش كن و بگو نظرت دربارة اين پسره چيه؟ مادر، يه يادداشت گذاشت روي قبرت و رفت. ببينم چي نوشته. شماره تلفنه مادر. چه كاركنم؟ باهاش تماس بگيرم يا نه؟
مي دوني چيه؟ اگه باهاش ازدواج كنم ، زندگيم عوض ميشه. از يكنواختي خسته شدم. بابا، خودش رو خيس مي كنه. چند بار هم كه از خونه رفته بيرون، گم شده. اگه بدوني چه دردي كشيدم تا پيداش كردم!
مادر، حرف بزن. سهم من از اين زندگي چقدره؟ مي دوني كه دختر قانعي داري. يازده ساله كه رفتي و تنهام گذاشتي. من دارم نوزده ساله ميشم. هر چي ياد گرفتم از تو بوده. دلم برات تنگ شده. براي نوازشهات، براي خنده هات، براي حرفهاي قشنگت.
مادر، به نظرت اگه پسره ازم خواستگاري كنه و ازش بخوام بابا رو پيش خودم نگه دارم، قبول مي كنه؟
مادر، آخه يه چيزي بگو. حس عجيبي دارم الآن. دلم داره مي لرزه. علت اين لرزش دل رو نمي دونم چيه. تو برام بگو. خودت به من گفتي : براي كشتي اي كه معلوم نيست كجا ميره، باد موافق معنا نداره. حالا برام توضيح بده مادر، من كجام؟ چه كار كنم؟
نعمت نعمتي – اهواز
مهرماه 1383
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
ترنم باران
شبنم پگاه بر گل سرخ
بازتابی است از شرم تو
و نگا ه مهربانت
بهار را به میهمانی کبوتران می برد
دلم را به ضیافت چشمانت ببر
ای ترنم باران
نعمت نعمتی
شنبه یازدهم خرداد 1387
شعر
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
از خرابّی ماش آبادان
دلی از ما ولی خراب ببرد
" نیما "
شنبه یازدهم خرداد 1387
باران
گفتم:یادت باشد محبت را از روی بند برداری
چون به زودی باران خواهد بارید.
گفتی: باران که بارید،با خود مهر خواهد آورد
پس نگران محبت روی بند نباش.
این سهم پرندگان مهاجر است.
و من ماندم با نجوای دلم
که دلت را نه هماوا بود،نه همسایه
باید سفری به دلم می کردم
با راهی نو،اندیشه ای نو و طرحی نو نعمت نعمتی
پنجشنبه نهم خرداد 1387
بهارم باش
بهار آرزوهایم،بهاری تو،بهارم باش
دل همچون پرستوی مرا صبر و قراری باش
تو گفتی آسمان را دوست می داری،نگاهی کن
به مهتاب دل سرگشته حال من،سرایم باش
نعمت نعمتی
پنجشنبه نهم خرداد 1387
واگویه
گفتم: دستانت را به من بده.
گفتي: چرا؟
گفتم: تا پلي بسازيم براي عبور مرغکان معصوم.
تبسمي کردي.
گفتي: چرا؟
گفتم: براي رسيدن به ديار مهرباني. براي رفتن به سرزمين يکرنگي.
گفتي :تاکجا؟
گفتم: تايکي شدن، تا همسفر پرواز چلچله ها بودن، تا رهايي، تا معراج.
گفتي: رهايي تا کجا؟
گفتم: تا آنسوي سخاوت، تا آنسوي عاطفه ها، نه، تا بستر عاطفه ها.
گفتي: بهار آنجاست. من مي دانم.
گفتم: بهار وقتي معنا دارد که تو باشي. مي دانم که مي داني آنجا بهار است.
قطره اشکي، چشمخانه ات را نيش زد و لغزيد برروي گونه ات و ... دل من لرزيد.
گفتم: چرا گريه مي کني؟
گفتي: گريه خوب است.
گفتم: چرا؟
گفتي: روح را مي نوازد. گفتي من، هميشه گريه مي کنم.
گفتم: من بغض مانده در گلو دارم. يک بغض کهنه. راه نفسم را بسته. کاري کن که من هم گريه کنم.
گفتي: گريه بايد خودش بيايد. بايد بهانه اي داشته باشي. هر چشمخانه، تنشوي گاه گريه نيست.
گفتم: مدتهاست دنبال جايي مي گردم که بتوانم زار بزنم.
گفتي: جوينده يابنده است يا نه؟
گفتم: من که هرچه مي جويم، نمي يابم. جايي را نمي يابم. چيزي مثل غبار، روي دلم تلمبار شده. بايد آنرا خالي کنم و گرنه ...
گفتي: وگرنه چه؟
گفتم: وگرنه مي ترکم.
گفتي: مثل بادکنک؟
گفتم: نه مثل کوه.
گفتي: کوه، خود به خود نمي ترکد، بايد آبستن آتشفشان باشد.
گفتم: راهي براي گريستن نشانم بده.
گفتي: هر گريه اي، گريه نيست. ديوانه مي گريد، شوريده مي گريد. کودک هم مي گريد.
گفتم: من، هم کودکم، هم شوريده، هم ديوانه.
گفتي: گفتن کافي نيست. کودک بايد کودکي کند. ديوانه بايد ديوانگي کند و شوريده بايد، سر شوريدگي داشته باشد.
گفتم: ولي من مي ترسم.
گفتي: از چه؟
گفتم: از اينکه مرا ديوانه بدانند. از اينکه به من بخندند.
گفتي: ديوانه نمي ترسد. ديوانه به عاقلان مي خندد.
گفتم: بازهم بگو.
گفتي: نترس، دوست داشته باش. مثل يک کودك كه معصومانه دوست دارد.
گفتم: هرکس را نمي توان دوست داشت.
گفتي: همه کس را مي توان دوست داشت.
گفتم: ديگر بگو.
گفتي: تن رها کن تا نخواهي پيرهن. آنکس که سر شوريدگي دارد. عشق مي ورزد.
گفتم: چگونه؟
گفتي: اول انديشه کن. آنسان که مولانا مي گويد.
گفتم: مولانا چگونه گفته؟
گفتي: اي برادر تو همه انديشه اي مابقي از استخوان و ريشه اي
گلخني گر بود انديشه ات گل، گلشني ور بود خاری توهیمه ی
گفتم: ديگر.
گفتي: ديگر اينکه عاشق باش.
گفتم: به چه علت؟
گفتي: علت عاشق زعلتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست
گفتم: و پس از آن؟
گفتي: آنگاه سوختن را تجربه مي کني.
گفتم: و بعد؟
گفتي: عاشق که سوخت، کودک مي شود.
گفتم: ولي من کودکي ام را در خانه پدرم جاگذاشته ام.
گفتي: ديروز را به باد بسپار. رهايش کن. بايد اينک در تو طلب باشد.
گفتم: بغضم دارد مي ترکد.
گفتي: بگذار بترکد.
گفتم: اگر صداي گريه ام را شنيدند چه؟
گفتي: هيچ آدابي و ترتيبي مجوي هرچه مي خواهد دل تنگت بگوي
گفتم: دستت را بده.
گفتي: آيا انديشه کرده اي؟.
گفتم: آري. آري. دستت را به من بده.
گفتي: اين، دست من.
دستم را گرفتي. دستت را گرفتم. گرماي دستت تا نه توي وجودم رخنه کرد.
گفتم: دارم مي سوزم.
گفتي: قرار بود پلي بسازيم براي عبور مرغکان معصوم.
گفتم: دل من، يکي از آن مرغکان معصوم است.
گفتي: پس چرا منتظري؟
گفتم: اشک دارد مي آيد. دارم کودک مي شوم.
گفتي: بگذار اشک بيايد. بگذار کودک شوي. گفتي با گريه، چهرهات را بشوي. اين قدم اول است.
گفتم: قدم آخر کدام است؟
گفتي: قدم آخر هم کودکي است.
اشک، نرم نرمک آمد. پس آنگاه سيلاب. کوه ترکيد. کودکي آمد. ديوانگي از پس آن و شوريدگي و ديگر ... باز هم کودکي. قدم اول. قدم آخر.
گفتم: تا کجا بردي مرا؟
گفتي: اکنون چه مي بيني؟
گفتم: گلدسته ها را.
گفتي: ديگر؟
گفتم: و کبوتران عاشق که برفراز گلدسته ها پرواز مي کنند. آيا اين همان رهايي است؟
گفتي: ديگر؟ ديگر؟ ديگر چه مي بيني؟
گفتم: پگاه را مي بينم. آسمان را مي بينم. و شبنم را که بر گلبرگ هاي گل محمدي غنوده، آرام و دلنواز.
گفتي: اينک، نيک بينديش و نيک پاسخ بگو.
گفتم: نيک مي انديشم و نيک پاسخ خواهم داد.
گفتي: اي دوست، شکر بهتر يا آنکه شکر سازد؟
شهد در کام جانم جوشيد.
گفتم: آنکه شکر سازد.
گفتي: خوبي قمر بهتر يا آنکه قمر سازد؟
عاطفه در رگهايم جاري شد.
گفتم: آنکه قمر سازد.
گفتي: بگذار قمرها را، بگذار شکرها را کاوچيز دگر داند او چيز دگر سازد
گفتم: دارم مي سوزم.
گفتي: داري سوختن را تجربه مي کني. گفتي اکنون بگو، حالت چگونه است؟
گفتم:
ا لهي، سينه اي ده آتش افروز
درآن سينه دلي وآن دل همه سوز
هرآن دل را که سوزي نيست، دل نيست
دل افسرده غير از آب و گل نيست
گفتي: اينک ، اينک، اينک بانگ درونت را فاش ساز.
گفتم:
آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
آنکه اين آتش ندارد، نيست باد
نعمت نعمتی
پنجشنبه نهم خرداد 1387
شعر
نگو گشتیم
نگو گشتیم آدم را ندیدیم
خدایی کن بیا آدم بسازیم
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
شعر نسترن
بیا در سایه سار درخت دوستی بنشینیم
چشم اندازمان کوچه باغ دانایی باشد
و دل بسپریم به آهنگ خوش آبشار مهر
در آیینه ی عاطفه نگاه کنیم
نشانی خانه ی اشتیاق را بپرسیم
و به اوّلین شکوفه ی سیب که رسیدیم
با یک شاخه گل نسترن ، گیسوانش را شانه کنیم
فوّاره را می بینی؟
نوازش آفتاب را حس می کنی؟
نعمت نعمتی
سه شنبه هفتم خرداد 1387
داستان
دو کبوتر زیر باران
آبادان – تابستان سال
1345
صدای فیدوس پالایشگاه که درآبادان پیچید،مثل هرروز تلاشی دیگر وروزی دیگر را نوید داد.آوایی که دلنواز بود و همه ی آبادانی ها به آن عادت کرده بودند.
صبح زود که رضا از خواب بیدار شد ،رختخوابش بوی نم شرجی می داد و سیاهی" گیس" پالایشگاه،آنرا پوشانده بودو مثل هرروز دید که مادرش در گوشه ای از پشت بام،مشغول پختن نان تنوری است.بوی نان تازه،مشامش را نوازش کرد و به سرعت از روی تشک خزید به سوی تنور و به نزدیکی مادر که رسید،روی زانوانش بلند شد به گونه ای که دستش به سفره ای که گرده های نان بر آن بودبرسد و یکی از آن را برداردو دو باره بخزد روی تشک و نان را با ولع بخورد.حسن که کنار رضا صورتش را به بالش چسبانده بود با لگدی که نا خواسته ازرضا خورده بود ،غر غر کنان وسط رختخوابش نشست :میّ ، کوری؟پامو داغون کردی.
- میّ، تیر خوردی که ایقّد ناله می کنی؟
و پا در میانی مادر،به این جدل ، پایان داده بود:
- پاشین نون و چایی تونو بخورین که امروز قراره خاله خاور بیاد.
حسن مثل قرقی از جایش بلند شد و شادی کنان مادر را در آغوش گرفت:
قربون ننه م برم!خاله کی میاد؟
- قبل از ظهر.حالا پاشین که کلی کار دارم.
*****
صداي خاله خاور كه از حياط خانه به گوش رسيد ، قند توي دل رضا آب شد. به سرعت از اتاق بيرون آمد و خود را درآغوش او جا داد. حسن هم كه مشغول درست كـردن تيـركمان بـود، دست از كـار كشـيد و خـود را به خالـه خاور رسانـد . آنها مي دانستند كه وقتي خاله خاور به خانه شان مي آيد، مادركلوچه ها را از كمد بيرون مي آورد و مي توانند شكمي از عزا در بياورند. از همه مهمتر ، ته مانده پپسي كولاي خاله خاور، لذت ديگري داشت.
رضا خوب مي دانست چه كار كند. به دو از حياط زد بيرون و يك راست رفت سراغ بابا رجب بقال سر كوچه شان . هنوز بطری پپسي را از دست بابا رجب نگرفته بود كه سروكله حسن پيدا شد.
- اي دفعه نوبت مونه كه شیشه ی پپسي روبيارم.
- غلط كردي ، دفعه قبل توآوردي . حالانوبت مونه.
- دوباره شروع كردي؟يادت نيست كه دفعه قبل ، از بس سر بردن شیشه ی پپسی دعوامون شد، آخرش تو بطري را آوردي؟ مي گي نه، از بابارجب بپرس . بابارجب كه به آنها خيره شده بود، كلاه شاپوي را از سرش برداشت . وسط سرطاسش را خاراند و گفت :
- درسته رضا، اين دفعه نوبت حسنه.
حسن در حالي كه قيافه حق به جانبي گرفته بود، بطري را از دست رضا قاپيد و گفت:
- ديدي گفتم؟
و بدون اينكه منتظر واكنش رضا بشود شروع به دويدن كرد. به خانه كه رسيد مثل هميشه، كلوچه ها جلوي خاله خاور بود و حسن در حالي كه بطري پپسي را به دست مادرش مي داد، نگاهش روي كلوچه ها ماند. حسن كنارخالـه خـاور نشست . گونه هايش را بوسيد و آرام دست برد و يكي از كلوچه ها را برداشت، چپاند توي دهانش و تند تند آنرا خورد . به مادرش كه نگاه كرد، چشم غره او را ديد و دندان قروچهاش كه مي گفتي الان تمام دندانهايش توي دهانش مي ريزد.
رضا ، نفس زنان وارد شد. خواست بنشيند كه مادر دستش را گرفت و او را از اتاق بيرون برد و در حالي كه گوشش را مي پيچاند گفت:
- باز هم شروع كردين؟ هنوز خاله خاور از گرد راه نرسيده، بايد جیگرموآتيش بزنين؟ چشتون كه به او ميافته همه چيو یادتون میره؟ فكراين نيستين كه وختي اورفت چه بلايي سرتون مي آرم؟
رضا در حالي كه گوشش را مي ماليد و از درد به خود مي پيچيد گفت:
- چرا گوش مونه مي پيچوني؟ حسن كلوچه خورده ، اونوخت تلافیشو سرمو درمي آري؟
- فعلاً كه دستم بهش نمي رسه . خواستم اينو گفته باشم كه مواظب رفتارت باشي . واي به حالت اگه دست از پا خطا كني! اگه حتی یه كلوچه خوردي ، مو مي دونم وتو.
- اگه خاله خاورخودش بهم كلوچه دادچي؟
- اونوقت اشكال نداره ، اماخودت نبايد دست درازكني ، فهميدي؟
- باشه ، حالا بریم تو دیگه!
- باشه بريم ولي…
- خيلي خوب ، چشم . فهميدم . كلوچه ورنمي دارم ، امااگه خاله خاوربهم داد مي خورم .
آمدند توي اتاق . رضا كنارخاله خاور نشست . درحالي كه خودش را براي او لوس مي كرد ، دستش را انداخت دورگردن خاله خاور و او را بوسيد . حسن ،همچنان مشغول خوردن كلوچه بود. نگاهي به رضا انداخت و با اشاره انگشتانش به او فهماند كه تا حالا سه تا كلوچه خورده است. رضا كه هنوز سوزش گوشش رااحساس مي كرد ، نگاهي به مادرش انداخت واورا آگاه ساخت كه تاحالا حسن سه تاكلوچه خورده است. مادر هم بااشاره ی چشم به او فهماند كه بعد حساب حسن را خواهد رسيد. مادر ، نوشابه را به خاله خاور تعارف كرد
خاله خاورگفت:
- دستت درد نكنه خواهر، بازهم خودتو توي زحمت انداختي؟
- قابله ته نداره.
خاله خاور در حالي كه يك دستش را دور گردن رضا انداخته بود و با دست ديگرش دست كوچك حسن را نوارش مي كرد، گفت:
- اومدم كمي باهم حرف بزنيم . مو كه براي خوردن اينجا نيومدم.
- اختيارداري خواهر جون ، گفتم كه قابله ته نداره.
رضا ، نگاهش راازكلوچه ها نمي گرفت . دلش غنج ميرفت . دنبال راهي بود كه بتواند كلوچه اي بخورد . چشمان معصومش رابه خاله خاوردوخت.
بازبان بي زباني وايما واشاره ازاوخواست كه كلوچه اي به اوبدهد . اماخاله خاور مشغول خوش وبش كردن بامادرش بود.
حسن كلوچه اي ديگر برداشت وبه سرعت چپاند توي دهانش . اين موضوع بيشتر رضاراناراحت كرد. حسن حساب كارخودراكرده بود. اومي دانست بعدازاينكه خاله خاور رفت، كتك مفصلی خواهد خورد به همین خاطر چشم غره هاي مادرهم كاري ازپيش نمي برد.رضا ديگر طاقت نياورد.
سر ش رابرد طرف گوش خاله خاوروگفت:
- خاله جون ، يه خواهشي ازت دارم . بعدازاينكه حرفاموشنيدي نه، چند دقّه بعدازتموم شدن حرفام كه مادرم نفهمه مو، چي بهت گفتم ، يه كلوچه بهم بده.
خاله خاور که همه ی جهره ی پر چین و چروکش شده بود تبسم به آرامی گفت:
- چشم خاله جون.
مادر رضا كه كنجكاو شده بود. به خواهرش گفت:
- چي میگه؟
- اظهار علاقه مي كنه. خوب تعريف كن ببينم از اوضاع و احوال ، از زندگي ، از بچه ها.
- شكرخدا، خوبم.
رضا به آرامي باآرنجش زد به پهلوي خاله خاور كه حالاموقعشه. خاله خاور دست برد به طرف ظرف كلوچه ها ودوتاكلوچه به رضا داد. رضا نگاهي به مادرش كرد وخطاب به خاله خاور گفت:
- نه خاله جون، مو خوردم . خودت بخور.
- بگير عزيزم . مونم مي خورم.
رضا دوباره نگاهي به مادرش كرد و چشمان مضطرب و سرشار از سوالش را به او دوخت .صدای قلبش که به سینه اش می خورد،خون را به چهره اش دواند.نگاه مادر،به او فهماند که می تواند كلوچه ها را از دست خاله خاور بگیرد .رضا آنها را از دست خاله خاور قاپيد، اما باز هم برای اطمینان خاطر به خاله گفت:
- ممنونم خاله جون، خودت هم بفرما بخور.
- باشه خاله جون.و خاله هم کلوچه ای برداشت.
رضا، نفس راحتی کشید و مشغول خوردن كلوچه ها شد. حسن كه اوضاع راپس ديد، دست برد به طرف بطري نوشابه وليوان راپركرد وگذاشت جلوي خاله خاور.
- بفرماييد خاله جون.
- دستت دردنكنه.
حسن خيلي زرنگتر ازرضا بود. خوب بلد بود چگونه دردل خاله خاور، جابازكند.
خاله خاور كه ليوان نوشابه رابرداشت ، مادر بااشاره چشم به رضا وحسن فهماند كه ازاتاق بروند بيرون . هردوازجايشان بلند شدند . حسن ضمن برخاستن ، كلوچه اي ديگر برداشت وازاتاق زد بيرون . رضا هم به دنبالش رفت.
خاله خاورگفت:
- كجا ميرين؟
حسن گفت: ميريم بازي.
رضا هم حرف حسن راتائيد كرد.
- ها! ، داريم تيركمون درست مي كنيم.
خاله خاورگفت:
- مواظب باشين . تيركمون خطرداره . يه وخت ناغافلي به چشم وچارهم نزنين .
حسن گفت : باشه . خيالتون راحت باشه خاله جون.
- حالابيائين كمي نوشابه بخورين ، بعد برين.
حسن بازرنگي گفت : خيلي ممنون . ماخورديم.
حسن ، با اداي اين جملـه ، نگاهـي بـه مادرش كرد تا واكنش او را ببيند . او مي خواست اين موضوع رامنتقل كند كه آدم شكمويي نيست وعلي رغم تعارف خاله خاور، نوشابه نخورده ازاتاق بيرون می رود . نگاه مادر، نگاه عاقل اندرسفيه بود. حسن ، دست رضا راگرفت واوراكشاندبه داخل حياط . فرارآهو، ازدست صياد وحياط خانه گريزگاهي بود تاآنها نفسي تازه كنند.
رضا همين كه خودراآزاد حس كرد، كلوچه راازدست حسن قاپيد. حسن بالگدزد به پاي رضا وصداي ناله اورابلند كرد. رضا درحالي كه بايك دست ، پايش راگرفته بود ولنگ لنگان ازحياط خانه بيرون می رفت ، كلوچه رابلعيد وبادهان پرگفت:
- بي معرفت پاموشكوندی.
حسن كه ديدكارازكارگذشته ، بهتر ديد كاري به رضا نداشته باشد وهمان يك لگد راكافي دانست . آنها به سرعت دويدند به طرف لوله هاي نفت كه دردوكيلومتري خانه شان قرارداشت. لوله هايي كه درسه رديف وبصورت مارپيچ كنارهم قرارگرفته بودند . اين لوله ها ، براي آنها وبچه هاي كوچه به مثابه پارك بود.
جايي كه بچه ها براي طي كردن لوله ها باهم مسابقه مي دادند، باپاهاي برهنه درگرما و شرجي آبادان. داغ بودن لوله ها، برايشان لذت بخش بود. آنها عادت كرده بودند. رضا وحسن ، روي لوله ها نشستند ومشغول درست كردن تيركمان شدند. حسن ناگهان فكري به خاطرش رسيد.
- رضا؟
- چيه.
- می دونی، سال دیگه مو میرم کلاس سوم و تو میری چهارم و از وقتی رفتیم مدرسه هر تابستون کارمون بلیط بخت آزمایی فروختن بوده تا حالا.
-ها!خوب ،اگه این کارو نکنیم که نمیشه.مگه بابا روزی چند تا" سرتاسر" و "خنجر بالی" می فروشه؟
حسن، آهی کشید و گفت:
- راست میگی.خیلی دلم می خواد بشم کارگر پالایشگاه.با فیدوس برم سر کار و با فیدوس بیام خونه.مثل پدر نادر.
رضا که نگاهش را به دور دست دوخته بود، گفت:
خوش به حال نادر!هر شب یا میره سینما بهمنشیر یا سینما پیروز.تازه،میگه بعضی شبام میرم سینما تاج.
حسن که درد را در چهره اش می شد به وضوح خواند،پرسید:
- چه جوری میره سینما تاج؟میٍّ سینما تاج مال کارمندای پالایشگاه نیس؟
- چه میدونم.میگه یواشکی با رفیقاش میره.
حسن،نشست روی زمین و توی خاکها ولو شد و دستانش را از پشت، تکیه گاه بدنش کرد و طوری به افق نگاه کرد که گویی به دنبال پرنده ای می گردد. آنگاه رو به رضا کرد و گفت:
- یعنی نادر هم مثل ما، ته مونده ی پپسی کولای خاله ش رو می خوره؟
- بچه شدی؟نادر ،هر سال تابستونا از طرف شرکت نفت میره اردوی رامسر.
- -آره.خوش به حالش.پریروز می گفت قراره هفته ی دیگه بره اردو.
رضا مثل کسی که ناگهان به خود آمده باشد، از روی لوله ی نفت بلند شد و دست حسن را گرفت .او را بلند کرد و گفت:
- چته کا! اگه نادر،سینما بهمنشیر و سینما پیروز رو داره،مو و تو هم،سینما شهرزاد داریم .سینما نور داریم.بعضی وختا هم با نادر میریم سینما بهمنشیر.به جای استخر "باوارده" و" بریم" ،میریم "آب تندو"یا شطّ. ای که غصه نداره."دست ملّه مون" هم از نادر بهتره.
حسن هم برای دلداری رضا، دستانش را با دستهای او قفل کرد و شروع کردند به چرخیدن دور خودو بعد رفتند روی لوله های نفت وآماده ی دویدن روی آن شدند.هر کدام روی یک لوله. حسن گفت:
-مسابقه؟
- باشه،مسابقه.
و دویدند و در حال دویدن با صدای بلند فریاد می کشیدند و دستهایشان را برای حفظ تعادل در طرفین خویش قرار دادند.وقتی به نزدیکی پل رهگذران رسیدند که لوله ها به زیر پل می رفت ، همانجا نشستند و نفس تازه کردند. حسن که هنوز نفس می زد ،گفت:
- ميگم، يه فكري به نظرم رسيده .
- چه فكري؟
- ببين ، تاكي بايد ما، ته مونده پپسي كولاي خاله خاوروبخوريم؟
- یعنی چه؟
- ما، هميشه منتظر مي مونیم تاخاله خاوربره، بعد ته مونده پپسي اونوبخوريم.
- خوب ، اي كه كارهميشگي مونه.
- راستش يه نقشه دارم ، ولي مي ترسم توقبول كه نکنی هيچ ، تازه بري واونوبه ننه هم بگي ومونه كتك بندازي.
- خوب … جون بكن بگو ببينم نقشه ات چيه.
- اول بايد قول بدي كه قبول كني.
- مو چه مي دونم چه نقشه اي داري. شايد ازم بخواي كه خودموازروي پشت بوم بندازم پايين.
- نه ديوونه، مطمئن باش ايطور چيزي ازت نمي خوام . موضوع خوردنه و…رضا كه وسوسه شده بود گفت:
- اگه ايجور كه تومي گي باشه ، قبول.
- ببين ، پس قول دادي ها؟
- خب ، قول قول تاروزقيامت.
حسن کمی فکر کرد.چشمانش را دوخت روی لوله های نفت.تکه شیشه ی شکسته ای راکه روی زمین افتاده بود ، برداشت.نشست روی زمین رو به روی لوله ی نفت و آنرا به بدنه ی لوله مالیدو سعی کرد با آن یادگاری بنویسد،ولی پشیمان شد و با خشم،لوله را خط خطی کرد.رضا گفت:
- بگو دیگه.
حسن، تکه شیشه را پرت کرد به آن طرف لوله های نفت و گفت:
- ما، توي خونه مون دوتاقابلمه داريم. قابلمه بزرگه وقابلمه كوچيكه .
- خب.
- قابلمه بزرگه رو ورمي داريم . اونو مچاله مي كنيم . جوری که بشه "روی قراضه" اووخت مي فروشيمش به عباس آقا . با پولش ، مي تونيم هم يه پپسي كامل بخوريم،هم بريم سينما(شهرزاد) و دوفيلم باهم ببينم . يكي ازفيلم هاش ((ماسيست وغول يك چشم )) وفيلم ديگه ش ((هركول وخدايانه)) كيف دنيای مي كنيم.
رضا که احساس کرد مهره های کمرش تیر می کشد،گفت:
- بعدش هم يه كتك مفصل ازباباوننه ، نوش جون مي كنيم.
حسن، آمد و نشست کنار رضا. دستانش را با بازوان او آشنا کرد و تکانش داد و گفت:
- اي حرفها چيه كه مي زني ؟ اولندش ،ًاز كجا مي فهمن كه ماقابلمه روبرديم وفروختيم، تازه، فرض کن كه دوتامشت ولقد وسيلي هم خورديم ، چه اشكالي داره؟ عوضش کیف کردیم . تازه … يه نيم ساعت بعد ، جاي مشت ولقدها خوب مي شه.
رضا، چشمان مهربانش را به حسن دوخت و گفت:
- باشه.
حسن،رضا را از روی لوله ها بلند کرد.او را در آغوش گرفت و گفت:
- پس بيا دس بديم.
باهم دست دادند ورفتند به سوی خانه شان.در راه،بچه های کوچه را دیدند که مقدمات بازی "هفت سنگ" را فراهم می کردند."جبّوری" که موهای وزوزی داشت و همیشه به عنوان بزرگ بازی، بچه ها را هدایت می کرد و مثل یک فرمانده دستور می داد به حسن گفت:
حسن کا،تا نیم ساعت دیگه بازی هفت سنگ شروع میشه.زود بیاین.
حسن که دست رضا را گرفته بود و با عجله او را به دنبال خود می کشاند،گفت:
- امروز کار داریم.نمیتونیم بیایم بازی.
جبّوری که دهانش از تعجب باز مانده بود با طعنه و رو به بچه ها گفت:
- کار دارن!!
و این بار خطاب به حسن گفت:
- از کی تا حالا سرتون شلوغ شده که ما خبر نداریم؟
و زد زیر خنده.طوری که بچه های دیگر هم خندیدند.
اسو (اسماعیل) با ریشخند گفت:
- کا، خیلی مهم شدی ها!میشه دست ما نم بگیری با خودت ببری؟
ماشو، یکی دیگر از بچه ها که زیر شلواری چهار خانه اش را بالا می کشید گفت:
- میِّ نگفتین امروز نمیرین بخت آزمایی فروشی؟میّ دیروز نگفتیم امروز بازیه؟
حسن گفت:گفتم کار داریم.چه پیله این شما!
و بی آنکه پشت سرش را نگاه کند ، رضا را کشان کشان به دنبال خود کشید و از آنجا دور شدند.
به خانه که رسیدند بی معطلی رفتند به طرف آشپزخانه . صداي ضعيف گفتگوي مادرشان وخاله خاور به گوش مي رسيد . قابلمه رابرداشتند . آنرا بردند كنار لوله ها . بايك سنگ مچاله كردند و به سرعت رفتند به طرف مغازه عباس آقا . رضا گفت :
- عباس آقا اينو مي خري ؟
عباس آقا باكنجاوي گونه اش را خاراند وگفت :
- اينو ازكجا آوردين؟
- می ّنمي بيني قراضه شده.
عباس آقا نگاه معناداري به آنها كرد وگفت:
- ها! …بدجوري هم قراضه شده.
- خوب تو كه ً روي ً كهنه وايجور چيزا می خری چي مي گي ؟
حسن بود كه بازيركي خاصي اين جمله را مي گفت . مفهومش اين بود كه اگر تونمي خري به مغاره اي ديگر مي فروشيمش . عباس آقا گفت:
- بده ببينم .
نگاهي به قابلمه قراضه انداخت . بادست آنرا سبك وسنگين كرد وگفت:
- باشه . مي خرمش چار تومن.
حسن گفت:
- بيشتر بخر.
- بيشتر نمي خرم . مي خواين بفروشين يانه؟
حسن ، نگاهي به رضا كرد. رضا باتكان دادن سرموافقت خودرااعلام كرد.
- چي مي كنين؟ مي بينين كه كاردارم.
حسن گفت:
- باشه.
چهار تومان راگرفتند ورفتند. ازخوشحالي درپوست خود نمي گنجيدند. اول نوشابه خريدند . بانوعي ولع تاته بطری را سركشيدند. بعد رفتند به طرف سينما شهرزاد. دوفيلم باهم، پانزده ريال . بليط خريدند ورفتند داخل سينما.فیلم اول،ماسیست و غول یک چشم بود.در تاریکی سینما، اما دلشوره ی عجیبی به جان رضا افتاده بود.ترس از خشم پدر اگر به موضوع پی ببرد و کمر بندی که سخت آنرا به گرده اش می زد.ولی حسن بی خیال بود و از تماشای فیلم لذت می برد.
*****
ازسينما كه آمدند بيرون ، حس مي كردند ، روشنايي، چشمشان رامي زند . چهارساعت درتاريكي ، فيلم تماشا كردن ، بعد ناگهان آمدن به فضاي روشن . چند بار چشمشان را ماليدند . حسن گفت:
- كيف كردي؟
رضا که سعی می کرد دلشوره اش را پنهان کند گفت:
-آره …چه جورم ، هنوز يه خورده ديگه ازپولا مونده…
- باشه برا نوشابه فردامون.
رضاکه دیگر نمی توانست دلواپسی اش رانشان ندهد.بالکنت گفت :
- حسن ؟
- چيه؟
- حالاچي بگيم؟
- رفته بوديم بازي دیگه، چه مي خواي بگيم پس؟
- خنگه! اينو كه نمي گم . منظورم قابلمه س ، مو مي دونم كه بايدخودمونو منتظر يه كتك مفصل بكنيم.
- توروخدا صحبت ازكتك نكن . ممكنه هم نفهمن . تازه … ازكجا معلوم كه قابلمه رو مابرديم . شايد دزد برده باشه.
- ها … اي فكر خوبيه.
- پس يادت باشه به روي خودت نياري . اصلاً شترديدي نديدي.
- يعني چه؟
- يعني اينكه ماازموضوع بي خبريم . حاليت شد؟
- ها.
******
به خانه كه رسيدند، خبري ازخاله خاور نبود. بطري پپسي مثل هميشه نصف آن پربود وتوي سيني . مادر به آنها گفت :
- كدوم گوري بودين؟
حسن گفت :
- رفته بودیم بازي.
مادرگفت:
- الهي ذليل بشين . چقدّ بازي مي كنين . ساعت نه صبح رفتين ، الان ساعت سه بعدازظهره.
- خوب بازيمون طول كشيد.
رضا بود كه اين جمله رابانوعي لرزش ادامي كرد . حسن بانگاه خود،اورامتوجه كرد كه ترسي به دل راه ندهد .
مادرگفت:
- خيلي خب … نوشابه روبردارين وباهم نصف كنين.
رضا گفت:
- مو كه نمي خوام.
حسن گفت:
- مونم نميخوام.
مادربهتش زد. باخود فكر كرد چطور چنين چيزي ممكن است . آنها هميشه برسر ته مانده ی پپسي خاله خاور باهم دعوا مي كردند ، حالاچي شده كه هيچكدامشان… حسن پريد توي افكار مادروگفت:
- خودت بخورننه جون… آخه هميشه نمي شه كه مابخوريم.
مادر،شك كرد . بعد به خود گفت شايد حسن چرب زباني مي كند كه اوراكتك نزنم.
رضا گفت:
- آره ننه جون، خودت بخور.
مادرگفت:
- جريان چيه؟
حسن گفت:
- هيچي. مادونفرفكركرديم ، توهم حق داري . چرا بايد هميشه ما، ته مونده ی پپسي خاله خاور روبخوريم . توبرا مازحمت مي كشي ً بند اندازي ً مي كني ، سروگردنت درد مي گيره ، تايه تومن بهت بدن ، اووخت درست نيس كه فقط به فكر ماباشي.
رضا گفت :
- آره ننه جون ، يه خورده هم به فكر خودت باش .
مادرفكركرد بهرحال چيزي هست كه رضا وحسن ميل به خوردن نوشابه ندارند.
******
غروب ، پدر كه به خانه آمد، خيلي عصباني بود، اززنش پرسيد:
- رضا وحسن كجان؟
- دارن مشقاشونومي نويسن؟
پدرباعصبانيت رفت توي اتاق . نگاه تندي به آنها كرد. به زنش گفت:
- قابلمه ها كجان؟
مادركه هاج وواج مانده بود، گفت:
- منظورت چيه ؟ خوب معلومه توي آشپزخونه س. چرا توپت پره؟
پدرگفت:
همين كه گفتم ، قابلمه ها . برو بيارشون ببينم.
زن فهميد كه جاي پرس وجوي بيشتر نيست . يك راست رفت به آشپزخانه.
رضا وحسن مثل دوكبوتركه درزيرباران مانده باشند به خود مي لرزيدند ومشقهايشان را مي نوشتند . رضا،با نگاهش به حسن فهماند كه بايد منتظر كتك باشند . مادرازآشپزخانه برگشت وگفت:
- يكي ازقابلمه ها نيس.
حسن ورضا باترس ولرزگفتند:
- خوب حتمادزد اونو برده.
پدردرحالي كه كمربندراازكمرش بازمي كرد،گفت:
- هااا …دزدهااونوبردن. شناسايي هم شدن.
وبعد كمربندراپيچاند دوردستش ومثل عقاب رفت بالاي سربچه ها وآنها را به تازيانه كشيد. بچه ها اول طاقت آوردند. بعدازچند ضربه افتادند به گريه.، مادربه طرف شوهرش رفت وگفت:
- اقلاً به مو بگوچي شده؟
پدر كه همچنان بچه ها را به تازيانه بسته بودگفت:
- چي مي خواسي بشه؟ سرراه كه باعباس آقا احوالپرسي كردم ، بهم گفت بچه ها يه قابلمه آوردن وبهش فروخته ن.
بعدكمربند راانداخت روي زمين . گوش هردوي آنها راگرفت وگفت:
چقّد هم زرنگن! قابلمه رومچاله كردن كه عباس آقا به اونا شك نكنه.
سپس يك پس گردني به حسن يكي هم به رضا زد وآنها را هل داد به سوی انباري . آنها راانداخت توي انباري ودرآنرا قفل كرد.
حسن ورضا، توي آت وآشغالهاي انباري ، جايي براي نشستن پيداكردند . حسن كه ازدرد به خود مي پيچيد به رضا گفت:
- اگه مي خواي درد ضربه هاي كمربند، یادت بره ، به نوشابه و هركول و ماسيست فكر كن.
- آره … هركول و ماسیست چقّد زور داشتن !زورشون از بابا هم بيشتر بود.
- پپسي ها هم خوشمزه بودن.
بعددرحالي كه ازدرد به خود مي پيچيدند ، نگاهشان را ازپنجره ی كوچك انباري ، ريختند روي لوله هاي نفت که چشم اندازشان بود وبغضشان تركيد.
نعمت نعمتي- اهواز
آذرماه1370
اصطلاحات:
هفت سنگ:نوعی بازی که هفت سنگ را روی هم می گذارند و با توپ تنیس به آن می زنند.
گیس:gase ' دوده های ناشی از گاز
فیدوس:صدای آژیر پالایشگاه
سرتاسر:نوعی شیرینی به شکل زولبیا که از
آن بزرگتر است.
خنجر بالی:نوعی شیرینی
باوارده و بریم:دو منطقه ی شرکتی مخصوص منازل کارمندان
آب تندو:نهری نزدیک گمرک آبادان که در آن شنا می کردند.
دست مله:با تشدید" لام " دست شنا
دوشنبه ششم خرداد 1387
داستان
خانـه ي ابري

اولين ديدار ، عجيب و غيرمنتظره بود. يك برخورد ساده . من كه خانه ام ابري بود ، آمدن باران را حس مي كردم. دلم مي خواست نفسي تازه كنم . باران كه آمد، بوي خاك نم خورده ، جان تازه اي به من بخشيد. براي من چيزغريبي بود كه مردم تارومار مي شوند. باران كه آمد، براي مردم عجيب بود كه من زير باران راه مي روم . دو نفر با انگشت، مرا به يكديگر نشان دادند و خنديدند و من به آنها خنديدم . نمي دانستند باران چيست. آنها از خود فرار مي كردند و من مي رفتم كه زير باران، خودم را پيدا كنم.
يك ميني بوس آمد. عده اي با هياهو سوار شدند. من ، تو را ديدم كه از آن طرف خيابان آمدي. راســــــت قامت و ابرو در هم كشيده . با شكوه راه مي رفتي و آرامش را به خيابان باران خورده هديه مي دادي . آرامشي كه فقط من احساس مي كردم. بي هيچ واهمه اي از باران . ماشينها با شتاب عبور مي كردند. نگاهت كه به نگاهم افتاد، لرزيدم . من نگاهم را از تو گرفتم. مي ترسيدم. لبخند زدي . به من لبخند زدي. دلم ، هري ريخت. رويم را برگرداندم . طاقت اين همه نگريستن در چشمانت را نداشتم . به آسفالت خيس نگاه كردم. اين يك فرار بود. آنجا هم چشمان خيس تو را مي ديـــــــدم . همه جا و همه چيز ، چشمهاي تو بود. برگشتم . دوباره نگاهــــــت را ديدم . تو ، مي خنديدي با آن نگاه شفافت . تو ، شده بودي همه ي حواس من .
سنگ شده بودم . اين خيالم بود كه دوان دوان به دنبالت بود. باران، آهسته شد. به آسمان نگاه كردم. تو با ابر آمده بودي. تو با باران آمده بودي.
دو نفر به هم رسيدند. احوال پرسي هاي روزمره . چه مي كــــــني ؟
خوبي ؟ ديگه چه خبر؟ و رفتند. سرد رفتند. مثل يخ از هم جدا شدند. يادت مي آيد ؟ من تو را نديده بودم. تو هم مرا نديده بودي . فقط در خيال با تو بودم. فكرم پرواز مي كرد در هواي با تو بودن. باران كه بند آمد، دو كبوترآمدند. يكي از آنها نشست و كبوتر دوم، پركشيد و رفت. من دلم گرفت .
قاطي كردم . آيا تو هم مرا گم مي كردي ؟ مي رفتي ؟ پر مي كشيدي؟
بوي تنهايي ، آزارم داد. من تازه تو را پيدا كرده بودم . باز هم خانه ام ابري شد. چيزي به دلم چنگ انداخت . نه ، نكند بروي و تنهايم بگذاري ؟
براي اينكه بوي تو را حس كنم ، آمدم زير بالكن ايستادم . فاصله ي زيادي نبود. ماندم. مردي را ديدم كه با خود حرف مي زد. آينه . خود را در مرد مي ديدم كه در آنسوي خيابان بود . آنقدر نگاهش كردم تـــــــــا رفت در كوچه اي و گم شد. ميوه فروش ، خربزه هايش را جار مي زد و من ياد سهراب سپهري افتادم: دل خوش سيري چند؟
در فكر كبوترها بودم. كبوتري كه نشسته بود، نگاهش را به پهنه ي آسمان دوخت. آيا آنها هم مثل ما آدمها با هم قهر مي كنند و از هم جدا مي شوند؟ نمي دانم. فقط ديدم كه پر كشيد و اندوه را در چشمان معصوم كبوتر ديدم. تو كه نمي روي ؟ ها ؟ تو كه مرا گم نمي كني ؟ تو كه نمي خواهي مثل آن مرد كه رفت و در كوچه گم شد، گم شوم ؟ ها ؟ چيزي بگو.
- آره با شكر .
مي بيني ؟ من و تو در بالكن نشتسه ايم . تو ، به من قهوه تعارف مي كني و چشم اندازمان خيابان شلوغ شب است. - مي بيني ؟ اين وقت شب هم مثل صبح ها خيابون پر از ماشينه .
- آره.
و تو داري لبخند مي زني . و من لبخند مي زنم. بعد با صداي بلند مي
خندي ،منهم با صداي بلند مي خندم.
- قرارمون اين بوده، درسته ؟
- آره ، قرار گذاشتيم بخنديم . از ته دل ، به دنيا بخنديم .
سكوت مي كني . يك غم نهفته در چهره ات پيداست. مي دانم كه خيلي رنج كشــــــــيده اي . مي خواهم به هر نحو شده ، فكرت را عوض كنم.
- مي بيني اون قورباغه رو ؟
- آره .
لبخند مي زني .
- هميشه اينجاست؟
- آره هميشه اينجاست. من بهش عات كردم. صبحها كه ميام گلدون رو آب بدم دو تا هستن ، ولي نمي دونم شبها يكي ديگه شون كجا مي ره .
مي خندم . بلند مي خندم .
- خوب، حتماً شبها مي ره پيش جفتش
- خودت رو لوس نكن . جفتش همينه كه مي بينيش .
- پس حتماً شبها با هم قهر مي كنن.
قورباغه را نگاه مي كنم كه زير نور مهتابي آواز مي خواند. ولي وقتي كسي با جفتش قهر مي كند كه حوصله آواز خواندن ندارد.
نگاهت مي كنم. نگاهم مي كني . ما، دوست داريم آزاد باشيم، بي دغدغه . هيچ قول و قراري با هم نگذاشته ايم. نه من انتظار دارم، نه تو .
فقط هر دو احساس وابستگي مي كنيم و اين چيزي است كه ما را به ديارهراس، رهسپار مي كند. اين آواز قديمي را زمزمه مي كنم ً چرا از اين همه دل ، يكيشون مثل دل خراب صاب مرده ي من ، تو كوچه ول نمي شه ً ؟
سكوت عميقي ، روي بالكن سايه مي اندازد. دلم مي خواهد اين سكوت از بالكن پر بكشد و برود در ازدحام اتومبيلها، گم شود .
- اون زن رو مي بيني كه با دسته گل ، آهسته از خيابون مي گذره ؟
- آره .
- فكر مي كني اين وقت شب ، با دسته گل كجا مي ره ؟
- نمي دونم . شايد براي آشتي ، شايد ... چه مي دونم .
كم طاقت مي شوي . معلوم است حوصله ات سررفته .
- دوست داري بريم بيرون قدم بزنيم ؟
- آره . فكر خوبيه .
آماده مي شويم و از خانه مي آييم بيرون . چاله هاي خيابان پر از آب است.
هوا پاك شده . قدم زنان مي رويم . شانه به شانه هم . در من ، چيزي شكل مي گيرد. من ، هم رنگ پوست صورتت را مي بينم ، هم نمي بينم .
مي روم در تيرگي ابهام . كنجكاو هستم و عجول . خود را مرور مي كنم.
حس ، حس شناختن است و بــــازيافتن . برق چشمان توست و سوختن.
اگر با نگاهت مرا نپايي ، گم مي شوم. من ، دگرگون مي شوم . پر از هيجان . زمان را مي قاپم . نمي خواهم اين لحظه هاي شيرين را از دست بدهم. سعي مي كنم با دوربين عكاسي وجودم ، تمام صحنه ها را عكس بگيرم .
- موافقي بريم توي اون كافه و قهوه بخوريم ؟
و تو كه قهوه را دوست مي داري، مي گويي : بريم .
- كافه ، كنار سينماست . كافه شلوغ است و تنگ ، همهمه است و هياهو .صدا به صدا نمي رسد.
- آقا ، لطفاً دو تا قهوه فرانسه .
تو ، مــــــي روي كه دست و صورتت را بشويي . تا قهوه را بياورند، روزنامه هاي روي ميز را نگاه مي كنم . زني در صفحه حوادث ، خودش را حلق آويز كرده است . پسري درگذشت پدرش رابه اطلاع مردم رسانده است .
از اين صفحه فرار مي كنم. مجله را بر مي دارم . باز مي كنم.
فال .متولدين آذر ماه .... همين روزها به كسي كه خيلي دوستش داريد، هديه مي دهيد. درســــت مي گويد. اما از كجا مي داند؟ صفحه ديگر را ورق مي زنم. هواي روز بعد قسمتي ابري است . در بعضي ساعات ابري، همراه بارگبار پراكنده و باد شديد در سطح زمين.
مجله را كنار مي گذارم . نفس ، در سينه ام مي شكند. باورم نمي شود. تو ، زل زده اي به من و مرا مي پايي . همان چيزي كه مي خواهم . آمدنت را نديده بودم. نگاهمان به هم گره مي خورد. گرما، به مـــــــــن مي تازد . تند و آني. در من ، زندگي است و گرمي كه اوج مي گيرد و راهي تمام تنم مي شود.قهوه ها را مي آورند. فنجان را نزديك لبم مي برم . مي سوزم . در من خواستن است و حس ناشناخته اي كه مي آيد و مي رود . حس تازه اي است . ملموس نيست.تند آمده و ناگهاني . آتش است و سوزنده .تازه است و دلخواه . توفاني است ويرانگر . درهم مي ريزم و دوباره از نو ساخته مي شوم. از پشــــــــت پنجره كه نگاه مي كنم، دوباره باران مي آيد. همهمه ي تند كافه ، گيجم مي كند . دستپاچه مي شـــــوم و بي قرار . احساس گمگشتگي مي كنم ، باران ، پشت پنجره ، سر مي خورد . از نگاهم بي قراري ام را مي خواني .
- مي خواي بريم خونه ؟
- بريم . دارم خفه مي شم.
از كافه مي زنيم بيرون . احساس آرامش مي كنم . آن چيزي كه هميشه عاشقش بوده ام . راه رفتن در زير باران و اين بار با تو. به خانه مي رسيم.
مي گويي: لباست را در بيار خيس شده اي ، مي گويم: حرفهايي مي زني ها . من دارم بااين لباسهاي خيس، حال مي كنم. مي خندي .من، روي قالي مي نشينم و سرم را مي گذارم روي دسته مبل .تو مي روي و ناگهان صداي آهنگي را مي شنوم . آهنگ باران.
آهنــگ ، گرم است ،جذب مي كند و خلسه مي آورد. صداي مرد خواننده ، خسته است و آزرده . فرياد مي كشد و با فريادش ، منهم در دلم حس هوار كشيدن پديدار مي شود.
از باران مي گويد. از دشتهاي سبز در باران . از قدم زدن و خيس شدن در باران . از پيوستن و تهي نبودن . از پنجره هاي كور. از خانه ابري . از روزهاي باراني و انتظار ،من منتظرم .منتظرم صداي پايـــــي كه بيايد . ظريف و شكننده . نرم و رويايي كه بشكند سكوت را. برقي ، پنجره را روشن مي كند. صدا ، صداي رعد است . نگاه تو در من مي ريزد. موجي است كه مي آيد و مي رود و مرا مي برد. چشمانت مي خندد. در آرامش ، گير مي كنم.
سرشارم از روشني زمان. دور هستم از تيرگي و درد.
باد در پشت پنچره ، پرسه مي زند. آرام مي آيي و مي نشيني روي قالي ، درست روبروي من . هزار حرف دارم كه بـــــزنم ، اما نمي آيد. هزار حرف داري كه بزني، اما نمي گويي. با هم مي رويم در لحظه هاي روشن زمان . نگاهم ميكني و مي پرسي:
- ما، قبلاً همديگر را مي شناختيم ؟
- قبلاً ؟ كي ؟
تو مي خندي . من سرخ مي شـــــــــوم. صدايت گرم است و گيرا. آرامش مي آورد و تسلي ميدهد. مي گويي:
- شما صحبت از كوچه باغ دوستي كردين ؟
- با تعجب مي گويم:
- شما؟
- ببخش ، تو ؟
- حالا شد . آره.
- و از بارون .
- من اين ترانه رو به خاطر تو گذاشتم . منم كوچه باغ دوستي و بارون رو دوست دارم . هميشه در خلوت اتاقم به اين ترانه گوش مي كنم.
- يه قرار با هم گذاشتيم . يادته ؟
- آره ، يادمه. كه بخنديم . به اين دنيا و به زندگي ، حالا نوبت ماست. هر چي تا حالا اين زندگي لعنتي به ما خنديده ، ما بايد تلافي كنيم .
و لحظه اي بعد قهقهه ي ما، در خانه مي پيچد . تو بلندتر از من مي خندي . آنقدر مي خنديم كه ريسه مي رويــــم و خانه پر مي شود از زندگي . به اندازه ي تمام اين مدت كه هر دو عذاب كشيده بوديم ، مي خنديم . خنده مان كه تمام مي شود ، مي روي و دو فنجان قهوه ميآوري .
مي روي و دوباره ترانه باران را مي گذاري . عجيب است . هيچ حالتي در تو پنهان نمي ماند. مثل من كه همه چيز را برهنه در چهره ام مي شود ديد.
هماني كه در درون من مي گذرد.
از آنوقتها مي گويي كه با عروسكهايت بازي مي كردي و من از آن زمان كه با پاهاي برهنه درگرماي سوزان جنوب ، روي ريل راه مي رفتم و پاهايم از سوزش گرما تاول مي زد، ولي دم بر نمي آوردم و تو مي گويي آيا جايي و اثري از تاولها بر كف پايت مانده ؟ و من مي گويم نه وتو مي گويي : اما، زخم زبان مردم اين زمانه است كه هيچ گاه التيام نمي پذيرد.
زخم رابه زخم مي سپاريم و خود را رها مي كنيم تا فاصله بگيريم از زخم و هر چه نا پاكي است . چشمانمان را مي بنديم و گام مي گذاريم در جاده اي كه خود انتخاب كرده ايم .
همراه ترانه ي باران كه تمام فضاي خانه را پر كرده ، مي رويم به سوي گندمزار عشق و مهربانـــــي . مي داني كه يك كف دست از اين گندمزار براي من كافي است تا تنهايي ام را در آن بپيچم و خوشحالي ام را در كوه ، جار بزنم . تونيز همين را مي خواهي . پس برويم در كوهي كه كنار گندمزار است . كوهي كه مولانا از آن سخن گفته است :
اين جهان ، كوه است و فعل ما ندا سوي ما آيد.......
نعمت نعمتي – اهواز
زمستان ۸۲
دوشنبه ششم خرداد 1387
داستان
گوژ پشت

جوان گوژ پشت سه روز بود كه خود را در اتاقش حبس كرده بود. وقتي به چهره اش نگاه مي كردي مي توانستي زيبايي خود را باور كني. بيني اش را گويي اتو كرده بودند. لبهايش كلفت، چشمهايش تنگ و تا به تا و رنگ چهره اش به زردي مي ماند و گوژي كه بر پشت داشت و همزاد آن كه بر قفسه ي سينه اش سنگيني مي كرد.
اتاقش به هم ريخته. آينه اي كه بر تاقچه بود، ماهها خاك بر آن نشسته و دلش مالامال درد. حوصله اش سر رفت. تصميم گرفت بيايد كنار پنجره. نوعي رخوت را در ته دلش احساس مي كرد. آمد پشت پنجره و روي صندلي فكسني اش نشست. پنجره را باز كرد. نگاهي به حياط انداخت. بوي نم شرجي دويد توي اتاق. درخت را نگاه كرد كه بلبلان روي آن آشيانه ساخته بودند. نگاهش تا نوك درخت پيش رفت و آرام به آسمان نگاه كرد. ناگاه چشمش به پنجره ي خانه ي همسايه افتاد كه درست رو به روي اتاقش بود. پشت پنجره دختري ايستاده بود. لرزيد.به سرعت سرش را پايين آورد. آنقدر با عجله كه صندلي از زير پايش در رفت و به زمين خورد. درد كشنده اي را در ستون فقراتش احساس كرد. به زحمت صندلي را به جاي اولش برگرداند. بعد آهسته از لاي پنجره به دختر خيره شد. خوب كه نگاه كرد، ديد كه همه ي اجزاي چهره ي او به قاعده است. بيني كشيده، پوست سفيد و شفاف و چشمان درشت. اين اولين بار بود كه بعد از بيست و هفت خزان كه از عمرش مي گذشت،حس عجيبي به او دست داده بود .چيزي مثل افتادن از يك سرازيري. سعي كرد پلك نزند تا بهتر به چهره دختر نگاه كند. به خود جرأت داد. پنجره را باز كرد. نگاهش همچنان دختر را مي پائيد. دل مثل كبوترش به تكانه افتاد. زشتي چهره و گوژ خود را فراموش كرد. باورش نمي شد. دختر با علامت سر به او سلام كرد. فكر كرد خواب مي بيند. دختر دوباره سرش را به نشانه سلام تكان داد. گوژ پشت بي اختيار پاسخ سلام او را داد. دختر، دست تكان داد. گوژ پشت، دست تكان داد. دختر خنديد، گوژ پشت خنديد.و دل در سينه اش تپيد. پاهايش سست شدو لبهايش لرزيد.
- اين چه حسي است كه من دارم؟
در نگاهش زندگي جاري شد. رنجوري خويش را فراموش كرد. آميزه اي از طغيان و خلسه را در وجودش حس كرد. و آفتاب تابيده بود. گوژ پشت پنجره را باز كرد. بوي درخت باران خورده را حس كرد. دختر، هنوز پشت پنجره ايستاده بود. با دست به گوژ پشت فهماند كه بماند. همانجا بماند. گوژ پشت تسليم شد. ماند. گويي، او را به صندلي ميخ كرده بودند. گوژ پشت بوي عطر بهار نارنج را حس كرد.
- زندگي اينقدر زيبا بود و من نمي دانستم؟
دلش غنج رفت. اما نگاهش بي آنكه پلك بزند به دختر بود. پس از چند لحظه دختر دست تكان داد. گوژ پشت دست راستش را تا نيمه بالا آورده بود كه دخترپنجره را بست و رفت. گوژ پشت از پشت پنجره به روي قالي خزيد و همانجا دراز كشيد. دست چپ به زير سر و زانوها در بغل و چشمها به گلهاي قالي.
- اين چه كاري بود كه كردي دختر؟
از جايش بلند شد. رفت جلوي آينه، خاك آنرا با دست گرفت. مدتها بود خود را در آينه نگاه نكرده بود. به چهره اش نگاه كرد. ترسيد.
- نه نميشه. امكان نداره.
از آينه روي برگرداند. همانجا روي قالي پهن شد. ولو شد. ولوله اي در جانش افتاده بود. بي قراري. چيزي ميان خواب و بيداري. چمباتمه زد. پيشاني اش را گذاشت روي قالي. فشار داد. بيشتر. و ناگهان بلند شد.
- نه، شايد خواب ديده م.
چشمانش سياهي رفت. حس كرد از بالا ي آسمان، آن بالا بالاها، به پائين نگاه مي كند. جنگل، كوه، نهر آب كه به يك ريسمان سفيدي مي مانست.
تمام وجودش را رعشه گرفت. دهانش خشك شد. گويي زبانش شده بود يك گلوله پنبه. به سرعت رفت سراغ يخچال. يك ليوان آب خورد و مثل برق دويد به طرف پنجره. آن را باز كرد. پنجره ي رو به رو بسته بود. همانجا نشست و خيره شد به پنجره.
پنجره باز شد و دختر آمد. نگاهش را از آنجا ريخت روي نگاه گوژ پشت. تبسم كرد گوژ پشت تبسمش را پاسخ داد. دختر با اشاره دست با او فهماند كه همانجا بماند. گوژ پشت پذيرفت. آهويي در دام، رام، بي هيچ گونه حركت. تمام وجودش شده بود چشم و دختر را نگاه مي كرد. شايد يك ساعت بدين منوال گذشت. دختر براي گوژ پشت دست تكان داد و رفت. گوژ پشت همچنان ماند مبهوت و سر درگم.
آن شب را گوژ پشت خوب خوابيد. از فرداي آنروز گوژ پشت هر از گاهي به پشت پنجره مي آمد، ولي پنجره رو به رو بسته بود. حدود يكماه گذشت و در اين مدت بيم و اميد در وجود گوژ پشت موج مي زد.
اكنون نگران دختر شده بود. مي ترسيد مشكلي برايش پيش آمده باشد. دنبال راهي مي گشت تا او را ببيند. گوژ پشت تصميم گرفت به هر طريق شده از دختر خبري به دست بياورد.
* * * *
صبح زود، گوژ پشت روي سكويي كه مقابل خانه دختر بود نشست. چه مدت، خودش هم نمي دانست، ولي در تمام اين مدت، تنها فكرش، دختر بود و به هيچ چيز ديگر توجه نمي كرد. زمان و مكان را فراموش كرده بود. از سر و صداي عابران در خيابان فهميد كه زندگي هر روزه آغاز شده است. خيابان ، شلوغ شده بود و هر كسي به كاري مشغول. ناگهان دختر در آستانه در خانه اش نمايان شد. گوژ پشت حس عجيبي داشت. حسي ناشناخته، دختر باراني قهوه اي رنگي بر تن كرده بود و يك كيسه نايلوني بزرگي در دست داشت كه در آن چيزي شبيه ساعت ديواري بود. همين كه دختر راه افتاد، گوژ پشت از جايش برخاست و او را دنبال كرد. دختر چند خيابان را پشت سر گذاشت و وارد يك مغازه شد. گوژ پشت حركت كرد تا به مغازه رسيد. از پشت ويترين كه نگاه كرد، انواع تابلوهاي نقاشي را در آنجا ديد، ولي از دختر چشم بر نمي داشت. ديد كه دختر كيسه نايلوني را روي پيشخوان گذاشت و بسته را در آورد. گوژ پشت نزديكتر آمد. يك تابلو بود كه دختر به مغازه دار داد. مغازه دار با تحسين به تابلو نگاه كرد. گوژپشت به تابلو خيره شد. خوب كه به آن نگاه كرد. چهره خود را در آن ديد.
گوژ پشت نقاشي شده بود.
نعمت نعمتي
مرداد ماه ۱۳۸۲-اهواز
این داستان در پنجمین جایزه ی ادبی اصفهان، که سال گذشته برگزار گردید،به مرحله ی نهایی راه یافت.

