دوشنبه سی و یکم تیر 1387
فن بیان ( بخش سوم )
د ر بخش پیشین ، گفتم که : صدای شما ، یکی از جلوه های شخصیت شماست .به وسیله ی صد است که شما با دیگران، ارتباط برقرار می کنید.اینک ادامه ی مبحث را در خدمت شما هستم و لازم می دانم تشکر کنم از دوستان ارجمندی که چه از طریق پیام و چه با ای میل ، اظهار لطف داشته اند و خواستار ادامه ی این مهّم و برخی نیز پرسشهایی مطرح کردند که به آنها پاسخ دادم.
هرچند که ظاهر شما،(حرکات،لباس، اشارات غیر ارادی) نیز خبر از شخصیت شما می دهد ، ولی شما با صدا، اندیشه ها و احساسات دقیق خود را بیان می کنید.
هرچه صدای شما حسّاس تر و کارآتر باشد ، درون و منظور شما با جلوه ی بهتری بیان می شود.این صدا، درونمایه ی لطیف و عمیق شما را به مخاطب منتقل خواهد کرد و به منظور نفوذ در دیگران ،لازم است شمرده و با وقار سخن بگویید.برای دستیابی به این هدف ، ابتدا نفس عمیقی بکشید ، سپس صوت را به آهستگی همچون نسیمی که آرام می وزد، آنرا به گوش شنونده ی خود برسانید. در چنین حالتی ، اعتماد به نفس شما بیشتر می شود و با نگریستن در چشمان بیننده یا مخاطب خود ، می توانید بازتاب آنرا در چشمان وی ببینید.هرچه این عمل ،پر طنین تر باشد ، واکنش مخاطب را بهتر و دلانگیز تر خواهید دید. نگاه کردن به مخاطب ، لایه های پنهان روح و روان او را می تواند به شما بنمایاند به شرطی که کمی روانشناسی بدانید.
برای نفوذ در دیگران ، نیازی به گذراندن دوره های روانشناسی نیست.از راه دل و با دل سخن گفتن ، آرام و متین بودن همراه تن صدای روح نواز، بهترین عوامل راهیابی به درون هر کس است.
افراد ، در زندگی روزمره ، انتهای کلمات ، به خصوص انتهای آخرین کلمه از هر جمله را معمولا نا مفهوم و سست ادا می کنند.چند جمله را به صورت یکنواخت بیان کرده و کلمات را با تکیه و تاکید ادا نمی کنند.صدا ،برد لازم را نسبت به محیط خود ندارد.آهنگ آن مطبوع نیست. عبارات ، معنای دقیق خود را به شنونده منتقل نمی کنند. به علت تنفس غلط ، برای بیان قسمت آخر کلام – اگر کمی طولانی باشد – نفس کافی ندارند.لذا به تار های صوتی ، فشار وارد می کنند یا نفس را در ریه ها حبس می نمایند و در نتیجه ، کلمات را بسیار بد ادا می کنند.تو دماغی یا جیغ صحبت می کنند.همه ی حروف به دلیل ورزیده نبودن عضلات سازنده ی آنها ، سست و کم جان ادا می شود. بعضی از کلمات را درست تلفّظ نمی کنند.عدّه ای لهجه دارند.عده ای بسیار تند و بریده سخن می گویند و برخی نیز بسیار کند ، کشدار و خسته کننده.
ادامه ی مطلب را در آینده پی خواهم گرفت.همچنان منتظر نظرات شما هستم.
با سپاس فراوان از همه ی شما : نعمت نعمتی
شنبه بیست و نهم تیر 1387
دریغ ( شعر )
ستاره را به چشمان کبوتر بخشیدی
و کبوتر را هدیه ای به بهارانه
تو ، حرمت خانه ی ابری را آشفته کردی
و بغض رود را شکافتی
بی آنکه نگاهی به خمخانه داشته باشی
باران اگر ببارد
دریغ توست از حضور آینه
و نادیده انگاشتن تمنّای من
دیگر به تسلای کلبه منشین
که دیری ست هم پیاله ی حرمان است
نعمت نعمتی
شنبه بیست و نهم تیر 1387
هامون سینمای ایران هم از میان ما رفت
هامون سینمای ایران هم از میان ما رفت.
خسرو شکیبایی ، هنر مند توانا و بازیگر خوش صدای سینما و تلویزیون ایران در سن 64 سالگی در گذشت. وی در پنج شنبه شب (27/4/87 13) به سوی یگانه هنرمند هستی شتافت و جامعه ی هنری را داغدار کرد.
همان گونه که پیشتر از این در فرقت دیگر هنرمندان و نویسندگان گفته ام ، قصد ندارم به مصداق :
بودیم و کسی پاس نمی داشت که بودیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
مرثیه سرایی کنم ، بلکه هدفم ادای احترام به آن زنده یاد و تسلیتی به خانواده ی محترم ایشان و هنرمندان است و اینکه قدر یکدیگر را بدانیم تا وقتی هستیم.
تصور نبودن خسرو شکیبایی ، دردآور است که دیگر نه بازی درخشان او را شاهد خواهیم بود ، نه صدای زیبا و دلنشینش را خواهیم شنید.فقط می توانیم بسنده کنیم به آنچه بازی ویا دکلمه کرده و زنده نگه داشتن خاطره اش در یادها .
فعالیت های هنری زنده یاد شکیبایی :
زنده یاد شکیبایی ، فعالیت در سینما را با فیلم خط قرمز به کارگردانی مسعود کیمیایی ( 1360 )آغاز کرد.فیلمهای دیگری که در آنها ایفای نقش داشته :
دزد و نویسنده ، ترن ، رابطه ی خوب ، و هامون به کارگردانی داریوش مهرجویی (1368 )
که به عنوان بهترین بازیگر شناخته شد. از فیلمهای دیگرش ، می توان به دادشاه (1362) صاعقه ( 1363 ) رابطه ( 1365 ) شکار و ترن ( 1366 ) عبور از غبار و هامون ( 1368 ) جستجو در جزیره ابلیس (1369 ) بانو ( 1370 ) یکبار برای همیشه ، سارا و پرواز را به خاطر بسپار ( 1371 ) بلوف (1372 ) کیمیا ، پری ، درد مشترک ( 1373 ) خواهران غریب ، عاشقانه ، سایه به سایه ( 1374 ) سرزمین خورشید ( 1375 ) زندگی ، روانی ( 1376 ) میکس ، دختر دایی گمشده ، عشق شیشه ای ( 1378 ) دختری به نام تندر ( 1379 ) اثیری ، کاغذ بی خط ،مزاحم ، لژیون (1380 ) صبحانه برای دو نفر (1382 ) سالاد فصل ، حکم و ازدواج صورتی ( 1383 )ستاره ها ، چه کسی امیر را کشت ، عروسک فرنگی و پیشنهاد پنجاه میلیونی ( 1384 ) رئیس ، دست خا لی و اتوبوس شب ( 1385 )
بازی درخشان وی در سریال تلویزیونی روزی روزگاری ، خانه ی سبز ، مدرّس ، کاکتوس و..... هیچگاه از خاطره ها محو نخواهد شد. از شکیبایی ، آلبوم های شعر حجم سبز ، مهربانی ، نامه ها و نشانی ها و..... با صدای وی به یادگار مانده که بسیار زیبا آنها را دکلمه کرده است.
و کلام آخر با تو دوست عریز:
باور کنیم که از مرگ ، نه گریزی هست و نه گزیری ، پس
بیا دستانت را به من بده تا پلی بسازیم
برای عبور مرغکان معصوم
برای با هم بودن و ساختن جامعه ای هنر مند و هنر پرور بی هیچ ادعایی و از سر اخلاص.با هم باشیم و در کنار هم و پیشتر از سخن گفتن از هنر و هنرمندی ، انسان باشیم و انسان و دل بسپریم به یگانه هنرمند جهان هستی .
نعمت نعمتی
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
حرف تازه
زمین، هنگامی ارزشمند است که انسانی بتواند روی آن بایستد.
آن مقدار زمین برای من کافی ست که بتوانم روی آن بایستم ، بنشینم یا بخوابم.
آسمان ،وقتی زیباست که من بتوانم زیبایی آن را احساس کنم.
افرادی برای من ارزش دارند که من برایشان ارزش داشته باشم.
قانون زندگی این است : اگر خود را دوست داشته باشی ، می توانی دیگران را هم دوست بداری.خود را دوست دارم ، به دیگران هم عشق می ورزم ، ولی تا جایی که به دوست داشتن خودم ، صدمه وارد نکند.
نعمت نعمتی
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
روزت مبارک پدر
روح پدرم شاد که می گفت به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ
روز پدر است و من در فکر پدرم که ساده زیست و ساده رفت ، بی هیچ صدایی،.آرام و در آرامش محض و
دلم اما همیشه و همه جا با اوست که راست قامت بود و تبسم بر لب بی آنکه دلی بیازارد.
امّا دروغ چرا.غمی به دلم چنگ انداخته ، غریبانه که نه از آن گریزی ست، نه گزیری.این غم ، ولی
ازجنس دیگری ست و متفاوت از غمهای دیگر.جوری ست که نمی شود آن را بیان کرد ، مگر کسی به آن
مبتلا باشد تا بفهمد حال مرا.وقتی به یاد " شروه " خواندنش می افتم و به یاد" فایز" خواندنش که گر چه
بوی غم داشت ، اما خالی شدن و به آرامش رسیدن را در آن می توانستی تجربه کنی.
همان گونه که در مرگ " نادر ابراهیمی " نوشتم : قصد مرثیه سرایی ندارم ، چون نه دوست می دارم نه
درست می دانم، ولی حسّی آمده که به من نهیب می زند:
بنویس شاید خالی شوی.بنویس شاید به درد کسانی
همچون تو نیز بیاید و بنویس شاید.........
به هر روی، چیزی در من می جوشد که دارم می نویسم و چیز دیگری هست که درونم را می آشوبد و آن
هم زخمه ایست بر تار دل که" صفحه کلید " را دارم تار می بینم و انگار اشک در چشمخانه ام به رقص
در آمده و منهم می گویم بنواز زخمه ات را بر تار دلم که تشنه ی بارش اشکی هستم از سر اخلاص.
و بی آنکه بدانم از کجا آمده یاد زنده یاد " اخوان ثالث " شعرش را در ذهنم تکرار می کنم :
کرک جان خوب می خوانی
من این آواز پاکت را در این غمگین خراب آباد
چو بوی بالهای سوخته ات پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش ، در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را
ولیکن دل به غم مسپار
خوشا با خود نشستن
نرم نرمک اشکی افشاندن
و دیگر باید ببندم این دفتر را تا تبدیل به مرثیه نشده و در این هوای گرد آلود اهواز ، گریزی داشته باشم به
حیاط خانه و روبه روی درختان خاک آلوده بنشینم در هوای آزاد و نفسی تازه کنم.
و پیشتر از رفتن بنویسم : روزت مبارک پدر.
اما نمی دانم چرا باز شعری دیگر ذهنم را آشفته می کند :
ها ! چه خوب آمد به یادت
گریه هم کاری ست
نعمت نعمتی
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
شعر
دست دل از دامن دل ، دور باد
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود ایست؟
باد را فرمود باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
" قیصر امین پور"
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
نگاهی به کتاب " تسلی بخشی های فلسفه "
نگاهی به کتاب "تسلّی بخشی های فلسفه"
کتاب" تسلی بخشی های فلسفه" می کوشد تا با استناد به آثار شش فیلسوف بزرگ ، راه حل هایی برای مشکلات روزمره ی ما ، ارائه کند.با خواندن این کتاب ، از "سقراط" می آموزیم که عدم محبوبیت را نادیده انگاریم. " سنکا " به ما کمک می کند تا بر احساس نا امیدی ، غلبه کنیم و " اپیکور" بی پولی ما را چاره می کند.
"مونتنی" راهنمای مناسبی برای درمان ناکارآیی ماست.عشّاق دلشکسته ، می توانند با خواندن آثار " شوپنهاور" تسلّی خاطر یابند و کسانی که در زندگی با سختی های زیادی روبرو هستند با " نیچه " همذات پنداری خواهند کرد.
در بخشی از کتاب می خوانیم:
هیچ چیز نباید برای ما غیر منتظره باشد.افکار ما باید از قبل، آماده ی رویارویی با همه ی مشکلات ما باشد و ما نباید به چیزهایی توجه کنیم که به وقوع آنها عادت داریم، بلکه باید به آنچه می تواند رخ دهد ، نظر کنیم.
و به نظر سنکا: آنچه ما را عصبانی می کند ، برداشتهای خوشبینانه ی خطرناکی در باره ی چگونگی جهان و دیگر افراد است.
و در جایی دیگر، پس از عزیمت" شوپنهاور" از" وایمار" گوته ،بیتی برای او می سراید:
اگر می خواهی از زندگی لذت ببری
باید برای جهان، ارزش قائل شوی
" تسلی بخشی های فلسفه " یکی از آخرین آثار " آلن دو باتن" است که تاکنون بیش از دویست هزار نسخه از آن، در سراسر جهان به فروش رفته است.
به نظر من ، چگونگی دیدگاهها را بشناسیم و تلاشمان بر این باشد که آنچه با خوی ما سازگار است را برگزینیم .همه ی اینها بر می گردد به ادراک ما از پیرامون زندگی ما و شناخت های نسبی از افراد.
نعمت نعمتی
پنجشنبه بیستم تیر 1387
فن بیان ( بخش دوم)
نعمت نعمتی در نمایش " بلبل سرگشته " نوشته ی استاد علی نصیریان - اهواز
با سپاس از دوستان - اهوازعزیزی که از مبحث فنّ بیان استقبال کردند و با پیامهای سرشار از مهرشان ، مرا به ادامه ی این مهم تشویق نموده اند، بخش دوّم را به حضورتان تقدیم می نمایم.
صدا ، جلوه ای از شخصیت شماست.با صدا می توانید درون خود را به دیگران بنمایید. چگونگی تن صدا ، حالت و انتقال احساس آن ، اگر خوش آهنگ باشد موجب تلطیف روح مخاطب و پذیرش شما خواهد گردید.هنگام سخن گفتن ، نگاه کردن به طرف مقابل ، هم نشان دهنده ی اعتماد به نفس شما ، هم احترام گذاشتن به اوست.
شمرده سخن گفتن، کمک شایانی به شما خواهد کرد تا مطالبی را که در نظر دارید بگویید، در ذهن خویش، مرور و بهتر آنرا ادا کنید.پیشنهاد می کنم همیشه به واکنش مخاطب توجّه داشته باشید.این موضوع کمک می کند که آیا وی راغب به گوش کردن به ادامه ی صحبت شما هست یا نه.
به وجود آوردن اشتیاق در شخص مقابل شما ، نفوذ در وی را بهتر و آسان تر می کند.نفوذ ، به معنای راهیابی به زوایای پنهان ذهن اوست تا بتوانید انگیزه ی گوش کردن به آنچه می گویید را در وی ،تقویت نمایید.
ایجاد اعتماد در مخاطب ، یکی دیگر از نکات اساسی گوش کردن به سخنان شماست. دستیابی به آنچه آمد، مستلزم این است که شما، کمی با علم روانشناسی مخاطب آگاهی داشته باشید. برای روانشناسی گیرنده ی پیام ، لزومی به تحصیلات آکادمیک در زمینه ی روانشناسی ، نیست. کافی است او را ببینید و انعکاس گفته هایتان در وی را به تماشا بنشینید و به ارزیابی او بپردازید.
در پایان این بخش ، پیشنهاد می کنم:
_به قصد درک سخنان مخاطب به وی گوش کنیم ، نه به نیت مخالفت با او.
تلاش نماییم به نرمی و مهربانی سخن بگوییم.به بیان دیگر ، در گفته هامان ، آثاری از تحکّم نباشد.
و کلام آخر، اینکه :
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوّار بماند
همچنان پیام ها و نظرات شما را چشم در راهم تا از آنها بهره ای بگیرم برای ادامه ی دیگر مباحث "فنّ بیان"
با سپاس فراوان : نعمت نعمتی
جمعه چهاردهم تیر 1387
فن بیان
از این پس،برای علاقه مندان درس "فنّ بیان" ،مطالب مهمّی را که تاکنون آموزش داده ام و مفید واقع شده، ارائه می کنم.با توجه به اینکه به همراه این سلسله مطالب ،لازم است به شکل عملی نیز تمرین هایی صورت گیرد و چون امکان چنین چیزی میسّر نیست،سعی می کنم فعلا مباحث نظری را مطرح و در آینده تمرین ها را نیز ارائه نمایم.
حدود ۵۵ سال پیش ، شادروان ملک الشعرای بهار،در کتاب گرانمایه اش "سبک شناسی"، ضعف نحوه ی سخن گویی ما را امری کلّی دانست و از ضایع شدن آهنگ صدای ما و جویده حرف زدن بیشتر انسانها، سخن گفت و از قول مردی فاضل ، نقل کرد که :مردم ما به جای سخن گفتن ، ناله می کنند.به همین خاطر، از همگان دعوت کرد تا به ورزش صدا بپردازند و طریق سخن گویی درست و فصیح را با آهنگ استوار و متین، بیاموزند.
از آن هنگام تا کنون نه تنها دعوت بهار اجابت نشده ، بلکه کسانی که به اقتضای حرفه ی خود با سخن گفتن و بیان ، سرو کار دارند نیز آنگونه که باید ، در پی حل این مشکل برنیامده اند.این موضوع ، شامل گویندگان و بازیگران تئاتر و سینما می شود که با این غفلت ، اغلب قادر نیستند از صدای خود به نحوی "کارآ و ماهرانه " استفاده کنند.
برای پی بردن به ادعّای بنده ، کافی ست به تماشای یک تئاتر بنشینید و با دقّت ، به بیان بازیگران گوش کنید.ببینید آیا ادای دیالوگ ها با آگاهی و احساس آنها نسبت به آنچه که می گویند ، ارتباط مستقیم دارد؟نه تنها بازیگران تئاتر، بلکه این نشانه ها را می توانید در بازیگران سینما و دوبلور ها نیز پیدا کنید.
نکته ی مهمّی که لازم است بگویم این است که هرچه آگاهی و احساس شما نسبت به آنچه می گویید بیشتر باشد ، بیان شما ، دقیق تر ، عمیق تر و موثر تر خواهد بود.به عبارت دیگر، صدای شما ، هرچند از لحاظ فیزیکی ، کامل و دارای تنی گرم و دلنشین باشد ، تا زمانی که با آگاهی کافی و احساسی نیرومند نیامیزد، نمی تواند گفتاری دقیق و موثر ، عرضه کند.
ادامه ی مطلب را می گذارم برای روزهای آینده ، امّا مایلم در خصوص این مبحث ، اظهار نظر نمایید و اگر پرسشی دارید، مطرح کنید تا در حد بضاعت خویش ، پاسخگو باشم.
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
کودک بزرگ من
روحية ی حساس، ويران مي كند، نه ديگري را بلكه درون خود را. عشق مي بخشد، نه به خود، بلكه به ديگري.خراب مي كند، نه دل كسي را، بلكه دل خود را. روحية ی حساس، طالب عشق است. طالب بخشش و مهرباني است. پذيراي گل و سبزه و طراوت است. جوياي بارش صداقت است ولطافت صبح، نمي خواهد باور كند كه پليدي هم هست. كه بدي وجود دارد. مي داند كه از پس پگاه، نيمروز مي آيد.شب هم در پي آن خود نمايي مي كند، ولي در پشت سياهي شب، هميشه ،انتظار تابش خورشيد را دارد.
ولي روح حساس، زود مي شكند. اي واي كه دل خراب، عالمي دارد براي خود.
خانه ات خراب اي دل خراب كه چه بر سر خراب آباد دل مي آوري!
آيا در بستر اين مخمل سرخ كه در نگاهت آرميده، شکوه ترنّم نسیم است یا جاودانگی آن پرواز که بی گاهان آمد و تو چه معصومانه به آن پرنده ی کوچک دل خوش داشتی ؟
دلي از پي سوخته دلي كه نگاهش، كبوتران عاشق را پروازي خوش دارد در پهنة ی آبي بيكران كه لبخندي را مي خواهد باران زا، كه عشق را مي خواهد، همانگونه كه بايد باشد
كودك بزرگ من،
بگذار سر بر سينة ی مهربانت بگذارم و بگويم كه همه چيز زيباست، ولي همه چيز ممكن است زيبا نباشد، بلكه زيبا بنمايد. نگاهت را عميق تر كن وگوشهايت را شنواتر. نكند كه اين گلبرگ را توفاني بپراكند وآن را پرپر كند.
تو، كودك بزرگ من، هنوز در نيمة ی راه هم نيستي كه در آغاز راهي. در بيكران آبي آسـمان، همانگونه كه كبوتـران سپــيد بال، پروازي عشـــق آفـرين دارند، كركــساني هـم هستند. مهيّــاي فـرود برانـسانهايي كه در فراز و نشيب زندگي، دلشان به درد آمده و نامردمان روزگار، روحشان را خراشيده و نالان و خون جگر شده اند. اين كركسان، آمادةی فرود ند تا نوك تيز پيكانشان را در دل فسردةی آنان فرو كنند.
كودك بزرگ من،
اين كركسان، تكه تكه مي كنند اگر انساني را اين چنين ببينند. پس، دل دريايي خود را به غم مسپار كه اين آغاز پذيرش درد است. گسترةی زندگي را همچنان آسماني ببين و آسماني بينديش و آينه سان زندگي كن.
كودك بزرگ من،
در رويا و با رویا زندگي نكن، گر چه انسان گاهي به اجبار لازم است رويايي باشد تا گريزگاهي بيابد. تا مفري داشته باشد از هراس اين زمانة ی سرشار از تنش.
بهار را در دستان مهربانت نگاه دار و مشتاق آن باش.
خوب است كه بهار را اين چنين دوست مي داري. بهاري كه به همراه خود گل وسبزه و ريحان مي آورد، اما به ياد داشته باش كه گلهاي بهاري هم در كنار خود، خار دارند. نكند كه اين خارها، دستان بهارزاي ترا بخراشند!
كمي، فقط كمي، شك را چاشني زنجير سخت اعتمادت كن. لازم است.لازم است.
و كلام آخر به تو كه ترنم نسيم را مي ماني
زندگي زيباست اي زيبا پسـند
زنـده انديشان به زيبايـي رسـند
آنچنان زيباست اين بي بازگشت
كز برايش مي توان از جـان گذشت
نعمت نعمتی
شنبه هشتم تیر 1387
داستان
كنكور، اژدهاي هزار سر
خوابش نمي آمد. رفت سراغ كمدش. بايد يك قرص ديازپام مي خورد. داخل كمد را گشت. پر از وسايل مختلف بود.
سنجاق، بادكنك، قبض برق، باطري قلمي، فيوز كولر و ... همه را زير و رو كرد. چشمش به يادداشتي افتاد كه حدود شش سال پيش نوشته بود:
"بايد منظّم باشم. اينطور نمي شود. هيچ چيز سر جايش نيست. كي مي خواهي به زندگي ات نظم بدهي؟از همين حالا شروع كن."
وارفت. از آن هنگام كه تصميم گرفته بود به زندگي اش معنا بدهد، بي هيچ نظمي زندگي كرده بود. در فكر بي نظمي زندگي اش بود كه نگاهش به دسته چك افتاد. آن را ورق زد. يك، دو، سه، چهار....
چكهايي را كه براي خريد كامپيوتر داده بود، مرور كرد. سه روز ديگر كه حقوق مي گرفت، اولين قسط شروع مي شد. به سمت راست كمدش نگاه كرد. ميز كامپيوتر و كامپيوتري كه داشت از تنهايي و بي توجهي دقّ مي كرد.
با خود فكر كرد و گفت: من براي چه كاري به سراغ كمدم آمدم؟
يادش آمد. ديازپام.كمد را گشت. زير كارت گارانتي كامپيوتر، چشمش به دو قبض افتاد. آنها را خواند. مربوط مي شد به ارسال مدارك براي شركت پسرش در كنكور سراسري و دانشگاه آزاد.
حسّ كرد سرش دارد گيج مي رود. بهت زده به گوشه اي از اتاق خيره شد. با خود گفت: نادر بايد در كنكور سراسري قبول شود. آن هم رشته اي كه من مي خواهم. پزشكي.به ياد بگو و مگوي با پسرش افتاد كه با هم داشتند:
- بابا، آخه اين چه كاريه؟ چرا اصرار داري من برم پزشكي بخونم؟
- مگه تو از رضا پسر عمه ات چي كم داري؟ پارسال كنكور سراسري شركت كرد. قبول شد و حالا داره در دانشگاه مشهد، پزشكي مي خونه.
و صدای درد آلود پسرش که :
- اونم به اصرار پدر ومادرش بود. من باهاش صحبت كردم. اصلا راضي نيست. گفت: رشتة مورد علاقه اش كامپيوتر بوده، ولي چون پسر همكار مادرش پزشكي خونده ،اونا ازش خواستن كه حتما رضا هم بره رشته ی پزشكي.
- خب، مگه رضا مي تونه تشخيص بده كه چه رشته هايي بهتره؟ بعدا متوجه ميشه.
- چي رو بعدا متوجه مي شه؟ اين روزها رضا رو نديدي؟ افسرده شده. مي گه اصلا اين رشته رو دوست ندارم.
- بي خود كرده. مگه دست خودشه؟ شماجوونا اين چيزها رو نمي فهمين.
قبض را گذاشت كنار. چيزي مثل موريانه در زير پوستش حركت مي كرد. بايد خود را از اين مخمصه، رها مي نمود.
- پس اين ديازپام لعنتی كجاست؟
درونش ملتهب بود و بی تاب. تپش قلبش را حس كرد. مي خورد به قفسه سينه اش و بر مي گشت.
- اگه توي كنكور سراسري قبول نشد چي؟
رنگش پريد. به كوره اي مي ماند. آتش مذاب. به يك سال گذشته انديشيد كه همه چيز را براي درس خواندن نادر فراهم كرده بود. كلاسهاي كنكور. متوقف كردن تمامي ديد و بازديدها و ....
- نه، بايد قبول بشه. اونم با رتبة ی عالي. نادر بايد بين نفر اول تا دهم كنكور سراسري بشه. بايد به خواهرم ثابت كنم كه پسر من چيزي از رضا كمتر نداره، بلكه از اونم سرتره. ولي اگه قبول نشد؟
به فكر فرو رفت. به خود نهيب زد: خب مي ره رشته پزشكي دانشگاه آزاد. ولي اگه اونجا قبول شد، پول شهريه اش رو از كجا بيارم؟ از اين گذشته بايد برم شهرستان و براش دنبال خونه بگردم. اجارةی خونه اش رو از كجا تأمين كنم؟
يك پردةی تيره جلوي چشمانش كشيده شد. درد، دويد توي سرش. شقيقه هايش را با دستانش گرفت. فشار داد. بيشتر شد. دهانش خشك شد. خشك، مثل چوب.
- اين قرص لعنتي ديازپام چي شد؟
يادش آمد كه شب گذشته، بسته ی قرص ديازپام را در يكي از قفسه هاي آشپزخانه گذاشته بود. از جايش برخاست. به طرف آشپزخانه رفت. قفسه ها را گشت. در قفسة آخري، بسته ی قرص را ديد. بدون درنگ يكي راانداخت در دهانش و جويد.
- تو هنوز بيداري؟ مگه نمي خواي صبح بري اداره؟
همسرش بود كه از او مي پرسيد.
- آره بيدارم،.ولي دارم ميرم كه بخوابم.
بي آنكه نگاهي به همسرش بيندازد، آشپزخانه را ترك كرد. نگاهش پهن شد روي در اتاق پسرش.چراغ اتاق نادر هنوز روشن بود.
- بهتره سري بهش بزنم.
در اتاق را باز كرد. نادر، در حال درس خواندن بود.
خسته نباشي پسرم.
-ممنونم بابا.
نگاهشان با هم تلاقي شد. پدر، در چشمان پسرش چيزي را مي خواند كه نمي خواست بپذيرد. چيزي مثل سوهان بر روح.
- چيزي به آزمون سراسري نمونده بابا. ببينم چه كار مي كني. من روي تو حساب مي كنم. ميدوني كه ...
- آره بابا مي دونم. براي پرداخت شهريةی كلاسهاي كنكورم، مجبور شدي گردنت رو جلوي رئيست خم كني، التماس كني تا موافقت كنه وام اضطراري بگيري. پسر همكارت داره معماري دانشگاه تهران درس مي خونه. دختر اون يكي همكارت، رشته ی دندان پزشكي دانشگاه شهيد بهشتي تهران. دختر معصومه خانم هم مهندسي كامپيوتر دانشگاه شهيد چمران اهواز. از همه مهمتر اينكه من بايد ثابت كنم كه از پسر عمه ام چيزي كم ندارم. همه اين حرفها رو چندين بار برام گفتي. برو بخواب بابا، سعي مي كنم سر بلندت كنم.
پدر كه نگاه سنگين فرزند، بدرقه اش مي كرد، مي رفت كه بخوابد. همسرش كه حرفهاي آن دو را شنيده بود ،آن چنان تنشي را در وجود خود احساس مي كرد كه يقين داشت ديگر از خواب خبري نيست و نادر، مضطرب با اين انديشه كه اگر قبول نشد جواب دوستان، همسايگان و از همه مهمتر پدر را چه بگويد و اگر موفق شد، با رشته اي كه دوست ندارد، چگونه كنار بيايد.
و در سكوت خانه،شب مي رفت كه جاي خودرا به پگاه بدهد و پس از آن روزي ديگر و اژدهای هزار سر کنکور که تکرار را تکرار خواهد کرد برای نادر های دیگر ، معصومه های دیگر و....
نعمت نعمتی
دوشنبه سوم تیر 1387
مرا در تنگنا مگذار
مرا در تنگنا مگذار
بگذار نفسی تازه کنم
من که می دانم تو کلبه ی کنار چشمه را دوست می داری
تو که می دانی من به گستره ی صمیمیت ، عشق می ورزم
بیا و شقایق را در باغستان سینه ات بکار
و پرنده ی اندیشه را به تمنّای ستاره ها ببر
تا میلاد صداقت را جشن بگیریم
چادری خواهیم زد در خنکای نسیم
افق دیدمان ، گندمزار پیوند
و با گلبانگ شکوفه ها
به پیشواز قاصدک نور خواهیم رفت
مرا در تنگنا مگذار
بگذار نفسی تازه کنم
نعمت نعمتی
یکشنبه دوم تیر 1387
همایش بزرگ تئاتر اهواز
ساعت 18 روز جمعه 31/3/87 همایش بزرگ تئاتر اهواز ، در تالار اجتماعات مناطق نفتخیز جنوب ، برگزار شد و تا ساعت 22 ادامه داشت.در آغاز این همایش ، نعمت نعمتی به عنوان نماینده ی پیشکسوتان و کلیه ی هنرمندان عرصه ی تئاتر اهواز،سخنانی به شرح زیر ایراد کرد:
عرض سلام دارم خدمت کلیّه ی حضّار گرامی ، مدیران و روسای گرانمایه و همچنین ، پیشکسوتان ،هنرمندان و هنرجویان ارجمند.نعمت نعمتی هستم ، مدرّس فنّ بیان انجمن نمایش اهواز.انتخاب بنده به عنوان نماینده ی پیشکسوتان و هنرمندان عرصه ی تئاتر اهواز ، از جهتی مایه ی افتخار من است و از سویی دیگر ، احساس بار سنگین این مهّم بر دوش داشتن که چه بگویم تا حقّ مطلب ادا شود.
برای ورود به ادا کردن حقّ مطلب ، بی اختیار شعر زنده یاد ، مجتبی کاشانی به ذهنم آمد که گفته است:
زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز باران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف ، کم بزنیم
کم بباریم اگر ، ولی همه جا
عالمی را به چهره ، نم بزنیم
سخن عشق ، خود به خود زیباست
سخنان عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دل است
زندگی را بیا ، رقم بزنیم
و یاری گرفتن از نویسنده ی کتاب " مدیریت بر دلها" و شاعر عشق و مهر ورزی ، این قوّت قلب را به من داد که حرفهایی را که سالهاست به هنرجویانم می گویم ، با شما نیز در میان بگذارم که:
هنر ، دریای پر موج و خروشی ست
سپهر آهنگ و افلاکی سروشی ست
هر آنکو قید هستی را رها کرد
در این دریای بی ساحل شنا کرد
و دیگر اینکه پرداختن به مقوله ی تئاتر ، بدون آنکه سخنی از عشق گفته شود ، هیچ معنا و مفهومی ندارد ، چرا که اگر هنرجو یا هنرمندی ، دلش در هوای تئاتر هست ، فقط و فقط ، حرف دل است و عشق ، چون بر این باور است که:
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوّار بماند
امّا این چگونه عشقی ست و جنس آن از چیست؟
این همان عشقی ست که پیشکسوتان ، بهتر می دانند و سالهاست در درونشان لانه کرده و حتّی به گاه ناملایمات و بی مهری ها هم ، علی رغم روح حسّاسشان ، مانده اند و اگر هم گاهگاهی ، دل فسرده شان به درد آمده که : نه ، دیگر نیستم ، این بیت شعر ، در نهانخانه ی دلشان ، پژواکی خوش داشته است :
هر زمان گویم که بگریزم ز عشق
عشق پیش از من به منزل می رسد
این عشق ، چیزی نیست جز عشق داشتن به یگانه معبود ازلی و ابدی ، یگانه هنرمند هستی و خالق هنر و هنرمند . همو که زیباست و زیبایی ها را دوست می دارد.و در هزار توی دل این هنرمند حسّاس ، بی دریغ و بی منّت ، سبزه های نو رسته را به ضیافت دانش تئاتر می برد و دستش را می گیرد تا نوازش آفتاب ، خنده ی مهتاب و تبسّم نسیم را در لایه های ذهن او به نمایش بگذارد.اینجاست که اگر معلّم دلسوزی ، اینگونه بذر دانش تئاتر را در ذهن هنرجویش می کارد ، آن هنرجو نیز بدین گونه سخن خواهد گفت:
مهربان معلّم
تشنه ی آموختنم ، آموزشم ده
کودکم ، بزرگم کن
نادانم ، دانایم کن
مغرورم ، متواضعم کن
به من گفته اند: توانا بود هرکه دانا بود.مرا یاد بده که هرقدر هم دانا شوم، دانای مطلق آن پروردگار یکتاست که مهربانترین است. همو که زیباست و زیبایی ها را دوست می دارد.او که نقّاش طبیعت و فصلهاست و یگانه مهندس عالم و آدم.
مهربان معلّم
پیشتر از درس بابا نان داد ، الهی سینه ای ده آتش افروز را برایم معنا کن.فهم این را آسان کن که چرا " علت عاشق ز علتها جداست ، عشق اسطرلاب اسرار خداست" ؟
آری ، و بدین گونه ، خلّاقیت های ذهن معلّم و هنرجو ، شکوفا می شود و نمایش و جلوه گاه تئاتر به تصویر در می آید.
اینها را گفتم ،چون پندار سالیان من و دیگر پیشکسوتان است. امّا پرداختن به چنین حرفهایی ، نیازمند ابزار و امکانات است و برای اینکه فقط حرفهای کهنه را تکرار نکرده باشم ، عرض می کنم که متاسفانه آنگونه که باید به آموزش تئاتر اهمیت داده نمی شود و گواه ادعّای بنده ، برادر مخلص و دلسوز عرصه ی هنر خوزستان ، جناب آقای عبدالرضا حیاتی ست که یکی از استادان انجمن نمایش می باشد.
همه ی ما می دانیم که آموزش ، رکن اساسی هر سازمان ، جامعه و خانواده است.صادقانه بگویم که جای آموزش در انجمن نمایش اهواز ، خالی است.نه که نبوده و نیست ، اشتباه نشود ، آنگونه که باید نیست.آقای فاضلی ، رییس انجمن نمایش اهواز ، در این راستا تلاش فراوان نموده ، امّا بنده به عنوان مدرّس فنّ بیان ، نه از فضای آموزشی راضی بوده ام ، نه از امکانات و لوازم کمک آموزشی.بارها در این خصوص ، زبان به شکوه گشوده ام و این اواخر متوجه شدم که آقای فاضلی ،سکوت می کرد.سکوتی که شاید این پیام را القا می کرد:
چه سودی اگر خامشی بشکنم که یاران در این دشت تنها منم
خواهش من از مسئولان امر، این است که با برنامه ریزی و در چار چوب مشخّص، آموزش درست را به بدنه ی انجمن نمایش ،تزریق نمایند ، آنهم با استفاده از مدرّسانی که علاوه بر داشتن سواد تئاتر،از هنر معلّم بودن نیز بهره مند باشند و مهارتهای ارتباطی را خوب بدانند که سازماندهی تئاتر اهواز ، در گرو این مهم می باشد. در پایان تشکّر می کنم ازهمه ی دست اندر کاران این همایش بزرگ به ویژهُُُ استاد عبدالرضا حیاتی که عاشق هنر است و مخلص و همچنین از سیّد صادق فاضلی ، رییس انجمن نمایش اهواز.
در خلال این همایش ،از پیشکسوتان تئاتر اهواز تقدیر و لوح سپاس و هدایایی به آنان و دیگر هنرمندان اهدا شد.در این همایش ، مدیر کلّ فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان ، رییس فرهنگ و ارشاد اسلامی اهواز و تنی چند از دیگر مسئولان نیز حضور داشتند.

