یکشنبه بیست و دوم دی 1387
فسون
كبوتر پريد
دل در سينه تپيد
از آن سوي دريا، امّا
آهنگ ترنّم باران مي رسد
كه زخمه اي بر تارِ دل مي زند
با شوق نشستن در كجاوه ي نور
وه كه چه فسوني در نگاه نور و درياست!
نعمت نعمتي
یکشنبه هشتم دی 1387
خلوت دل
در انتهای شب
پرنده ی دل می خواند
محبت مشروط را به باد بسپار
و غم مبهم را به نسیم سحری
خلوت دل ، نگاهی بارانی می خواهد
و پروازی به آشیانه ی مهر
در عصر آهن و دود
سخاوت باران را منتظرم
تا تفاوت پرواز و معلق بودن را بیاموزم
با خویشتن خویش ، امّا
نجوا گر جان کلام " مولانا " هستم:
" گر نه موشی دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله کجاست"؟
نعمت نعمتی
پنجشنبه پنجم دی 1387
رنگین کمان (داستان کوتاه)
مادر وارد مغازه ی اسباب بازی فروشی شد و دو عروسک خرید.از مغازه ، بیرون آمد . به گامهایش شتاب داد تا به دختر ده ساله اش برسد. مدرسه تعطیل شده بود و دختر بچه ، منتظر . چشمش که به عروسکها افتاد، برق خوشحالی را می توانستی در آنها ببینی.به خانه رفتند.پدر ، مثل همیشه روی مبل لم داده بود و سیگار می کشید.دختر با خوشحالی گفت:
- ببین بابا، مامان برام دو تا عروسک خوشکل خریده!
نگاه سرد پدر، دل دختر را لرزاند.مادر به گوشه ای خزید و به بیست سال بی تفاهمی با همسرش اندیشید. خانه را ماتم سرا می دید و دلش در هوای باران پر می کشید. تلفن زنگ زد. مادر ، گوشی را برداشت.صدای دختر نوزده ساله اش را از آنسوی خط شنید.
- سلام. بابا خونه ست؟
- آره یلدا جون.
- هر وقت رفت بیرون، بهم زنگ بزن تا بیام خونه.
و بی آنکه منتظر پاسخ مادر باشد ، گوشی را قطع کرد.درد را در قفسه ی سینه و شقیقه هایش احساس کرد.آسمان ، برقی زد.صدای نوازشگر نم نم باران ، در گوش جان مادر پیچید. آمد کنار پنجره.آنرا باز کرد. چشمانش را به آسمان دوخت.با خود گفت:
کاش فردا، آفتاب بزنه و رنگین کمان رو توی آسمون ببینم.
و نگاه آسمانی رنگش ، خیس شد.
نعمت نعمتی
یکشنبه یکم دی 1387
یلدا
شب یلدا، با حضرت حافظ بودم و فالی که از دیوانش به گوش هوش شنیدم :
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست
و سروده ای از دل بارانی ام آمد با نام" یلدا" . شما نیز بخوانید.شاید به کارتان آید و شاید........
یلدای من
یلدای ما
پاییز رفت
و زمستان آمد
دیدی تو آیا چه کرد پاییز؟
گلدسته ای ربود از من
با درد زخمه ای بر تارِ دل
وینک
خونابه ا ست که هجرت آن عزیز
خراب آباد دل را
بغضی هنوز می شکند
در گلوگاهم که زخمی ست
ای وای من که لختی، حتّی لختی، مجال نداد
تا نفسی تازه کنم
و دریغ کرد از من
یک کف دست از این دشت
تا تنهایی ام را
در آن بپیچم و خوشحالی ام را
در کوه ، جار بزنم
نعمت نعمتی
