سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388
دوست گرانمايه اي با نام " بركه " كتاب مجموعه داستان مرا " مثل باران ‘ مثل بودن " خوانده و پيامي براي من گذاشته كه در بر گيرنده ي داستانهاي آن كتاب است.ضمن سپاس از ايشان حيفم آمد شما آنرا نخوانيد:
من شبها تا آخرعمر کتابی را زیر سرم خواهم گذاشت زیر بالشم
بالش من بوی شعر های ناب خواهد گرفت...
بوی داستان هایی به سبکی ابرها و به پاکی رویا های کودکانه
بوی سیب ...
بوی انار...
بوی کلوچه های مادر
بوی آغوش گرم خاله خاور
بوی یاس های باران خورده ی" خانه ي ابری "
بوی شوری دریا
بوی ریزش و بارش مداوم باران
بوی سیگار زرین
بوی قهوه ي فرانسه
بوی نگاه های معصومانه ي "گوژ پشت"
بوی پیراهن ایران گاز " سمبو "
بوی دست های مهربان معصومه که در حسرت تنها یکبار لمس انگشتان "سمبو "به غارت رفت
بوی اذان از" گلدسته" ي عشق
بوی بارش ، بوی رویش، مثل باران
بوی حیات ، بوی زیستن، مثل بودن
می بینی چه گنجینه ای زیر سر دارم؟

