پنجشنبه پنجم شهریور 1388
گفت و گو با نعمت نعمتي راوي انسان تنها
گفتگوي صديقه محمودي با نعمت نعمتي ( روزنامه کارون پنج شنبه 5 شهریور ماه 88 عکس از محمد باقر عسکری).
نعمت نعمتی در لارستان فارس به دنیا آمده و در سن شش سالگی به واسطه ي شغل پدر به خرمشهر مهاجرت کرده و بعد از آن به آبادان راهی شده است. دوران مدرسه را درآبادان گذرانده و بعدها‘ نعمتی در رشته کارشناسی علوم تربیتی با گرایش مدیریت و برنامه ريزي آموزشي در دانشگاه قبول شده و به اهواز نقل مکان کرده است. نعمتی از سال 1349 تاکنون در عرصه های گوناگون هنری از جمله سینما و تئاتر حضور داشته است. چندی است که کتاب مجموعه داستان " مثل باران‘ مثل بودن" این هنرمند به چاپ رسیده و برخي از داستانهاي اين كتاب در جشنواره هاي مختلف به مقامهاي چشمگيري نائل گشته. در این باره با وی به گفت و گو نشسته ایم.

چطور وارد عرصه داستان نویسی شدید؟
- اولین داستانم سال 1349 در مجله وزین فردوسی چاپ شد. آن داستان درباره ي آبادان و برگرفته از ویژگی ها ي بومی منطقه ای که در آن زندگی می کردم بود. سال 53 در اهواز با سینمای آزاد آشنا شدم و فیلم کوتاه جرقه را كه بر اساس آن داستان در آبادان ساخته بودم ‘ توسط كيانوش عياري تدوين شد. این فیلم در اولين جشنواره ی منطقه ای سينماي جوان " بهترین فیلم به خاطر بهترین ارائه ی سینمایی" شناخته شد و در جشنواره ي کشوری پلاک زرین گرفت. بدينگونه ‘شروع داستان نویسی ام با فیلم گره خورد.
در داستان هایتان به مفاهیم بومی اطرافتان دقت کرده اید. دلیل این موضوع را توضیح دهید؟
- آدم جایی که زندگی می کند از محیط، جامعه و فضايی که وجود دارد‘ الهام می گیرد. به نظرم یک هنرمند چه داستان نویس و چه فیلمسازاگر بتواند محیط اطرافش را به خوبی بشناسد، پدیده ها و انسان ها را درک کند با رویکردهای جامعه شناختی و روانشناختی‘ قطعا می تواند اثر بهتری را خلق کند. من از دوران نوجوانی در رفتار و گفتار آدم های اطرافم کنجکاو بوده ام و از آنجایی که در آبادان رشد کردم و یک تعلق خاطر نسبت به آنجا داشتم‘ داستان های گذشته ام همیشه رنگ و بوی آنجا را داشت و جانمایه ي داستان هایم از آنجا بوده است. صرف نظر از این تعلق خاطر، هنرمند باید تیزبین و ریزبین باشد و به همه ی نکات جامعه ای که در آن زندگی می کند توجه کند، چون با توجه به این نکات می تواند اثری ملموس و دلچسب را به جای بگذارد. بسیاری از داستان نویسان برجسته خوزستانی از جمله احمد محمود، عدنان غریفی و .... نیز اکثرا از محیط بومی شان تاثیر گرفته اند.
خود داستان ها تا چه اندازه به واقعیت جامعه نزدیک است؟ یعنی تا چه اندازه موضوع داستان هایتان را از زندگی واقعی مردم می گیرید‘ نه از ذهنیاتتان؟
- به جز داستان "خانه ی ابری "که یک جریان سیال ذهنی است و ساختاري انتزاعی دارد‘ بقیه ي داستان هايم دقیقا از اتفاقات و موارد روی داده در جامعه نشات گرفته اند. در داستان هایم با توجه به موضوعات جامعه‘ بیشتر خواسته ام تنهایی انسان ها را نشان بدهم. هر چه بیشتر به سوی تکنولوژی پیش می رویم انسان ها تنها وتنها تر می شوند و این موضوع ‘ برایم مهم است. به نظرم یک نویسنده با خودش حرف می زند و این نوشته‘ همزاد پنداری مخاطب با قهرمان داستان است.
چرا اسم کتاب" مثل باران‘ مثل بودن" شد و چرا در بیشتر داستان هایتان باران ‘جزء عناصر جدایی ناپذیر است؟
- من به باران علاقه ي خاصی دارم و باران را جاری همیشه ي عشق مي دانم. به اعتقاد من‘ باران آرامش خاصی به شخصیت های داستانم می دهد. شخصیت هایی که هر یک به نوعی درد دارند و باران‘ تسکین دهنده ي آلام آنهاست. چاپ دوم این کتاب در حال انجام است و در این چاپ‘ نویسنده و مترجم برجسته‘ صفدر تقی زاده بر این کتاب مقدمه ای نوشته. او در مقدمه اش‘ باران را جور دیگری دیده و تفسیر کرده است.
کتاب چاپ مشهد است چرا؟
- کتاب مثل باران‘ مثل بودن حاصل 40 سال داستان نویسی ام است. بارقه ای از مشهد دمیده شد و بدون آشنایی قبلی‘ شخصی از انتشارات سخن گستر مشهد همكاري كرد و کتاب چاپ شد. حركتي كه از سوي دوستان اهوازي اتفاق نيفتاد. جای تاسف دارد که آدم در وطن خویش غریب باشد.
کارجدیدی در دست نوشتن دارید؟
- رمان بلندی در دست نوشتن دارم . این رمان با نام "شغال" است که تاکنون 100 صفحه اش نوشته شده و یکسال دیگر کار دارد تا آماده شود.
عرصه ي داستان نویسی در خوزستان را چگونه می بینید؟
- داستان نویسی در اهواز را مطلوب نمی بینم. من به برخي از انجمن هايي که مشتاقان ادبيات داستاني در آنجا جمع می شوند و در این خصوص فعالیت می کنند رفته ام‘ اما در این مکان ها شخص دلسوز و توانایی که جوانان را هدایت کند ندیدم.اغلب جوانان ‘بدون اینکه ادبیات کلاسیک را مطالعه کنند شروع به نوشتن می کنند و هر زمان که از آنها درباره ي نوع نوشته شان می پرسی‘ خود را وابسته به مدرنیسم می دانند.نه اينكه مدرنيسم چيز خوبي نيست. نه ‘ درد اينجاست كه بي مطالعه و شناخت به اين مهم مبادرت مي ورزند.مي دانيم كه در سال 1992 جیمز جویس و ویرجیانا وولف داستان نویسی مدرنیسم را ارائه کردند. پس مدرنيسم ‘ حرف تازه اي نيست. متاسفانه‘ اغلب جوانان حتی آثار هنرمندانی که پايه گذاران مدرنیسم هستند را نمی خوانند. من این جریان را خوب نمی دانم. برای من جای شگفتی است که بعضی نویسندگان جوان حتی یک داستان از نویسندگان نامی ایران نخوانده اند ، اما به سراغ مثلا "ریموند کارور "می روند و این مهم بر میگردد به درست هدایت نکردن جوانان از سوی متولیان ادبیات داستانی در این استان .مخلص كلام اينكه سالهاست ‘ خوزستان در حسرت يك انجمن ادبي پويا و تاثير گذار ‘ خميازه مي كشد.
در عرصه ها ي هنر داستان، تئاتر،سینما و گویندگی فعالیت داشته اید. چطور توانستید در همه ي این عرصه ها فعالیت کنید؟
- هنرها به هم مرتبط اند. برای اینکه یک سینماگر خوب باشی‘ لازم است نویسنده ي خوبی باشی. برای هنرمند ضروری است که روانشناسی شخصیت و جامعه شناسی را بداند و این دانسته ها در همه ي هنرها به او کمک می کند. نوشتن‘ مرا با سینما آشنا کرد و بیان خوب در تئاتر‘ مرا به سوی گویندگی رهنمون شد.
دوشنبه دوم شهریور 1388
سالها مثل برق رفت و گذشت
چشم اندازمان كوچه باغ دانايي ست و نشستن در زير سايه باني كه آرامش را تجربه كنيم.قرارمان اين است كه خاكستر غربت را با باد بسپاريم.مي بيني كه نشاني خانه ي اشتياق را از شكوفه هاي گيلاس مي پرسيم.گوش كن.نه ‘ با هم گوش كنيم كه شكوفه ها چه مي گويند:
- به اولين شكوفه ي سيب كه رسيديد با يك شاخه گل نسترن ‘ گيسوانش را شانه كنيد. آنگاه كه نوازش آفتاب را حس كرديد ‘ در باغستان تبسم گام بگذاريد و در زير آلاچيقي از نيلوفرهاي پيچان به موسيقي باران گوش كنيد.
مي بيني كه داريم مي رويم به آنجايي كه مي خواهيم.اما صداي ني لبك چوپان دشت تقدير مي آيد كه ما را به ضيافت گوشنواز خويش مي خواند.بال مي گشاييم و مي رويم . تك درختي ست بر بلنداي يك تپه ي سبز. چوپان تكيه داده بر شولايش و به درخت و مي نوازد درد خويشتن خويش را در آن.من با دل گرفته ام زمزمه مي كنم:
بزن ني زن. چه نيكو مي زني ؛ ني زن.بزن اين قلب بي تاب است.
تو ‘ رو به روي درخت مي ايستي .آفتاب كه از لاي شاخه ها مي تابد‘ خطوط مورب روشنايي را به چهره ات مي پراكند.حس پرواز در توست. حس جاري عشق در من است.آنسو تر تا چشم كار مي كند ‘ گندمزار است كه با ترنم باد به رقص در مي ايد.
سفر مي كنيم‘ اما هراس داريم از اينكه دلمان براي خودمان تنگ شود. دلتنگي كه قصه ايست پر غصه در سراپرده ي هستي .گوش مي خواباني به نسيم كه به چهره ات مي خورد.مي خواهي آنرا از دست ندهي.داشته باشي اش براي هميشه.اما نگاهت كه مي كنم افسوس را در چشمانت مي خوانم.نسيم رفته است آخر.اين پديده ‘ درونت را مي آشوبد.اينكه هيچ چيز هماني نيست كه بوده. آمده و رفته است.زمان آن مهم نيست.مهم آن است كه براي بودن در لحظه ؛ شادماني را تقلايي خوش داشته باشي.مي داني كه هميشه ‘ هزينه اي كه مي پردازيم براي غمهامان ‘ بيشتر از بودن در لحظه هاي شادي است.شايد براي همين است كه دلتنگي هامان ‘ تمامي ندارد.
نگاه مي كنم به افق.نگاه مي كني به آلاچيق.نگاهمان با هم تلاقي مي كند.مي گويي:
- بريم زير اون آلاچيقه بشينيم؟
- بريم.
نيلوفرهاي پيچان ‘ ستونهاي آلاچيق را پوشانده. مي رويم درست در ميانه ي آلاچيق مي نشينيم.بوي نيلوفر ‘ پيچيده در آلاچيق.نهر كوچكي در كناره ي آلاچيق است.بي آنكه برخيزيم ‘ دست هم را مي گيريم و مي خزيم به سوي نهر.آب نهر‘ زلال است و جاري.چه خوب درونم را مي خواني وقتي مي گويي:
- داري به شعر حافظ فكر مي كني؟
مي گويم تو تا كجاي من رخنه كردي ديوونه؟ اما اگه گفتي كدوم شعر حافظ ؟
مي خندي. نه ‘ تبسم مي كني.عطر مي پراكني:
- بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين كاين حكايت ز جهان گذران ما را بس
و مست مي شوم از حافظ خواني ات كه هم درست مي خواني ‘ هم روحنواز.و با هم به خزه هايي نگاه مي كنيم كه با حركت آب ‘ مي رقصند.مي گويم:
- اين لحظه رو داشته باشيم.باشه؟
- دارم اين لحظه رو.باشه.
چشمانت را كه باز مي كني‘ مردمكانش برق مي زنند با حلقه هايي كه اشك آنها را پوشانده است.خيره مي شوم به باران چشمانت و تو زمزمه مي كني:
سالهامثل برق رفت و گذشت
سالهايي پُر از نيامدنت
كوچه مشتاق گامهايت ماند
خانه ‘ چشم انتظارِ در زدنت
و من در شيار اشكهايت ‘ ردّ ِ پاي صدايي را مي شنوم كه از فراز فاصله ها ‘ بر خاطره هايم مي بارد.و تو مي بيني كه در هر قطره ي نگاهم چندين بهار به تمناي تشنگي ِ تو در من شكوفا شده است.
راستی که مثل برق رفت و گذشت.

