سه شنبه پنجم آبان 1388
پاييز درد
تمناي حضور در آبي ِ جاري بودن
و ياس هاي باران خورده را
هنوز هم مي بينم
پاييز ‘ اما به دلم چنگ مي زند
در نبودنت
چيزي دارد رها مي شود
در عمق جانم
چيزي دارد مرا مي برد در ازدحام لايه هاي خيس درد
يادت اما
هميشه با من است
نعمت نعمتي
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
سینه ریز باران
سینه ریز باران را بر امتداد نگاهت بیاویز
تا در بستر آبی اندیشه
سایه بانی بسازیم از رنگین کمان اعتماد
تا در پس ِ بلورخانه ی اشک
حریر عاطفه را فرش کنیم
و قداست معراح را شاهد باشیم
آنگاه در خرمن گاه اشتیاق
برکه های دیدار را
از شبنم مهر
سرشار خواهیم کرد
نعمت نعمتی
دوشنبه هفدهم فروردین 1388
باران
زایش ابر
بارش باران
خیس شدن صنوبر ها
هنگامه ی بهار در بهار
و باران در باران
و حس غریبانه ی عطر خوش نوبرانه ی یاس سپید
وانک گلبانگ اشتیاق در هزار توی خمخانه ی آینه
و هلهله ی نو عروسانی که بر کجاوه ای از نور نشسته اند
و دل من که می لرزد در پیوند اهورایی رهایی
نعمت نعمتی
سه شنبه ششم اسفند 1387
غزل " مپرس" حافظ باصدای خودم.
گفته اند هنگامی که " علی اکبر دهخدا" در حال احتضار بود ، " دکتر معین " را بر بالین خود خواست.دکتر معین پرسید: حالتان چطور است استاد؟ دهخدا گفت: مپرس.و دکتر معین که می دانست دهخدا از ارادتمندان حافظ است ، متوجه شد که منظورش از واژه ی مپرس، غزل معروف " مپرس" حافظ است.غزل مذکور را برای دهخدا خواند و پس از اتمام آن ، دهخدا آرام گرفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
لینک غزل " مپرس " خواجه ی شیراز با صدای خودم را در پیوندهای روزانه گذاشته ام برای عاشقان حضرت عشق. پیشنهاد می کنم شب هنگام که ساعت 10 بار نواخت ، زمانی را برای خویش در نظر بگیرید و در خلوتی خوش در گستره ی خیال به غزل گوش کنید. با این امید که پروازی خوش داشته باشید در گستره ی خیال ، چشم به راه قطرات باران نظرات شما هستم.
با سپاس : نعمت نعمتی
سه شنبه هشتم بهمن 1387
گستره ی خیال
لینک غزل " مژده ای دل " حافظ و شعر "كوچه " ي فريدون مشيري با صدای خودم در پیوندهای روزانه برای آنانی که مشتاق پروازند.منتظر اظهار نظر شما هستم.۱۱/۱۱/۸۷
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دقت و حافظه ، هنگامي به اوج كار آيي خود مي رسند كه تخيل و تصور را بر انگيزند. يادمان باشد كه دقت در پديده ها و ماهيت آنچه پيرامون ما مي گذرد ، اگر ما را به سوي چيزي وراي ظاهر خود نكشاند ، كار برد هنري ندارد.
قوه ي تصور و تخيل افراد نسبت به يكديگر متفاوت است ، اما به وجود آوردن چيزي با عنوان تخيل ، گسترش دادن دامنه و عمق تخيل است.
شعر گستره ي خيال را كه تازه سروده ام ، بيانگر چنين موضوعي است. سپاسگزار خواهم شد چنانچه با نگاهي ژرف به اين شعر ، بخوانيدش و اظهار نظر كنيد.
جاري مي شوم در موسيقي باران
و تك نوازي شكوفه هاي تبسم
گيسوان نسيم
در گستره ي خيال
به رقص در مي آيند
نعمت نعمتی
یکشنبه بیست و دوم دی 1387
فسون
كبوتر پريد
دل در سينه تپيد
از آن سوي دريا، امّا
آهنگ ترنّم باران مي رسد
كه زخمه اي بر تارِ دل مي زند
با شوق نشستن در كجاوه ي نور
وه كه چه فسوني در نگاه نور و درياست!
نعمت نعمتي
یکشنبه هشتم دی 1387
خلوت دل
در انتهای شب
پرنده ی دل می خواند
محبت مشروط را به باد بسپار
و غم مبهم را به نسیم سحری
خلوت دل ، نگاهی بارانی می خواهد
و پروازی به آشیانه ی مهر
در عصر آهن و دود
سخاوت باران را منتظرم
تا تفاوت پرواز و معلق بودن را بیاموزم
با خویشتن خویش ، امّا
نجوا گر جان کلام " مولانا " هستم:
" گر نه موشی دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله کجاست"؟
نعمت نعمتی
یکشنبه یکم دی 1387
یلدا
شب یلدا، با حضرت حافظ بودم و فالی که از دیوانش به گوش هوش شنیدم :
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست
و سروده ای از دل بارانی ام آمد با نام" یلدا" . شما نیز بخوانید.شاید به کارتان آید و شاید........
یلدای من
یلدای ما
پاییز رفت
و زمستان آمد
دیدی تو آیا چه کرد پاییز؟
گلدسته ای ربود از من
با درد زخمه ای بر تارِ دل
وینک
خونابه ا ست که هجرت آن عزیز
خراب آباد دل را
بغضی هنوز می شکند
در گلوگاهم که زخمی ست
ای وای من که لختی، حتّی لختی، مجال نداد
تا نفسی تازه کنم
و دریغ کرد از من
یک کف دست از این دشت
تا تنهایی ام را
در آن بپیچم و خوشحالی ام را
در کوه ، جار بزنم
نعمت نعمتی
شنبه بیست و سوم آذر 1387
خمخانه
افسون افسانه
" بشنو از نی چون حکایت می کند" را
در نیستان پاییز
پژواکی ست مهر آگین
و آفتاب ، آمیزه ای از مهتاب و عطش
خمخانه ای باید
تا فرجام پرواز را شاهد باشی
در بلندای اهوارایی
نعمت نعمتی
شنبه شانزدهم آذر 1387
غریبانه
غريبانه نگاهت
به دل كبوتر
كه زخمي بود در روزهاي دلتنگي
زخمه اي بر تار دل شد
پستوي خيال اينك
پرواز را چونان خاري
بر جگر دارد
تاملی بایدو تحملی
و مرهمی از جنس باران
نعمت نعمتی
دوشنبه چهارم آذر 1387
پاییز وهم آلود
ني، صدايش دور
ني ،نوايش شور
و صداي ني دلم را مي خراشد باز در پاييز وهم آلود
بارش ابري دلم ميخواهد، اما
تا ببارد بر غبار سينه ي پر دود
خوش خراميدي به اندر گاه من
بي پير!
عادت ديرينه دارم خوب مي داني
اي اندوه!
نعمت نعمتی
غزل " زلف بر باد مده " حافظ شیرین سخن با صدای خودم را گوش کنید و نظر دهید.لینک آن در پیوند روزانه و پیوند دوستان.سپاسگزارم.
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387
فصل با مرام پاییز ( برای مادرم )
فصل پاییز
فصل تولّد من
فصل تولّد تو
دیدی چگونه برگ ریزانی کرد
برای شکستن آینه ی دل کبوتری من
با آواری بر گرده ام
که می دانست نه گُرد آفریدم، نه پیلتن؟
ای وای من که دریغ کرد از من این فصل با مرام پاییز
حتی یک کف دست از این دشت
که خوش دل بودم تا تنهایی ام را در آن بپیچم
و خوشحالی ام را در کوه ، جار بزنم
دلخوشی ام مگر نه به نگاه مهربان مادرم بود
که تبسمش را نذر من می کرد همه وقت
بی آنکه چیزی به حساب من بگذارد
و چرتکه ای در دست داشته باشد؟
خاکم به سر مادر
که حتی از من دریغ کردند خاک ریختن بر سر تو را
آنانی که آوای مرگت را به من نرساندند
و دلم نوای گریستن دارد از آن هنگام تا بی گاهان
که ندیدمت بی درد حتی در لحظه های شوق وصلت باکرگانت
که یاد نگرفته بودی دل بی زخم چه رنگی دارد
و چه بویی که نه، حتی چه طعمی و مزه ای
زین پس زخم دلم را با نمک دیدگانم می شویم
تا همیشه ریش بماند برای بیشتر ماندن
چونان بارانی
که شست مزارت را فردای تدفین
اینک منم مثل همیشه
مثل باران ، مثل بودن
با کوله باری به بلندای آفتاب
که در میان جمجمه اش درد می کشد و درد
آنسان که هرگاه به شنیدن صدایش می نشینم
در حال دویدن است بی لحظه ای توقف
همان گونه که درون کاسه ی سر تو
خون ریخت قطره قطره
و پر پر شدن تو را فریاد کشید
چیزی دل مرا می آشوبد بی امان
هنگامی که حس نبودن تو را هوار می کشد این دل زخمی
چیزی دل مرا می آشوبد مادر
چیزی....دل کبوتری مرا با خود می برد
و یاد دیرین توست با حجم سنگین بغض
بغض....بغض .... بغض.....
با سپاس از همه ی دوستان گرانمایه و صمیمی که تسلای من بودند در فرقت مادرم.
دیگر اینکه هم اکنون- ساعت ۱۸ روز پنج شنبه- با خبر شدم دوست گرانمایه ام محمد غدیر زاده(مدیر واحد نمایش و مدیر روابط عمومی حوزه هنری خوزستان) در بخش سی سی یو بیمارستان بستری ست. فقط از طریق اس ام اس توانستم با ایشان ارتباط برقرار کنم و افتخار ملاقات وی نصیبم نشد. آرزو کنیم این هنرمند دلسوز را هر چه زود تر در سلامت کامل بین خودمان ببینیم.
نعمت نعمتی
جمعه دهم آبان 1387
رویش
در من چیزی غریب شکل می گیرد
حس گمگشتگی ست شاید
در من چیزی ته نشین می شود
ناباوری تکرار است شاید
در هزارتوی بودن ، گونه ای از شمع می شوم
قطره قطره شدن جگرگاهم هست شاید
تندیس دل کبوتری ام را گردن آویز باران می کنم
باور دیرینه ی من است شاید
خویش را به سنگ پاره ی کدامین دلگویه بسپارم
تا شاید را به قربانگاه ببرم
و باید را فرا راه اشتیاق ؟
چیزی دارد در من می روید
نعمت نعمتی
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
لختی درنگ کن دنیا
لختی درنگ کن، دنیا
هنوز هم می خواهم دل کبوتری ام را پرواز دهم
تا شاهد اوج باشد
می خواهم ببینم آشتی تبسّم را بر لبها
و انگاره هایی که ذهنم را نیش می زنند
لختی درنگ کن، دنیا
هنوز در دلم چیزی می جوشد برای نوشتن
برای گفتن
برای یکی شدن
به کجا می بری مرا بی دعوت؟
بگذار پاهایم ، زمین را لمس کنند
بگذار نا گفته هایم را بگویم
و نانوشته هایم را بنویسم
لختی درنگ کن، دنیا
نمی بخشم ترا، اگر سنگ ببندی
بر بالهای پروازم
بر اشتیاقم به آفتاب
به گندمزار
به باران ، این همیشه ی جاری عشق
لختی درنگ کن دنیا
نعمت نعمتی
چهارشنبه هفدهم مهر 1387
خود شکن
چندي ست با خويشتن خويش خلوت كرده ام كه با آدميان عجيب و با پندارهاي غريب اين زمانه ، چگونه رفتاري داشته باشم. و اين حالت آنچنان دغدغه ي فكري برايم به وجود آورد كه هر چه بيشتر دنبال كردم ، كمتر به نتيجه رسيدم تا اينكه بي اختيار به ياد شعر " خود شكن" حميد مصدق افتادم و كمي_ فقط كمي _ تسلا يافتم. بخوانيد و با دقت بخوانيد و نظر دهید.شايد.........
با سپاس: نعمت نعمتي
اين مرد خود پرست
اين ديو ، اين رها شده از بند
ايستاده رو به روي من و
خيره در من است
*******
گفتم به خويشتن
آيا توانِِ رستنم از اين نگاه هست؟
مشتي زدم به سينه ي او
ناگهان دريغ
آيينه ي تمام قدِ رو به رو شكست
"حميد مصدق"
شنبه ششم مهر 1387
کلبه
تر ، می شوم وقتی نمناکی چشمانت را می بینم
تر ، می شوی وقتی نمناکی چشمانم را می بینی
بغض می کنم ، هنگامی که صدای بغضت را می شنوم
می دانی که پشت آن کوه ، یک کلبه است
کنار کلبه ، یک چشمه است به زلالی چشمانت
به آنجا می رویم تا اشک هایمان را به چشمه هدیه کنیم
خوب ... چه می گویی ؟ کارت دعوت برایت نمی فرستم
می دانم که می آیی . از دل گرفته ات و از غمباد گلویت خواند ه ام این را
نعمت نعمتی
یکشنبه دهم شهریور 1387
نگار پاييزي
نگار پاييزي
به غم نشسته
در هجران جواني از دست رفته
دنج دل من امّا
رها شدن او را مي جويد
بر بستري از حرير مهتاب
تا آفتاب كه بر آمد
گردن آويز ي از ستاره و گل برايش بياورم
اينك آواي موسيقي آب
و ترانه اي از جنس برگ و باد
در كوچه باغی از شبنم عشق
با آبشار اعتماد و آينه
نگاه تو ، چه مهربان مرا بانگ مي زند
اي شوق كودكانه ي هستي
اي زلالي ابر و باران
نعمت نعمتی
با سپاس از همه ی دوستانی که با همدلی و پیام مهر خویش
مرا تشویق کردند در زود هنگام نمودن " تا وقتی دیگر". دلم خوش
است به شما یاران بارانی که مهربان هستید و زیر باران راه رفتن را
عاشق هستید بی هیچ چتری.
جمعه یکم شهریور 1387
پاییز
پاییزان
برای آفتاب و باران
از سر دلتنگی شروه می خواند
انگار که دلی برای گرفتن
بهانه بگیرد
راهش به خراب آباد
و آنجا که هیچش کناره نیست
بی راهه نمی رود امّا
هنگامی که در پستوی خیال
کبوتر نگاهم ، پروازی خوش دارد
به سوی کبوتر نگاهش
با پیامی از سر مهر
و سبد سبد ، گل نرگس
بهارانه ای برای اشتیاق پرواز
نعمت نعمتی
یکشنبه بیستم مرداد 1387
باران
باش تا بروم و يك سبد گل شقايق برايت بياورم.آنگاه ، قدم زدن در زير باران را تجربه كنيم.باران سخاوت.باران عاطفه ، باران مهر و گريستن در زير باران و همراه باران، دور از كساني كه دلشان از سنگ خاراست و نگاهشان پر از هجوم گرد باد.مي رويم تا آنسوي دشت كه چشمه اش ، زلا ل مي جوشد تا بيابيم ، درّي ديرين و ريشه ي رازي از دوراني آسماني و من برايت مي خوانم:
از كدامين ديار مي آيي
كه احساس مرا در خويشتن مي خواني
و آواي گرمت
رساترين آيه ي عشق است
و برق نگاهت ، شراره ي خورشيد
از كدامين ديار مي آيي
كه بهار با تو آغاز مي شود
و گل به يمن كلام تو رنگ مي گيرد
از كدامين ديار مي آيي
اي هواي صبح پاييزي
اي لطافت شكوفه هاي سرخ و سپيد
اي تمامي باغهاي پر شكوفه ي نارنج
تو از تبار دریایی
و خورشیدی بر ساحل نشسته
مرا در خود و با خود بخوان
پيشتر از آنكه برف زمستاني ببارد
نعمت نعمتي
جمعه هجدهم مرداد 1387
نیش
پیاله ی جگرگاهم را در سایه ی سار " آب رکن آباد" جستم
گل سرخ را، در گستره ی چشمان غزال
نغمه ی بی نوایی لیلی را در بهت نگاه مجنون
و صدای بیستون را در کمرگاه فرهاد
درد نیمه شب نهال مهرم را به کجا بیاویزم
که به کاسه ی شیری احساس خوشبحتی می کند
وچشمان منتظرش به پیامی از قاصدک خوش است؟
و دل من در خویشتن خویش می گرید
هنگامی که صدای پرنده ی حزن را می شنود
که او می خواندش
می جویدش
امّا ، هم هست ، هم نیست
و بی صدا ، در حریر خود فرو می رود
با حس تازیانه ای بر گرده اش
و دل من در خویشتن خویش می گرید
آرام ، آرام
و قطره قطره ،
اشک را به چشمانم نیش می زند
نعمت نعمتی
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
پنجره
پنجره ي آسماني طراوت
شوق گشودن چشم به كوچه باغ دوستي را باراني مي كند
و كبوتر دل ، شبنم را به پگاه مي بخشد
هنگامي كه در بلنداي نگاه آينه
طنين تنهايي ام را
آه مي كشم
نعمت نعمتی
شنبه دوازدهم مرداد 1387
نبض
دلم بهانه می گیرد باز
بهانه ی پستوی خیال
در گذرگاه نهال باران
و جاری هور با موج و آفتاب و آتش
گهواره ي شبانگاهي در خلوتستان زمان ايستاده
و من در كوچه باغ تنهايي
سجاده ي دلم را گسترده ام رو به قبله ي مهر
منتهي اليه عشق را مي بينم
آن هنگام كه نجوا به هلهله تبديل مي شود
زلالي چشمخانه در عرفان هزاره ي "مولانا" مي درخشد
و غربت بي پناهي وامق و عذرا
عطش پندار را نبض مي زند
و من امّا نبض درون مسافري را حسّ مي كنم
كه تند تر از پنجره مي تپد
و در هياهوي گندمزار
با يك بغل مهتاب و آينه
به پيشوازش مي روم
كه تجلّي مهرباني ست
و دل هزار پاره ام
زمزمه ي غريبانه ي پرواز دارد
نعمت نعمتی
یکشنبه ششم مرداد 1387
تمام شب
تمام شب ،به پستوی خیال سر زدم
به لحظه ی تبسم سحر
در آرزوی آنکه کی پگاه می رسد
تمام شب ، دلم گرفته بود
از چرا یی وجود اشتیاق
که گاه گاهی هم شده
سری به من نمی زند
تمام شب در انتظار آینه
و حیرت نبود پنجره
دلم گرفته بود
عجب شتاب می کند
چنین نبود روزنه
و من دلم گرفته بود
در تمام شب
به پستوی خیال
شنبه بیست و نهم تیر 1387
دریغ ( شعر )
ستاره را به چشمان کبوتر بخشیدی
و کبوتر را هدیه ای به بهارانه
تو ، حرمت خانه ی ابری را آشفته کردی
و بغض رود را شکافتی
بی آنکه نگاهی به خمخانه داشته باشی
باران اگر ببارد
دریغ توست از حضور آینه
و نادیده انگاشتن تمنّای من
دیگر به تسلای کلبه منشین
که دیری ست هم پیاله ی حرمان است
نعمت نعمتی
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
شعر
دست دل از دامن دل ، دور باد
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود ایست؟
باد را فرمود باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
" قیصر امین پور"
دوشنبه سوم تیر 1387
مرا در تنگنا مگذار
مرا در تنگنا مگذار
بگذار نفسی تازه کنم
من که می دانم تو کلبه ی کنار چشمه را دوست می داری
تو که می دانی من به گستره ی صمیمیت ، عشق می ورزم
بیا و شقایق را در باغستان سینه ات بکار
و پرنده ی اندیشه را به تمنّای ستاره ها ببر
تا میلاد صداقت را جشن بگیریم
چادری خواهیم زد در خنکای نسیم
افق دیدمان ، گندمزار پیوند
و با گلبانگ شکوفه ها
به پیشواز قاصدک نور خواهیم رفت
مرا در تنگنا مگذار
بگذار نفسی تازه کنم
نعمت نعمتی
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
معرفت
معرفت ، دٌ رّ گرانی ست
به هر کس ندهند
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
سفر
گفتی می خواهی سایه بانی بسازی در جوار کلبه ی باران
تنهایی ، چاه را می خشکاند
بیا و بساز پیشتر از آن که
کبوتر دلم ، تشنگی را تجربه کند
بیا تا خاک غریبستان را
توتیای چشم اهریمن کنیم
بیا تا لیلی را با قبیله ی مجنون آشتی دهیم
و سفری داشته باشیم به نیستان
تا "بشنو از نی چون حکایت می کند " را
با مولانا همآوا شویم
عطش پندار را نگاه کن
چه سفره ای بر گستره ی آبی خیالمان نقش بسته !
میزبان گلهای مریم هستیم
و چشمه ی احساسی که در کنار سایه بان جاریست
و من خود را که در آینه ی زمان می نگرم
چه وهم آلودمی بینم این سفر را
که جرعه جرعه ی تنهایی ام را با تو قسمت می کنم !
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
شعر
باغها را گرچه دیوار و در است
از هواشان راه با یکدیگر است
شاخه ها را از جدایی گر غم است ریشه هاشان دستها در گردن است
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
زخمه ای بر تار دل
بامداد که از راه رسید
دل در سینه ام تپید
از
آوای بارش ابر
و صدای کوبه ی در
آی ، ترانه ی باران
مهربانی در می زند
در را باز کن
دل گرفته ام را با تبسمی بگشای
چشم به افق
چشم به راه پیک آشنا
بنواز باران
با زخمه ای بر تار دل
که قطره قطره ی جانم
آهنگ سر انگشتانت را منتظر است
بنواز تا
سفری داشته باشم به کلبه ی اهورایی
با سفره ای به گستره ی دشت
که پر است از گلهای مریم،نسترن و یاس سپید
بنواز تا بشنوم
حرمت بیداری دل
و آوای پرندگان سبکبال عشق را
نعمت نعمتی
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
شعر
گفتم چشمم،گفت به راهش میدار گفتم جگرم ،گفت پر آهش میدار
گفتم که دلم،گفت چه داری در دل؟ گفتم غم تو، گفت نگاهش میدار
"ابو سعید ابوالخیر"

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
شعر
لحظه های بی تو بودن
چشمه ی تشنه ی احساسم را
به برکه های خشک دعوت کرد
و به سایه بان محبّت
که زمزمه ی غریبانه ی
بی پناهی را نجواگر بودند
باران عشق را بر من ببار ای بهار
نعمت نعمتی
دوشنبه بیستم خرداد 1387
دانه های محبت
در سینه ام،قلب یک کبوتر می تپد
بگذار، آرام باشد این پرنده ی کوچک
که رهایی اش نیست از وهم عشق
پس، اگر می آیی
دانه های محبّت را با خود بیاور
پیشتر از آنکه باران ببارد
نعمت نعمتی
شنبه هجدهم خرداد 1387
ای یار
سخاوت جرقه را چرا منتظری
که خود
شعله ای
نعمت نعمتی
َ
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
شروه
تمامت درد
کلبه ای در روشنای موسیقی آب
می روم تا
تنهایی ام را با آن
نعمت نعمتی
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
با تو بودن هم عذابی بود
بی تو بودن هم عذابی بود
نعمت نعمتی
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
ترنم باران
شبنم پگاه بر گل سرخ
بازتابی است از شرم تو
و نگا ه مهربانت
بهار را به میهمانی کبوتران می برد
دلم را به ضیافت چشمانت ببر
ای ترنم باران
نعمت نعمتی
شنبه یازدهم خرداد 1387
شعر
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
از خرابّی ماش آبادان
دلی از ما ولی خراب ببرد
" نیما "
شنبه یازدهم خرداد 1387
باران
گفتم:یادت باشد محبت را از روی بند برداری
چون به زودی باران خواهد بارید.
گفتی: باران که بارید،با خود مهر خواهد آورد
پس نگران محبت روی بند نباش.
این سهم پرندگان مهاجر است.
و من ماندم با نجوای دلم
که دلت را نه هماوا بود،نه همسایه
باید سفری به دلم می کردم
با راهی نو،اندیشه ای نو و طرحی نو نعمت نعمتی
پنجشنبه نهم خرداد 1387
بهارم باش
بهار آرزوهایم،بهاری تو،بهارم باش
دل همچون پرستوی مرا صبر و قراری باش
تو گفتی آسمان را دوست می داری،نگاهی کن
به مهتاب دل سرگشته حال من،سرایم باش
نعمت نعمتی
پنجشنبه نهم خرداد 1387
واگویه
گفتم: دستانت را به من بده.
گفتي: چرا؟
گفتم: تا پلي بسازيم براي عبور مرغکان معصوم.
تبسمي کردي.
گفتي: چرا؟
گفتم: براي رسيدن به ديار مهرباني. براي رفتن به سرزمين يکرنگي.
گفتي :تاکجا؟
گفتم: تايکي شدن، تا همسفر پرواز چلچله ها بودن، تا رهايي، تا معراج.
گفتي: رهايي تا کجا؟
گفتم: تا آنسوي سخاوت، تا آنسوي عاطفه ها، نه، تا بستر عاطفه ها.
گفتي: بهار آنجاست. من مي دانم.
گفتم: بهار وقتي معنا دارد که تو باشي. مي دانم که مي داني آنجا بهار است.
قطره اشکي، چشمخانه ات را نيش زد و لغزيد برروي گونه ات و ... دل من لرزيد.
گفتم: چرا گريه مي کني؟
گفتي: گريه خوب است.
گفتم: چرا؟
گفتي: روح را مي نوازد. گفتي من، هميشه گريه مي کنم.
گفتم: من بغض مانده در گلو دارم. يک بغض کهنه. راه نفسم را بسته. کاري کن که من هم گريه کنم.
گفتي: گريه بايد خودش بيايد. بايد بهانه اي داشته باشي. هر چشمخانه، تنشوي گاه گريه نيست.
گفتم: مدتهاست دنبال جايي مي گردم که بتوانم زار بزنم.
گفتي: جوينده يابنده است يا نه؟
گفتم: من که هرچه مي جويم، نمي يابم. جايي را نمي يابم. چيزي مثل غبار، روي دلم تلمبار شده. بايد آنرا خالي کنم و گرنه ...
گفتي: وگرنه چه؟
گفتم: وگرنه مي ترکم.
گفتي: مثل بادکنک؟
گفتم: نه مثل کوه.
گفتي: کوه، خود به خود نمي ترکد، بايد آبستن آتشفشان باشد.
گفتم: راهي براي گريستن نشانم بده.
گفتي: هر گريه اي، گريه نيست. ديوانه مي گريد، شوريده مي گريد. کودک هم مي گريد.
گفتم: من، هم کودکم، هم شوريده، هم ديوانه.
گفتي: گفتن کافي نيست. کودک بايد کودکي کند. ديوانه بايد ديوانگي کند و شوريده بايد، سر شوريدگي داشته باشد.
گفتم: ولي من مي ترسم.
گفتي: از چه؟
گفتم: از اينکه مرا ديوانه بدانند. از اينکه به من بخندند.
گفتي: ديوانه نمي ترسد. ديوانه به عاقلان مي خندد.
گفتم: بازهم بگو.
گفتي: نترس، دوست داشته باش. مثل يک کودك كه معصومانه دوست دارد.
گفتم: هرکس را نمي توان دوست داشت.
گفتي: همه کس را مي توان دوست داشت.
گفتم: ديگر بگو.
گفتي: تن رها کن تا نخواهي پيرهن. آنکس که سر شوريدگي دارد. عشق مي ورزد.
گفتم: چگونه؟
گفتي: اول انديشه کن. آنسان که مولانا مي گويد.
گفتم: مولانا چگونه گفته؟
گفتي: اي برادر تو همه انديشه اي مابقي از استخوان و ريشه اي
گلخني گر بود انديشه ات گل، گلشني ور بود خاری توهیمه ی
گفتم: ديگر.
گفتي: ديگر اينکه عاشق باش.
گفتم: به چه علت؟
گفتي: علت عاشق زعلتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست
گفتم: و پس از آن؟
گفتي: آنگاه سوختن را تجربه مي کني.
گفتم: و بعد؟
گفتي: عاشق که سوخت، کودک مي شود.
گفتم: ولي من کودکي ام را در خانه پدرم جاگذاشته ام.
گفتي: ديروز را به باد بسپار. رهايش کن. بايد اينک در تو طلب باشد.
گفتم: بغضم دارد مي ترکد.
گفتي: بگذار بترکد.
گفتم: اگر صداي گريه ام را شنيدند چه؟
گفتي: هيچ آدابي و ترتيبي مجوي هرچه مي خواهد دل تنگت بگوي
گفتم: دستت را بده.
گفتي: آيا انديشه کرده اي؟.
گفتم: آري. آري. دستت را به من بده.
گفتي: اين، دست من.
دستم را گرفتي. دستت را گرفتم. گرماي دستت تا نه توي وجودم رخنه کرد.
گفتم: دارم مي سوزم.
گفتي: قرار بود پلي بسازيم براي عبور مرغکان معصوم.
گفتم: دل من، يکي از آن مرغکان معصوم است.
گفتي: پس چرا منتظري؟
گفتم: اشک دارد مي آيد. دارم کودک مي شوم.
گفتي: بگذار اشک بيايد. بگذار کودک شوي. گفتي با گريه، چهرهات را بشوي. اين قدم اول است.
گفتم: قدم آخر کدام است؟
گفتي: قدم آخر هم کودکي است.
اشک، نرم نرمک آمد. پس آنگاه سيلاب. کوه ترکيد. کودکي آمد. ديوانگي از پس آن و شوريدگي و ديگر ... باز هم کودکي. قدم اول. قدم آخر.
گفتم: تا کجا بردي مرا؟
گفتي: اکنون چه مي بيني؟
گفتم: گلدسته ها را.
گفتي: ديگر؟
گفتم: و کبوتران عاشق که برفراز گلدسته ها پرواز مي کنند. آيا اين همان رهايي است؟
گفتي: ديگر؟ ديگر؟ ديگر چه مي بيني؟
گفتم: پگاه را مي بينم. آسمان را مي بينم. و شبنم را که بر گلبرگ هاي گل محمدي غنوده، آرام و دلنواز.
گفتي: اينک، نيک بينديش و نيک پاسخ بگو.
گفتم: نيک مي انديشم و نيک پاسخ خواهم داد.
گفتي: اي دوست، شکر بهتر يا آنکه شکر سازد؟
شهد در کام جانم جوشيد.
گفتم: آنکه شکر سازد.
گفتي: خوبي قمر بهتر يا آنکه قمر سازد؟
عاطفه در رگهايم جاري شد.
گفتم: آنکه قمر سازد.
گفتي: بگذار قمرها را، بگذار شکرها را کاوچيز دگر داند او چيز دگر سازد
گفتم: دارم مي سوزم.
گفتي: داري سوختن را تجربه مي کني. گفتي اکنون بگو، حالت چگونه است؟
گفتم:
ا لهي، سينه اي ده آتش افروز
درآن سينه دلي وآن دل همه سوز
هرآن دل را که سوزي نيست، دل نيست
دل افسرده غير از آب و گل نيست
گفتي: اينک ، اينک، اينک بانگ درونت را فاش ساز.
گفتم:
آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
آنکه اين آتش ندارد، نيست باد
نعمت نعمتی
پنجشنبه نهم خرداد 1387
شعر
نگو گشتیم
نگو گشتیم آدم را ندیدیم
خدایی کن بیا آدم بسازیم
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
شعر نسترن
بیا در سایه سار درخت دوستی بنشینیم
چشم اندازمان کوچه باغ دانایی باشد
و دل بسپریم به آهنگ خوش آبشار مهر
در آیینه ی عاطفه نگاه کنیم
نشانی خانه ی اشتیاق را بپرسیم
و به اوّلین شکوفه ی سیب که رسیدیم
با یک شاخه گل نسترن ، گیسوانش را شانه کنیم
فوّاره را می بینی؟
نوازش آفتاب را حس می کنی؟
نعمت نعمتی

