تبليغاتX
مثل باران، مثل بودن

جمعه بیست و ششم تیر 1388

جشنواره ی سراسری داستان کوتاه ایلام راوی

سلام بر دوستان گرانمایه

مدتی ست که نمی توانم کامنت بگذارم.اگر پاسخ دوستان را نمی دهم به حساب کم لطفی من نگذارید.خیلی تلاش کردم اما  مدام با چنین پیامی مواجه شدم:امکان درج نظر برای شما وجود ندارد.

به هرروی خواستم بگویم کم لطفی از جانب بلاگفاست نه این حقیر.چند دوست دیگر نیز ظاهرا با چنین مشکلی مواجه می باشند.چرا؟ نمی دانم.ممنون می شوم اگر کسی راهکاری یافت مرا آگاه سازد.با سپاس.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

با سپاس از همه ی دوستان فرهیخته ای که برایم پیامهای مهر گذاشته اند و عرض پوزش که نتوانستم پاسخگوی آنان باشم.رمان " شغال" را هنوز به پایان نرسانده ام، زیرا در خلال این مدت آنچنان که باید حوصله ی نگارش نداشتم.تپش قلب، که مدام با من بود، سرانجام مرا راهی بیمارستان کرد. در دوران نقاهت این خبر به دستم رسید :

"در اولين دوره جايزه ادبي راوي، 235 نويسنده با 350 اثر در دو بخش آثار فاخر و متعهد و بخش عاشورايي با مضمون ايثار و شهادت، شركت كردند.
اين آثار در دو مرحله توسط هيأت داوران بررسي و داوري شدند.
داوران مرحله اول مجيد قيصري، حسن محمودي و علي خانمرادي با توجه به معيارهاي متعارف ادبي، از ميان 350 داستان رسيده به جشنواره، 30 داستان را برگزيدند.
داوران مرحله دوم ابوتراب خسروي، يوسف عليخاني و بلقيس سليماني از ميان 30 اثر برگزيده، آثار نهايي جشنواره را انتخاب كردند ".

در میان  بیست اثر راه یافته  به مرحله ی نهایی " جشنواره داستان کوتاه کشوری راوی " ، یکی از آنها داستان " بی قرار" من بود.منِ بی قرار ، ماندم که چگونه در چنین وضعیتی به ایلام بروم.دوست داشتم بروم ، اما نه انگیزه ای داشتم ، نه تپش قلبم به من این اجازه را می داد. اما رفتم. چرا؟ خودم هم نمی دانم.شاید به دنبال گریزگاهی بودم که کمی آرامم کند . به هر روی رفتم.در غبار هم رفتم. در هوایی بسیار غبار آلود و جاده ای نامطلوب.عصر روز 12 خرداد ماه جاری، در کمال ناباوری  خود را در هتل زاگرس ایلام دیدم.آنجا هم به خود نهیب زدم که " اینجا چه می کنی با دلِ پر تپشت و بی انگیزگی؟ طولی نکشید که چهره ی متبسم " قاسمی" دبیر جشنواره، کمی آرامم کرد و در پس ِ آن ،همسر نويسنده ي ارجمند‘ بنفشه عميد ، مرد خوش مشربی که به اتفاق همسرش از سمنان آمده بود ، آرامشم را بیشتر کرد و تا پایان جشنواره با او  الفت صمیمانه ای بر قرار کردم . دیگر دوستان نیز به ما پیوستند از شهرهای مختلف:

علی خانمرادی ،  علی اصغرحسینی خواه ، حسین خدنگ و همسرش " سیما رحیمی " از ایلام،  معصومه پالیزبان از دهلران، علیرضا بیرانوند از خرم آباد،  مجتبی اسماعیل زاده و فاطمه بابا خانی از ارومیه. پروین کاشانی زاده از آبادان، محمد بافر اصلیان از شادگان ، پوریا عالمی از تهران ، زهرا میمندی پاریزی از کرمان ،  زهره شعبانی از کرج و......

همه ی این دوستان در محیطی صمیمی ، گرد و غبار را از ایلام و مهمتر از آن از دل ِ من زدودند با مهربانی شان.

.  

  

 

                                               

متن تقدیر از دست اندر کاران جشنواره ی راوی که با بهره گیری از نام داستانهای به مرحله ی نهایی راه یافته ، توسط نعمتی نوشته و قرائت شد:

 

" بی قرار " آمدیم با " نقشی " که آدمهایی از جنس تجربه دارند، نه" نیرنگانه" و نه تکانه هایی به رنگ " جنسیت ، جسمیت " بلکه با آوایی که این پیام را در خود دارد: " من ، یکی هستم". بی آنکه بخواهیم " جنازه ای زیر این کلمه " بگذاریم و " زندگی کسالت بار آقای ت " را برایتان باز گو کنیم ، آنرا به شیوه ی " پر از خالی ، خالی از پر " به شما نشان ندادیم، زیرا هنگامی که از " دکه ی چهار راه  خیابان ولی عصر " می گذریم ، بادکنکی می خریم و آنرا در " گورستان زیر رختخواب " می ترکانیم تا بگوییم این " اولین بارش " نیست.تا پیام آور این مهم باشیم که " پشه خاکی ها " را از خود دور می کنیم ، همانگونه که بند " مهره هایی از تسبیح سیاه رنگ آدا " را به هنگام " شمر خون " به وادی غربت می سپاریم. اما:

در گذرگاه زمان

بازی دهر ، با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند، رنگها ، رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هست

که چه شیرین و چه تلخ، دست نا خورده به جا می ماند

در غبار آمدیم.آنسان که غبار آلود مهر و ماه را برایمان تداعی کرد.در غبار، گرد ِ هم آمدیم. در غبار ، داستانهایمان را خواندیم.در غبار ، از دانش ادبیات داستانی استادانی همچون : بلقیس سلیمانی ، ابو تراب خسروی و یوسف علیخانی ، بهره مند شدیم.اما دلمان به غبار ننشست ، چرا که شاهد مهربانی دست اندر کاران جشنواره ی داستان کوتاه راوی بودیم.

هیچگاه ، خاطره ی چشمان نگران " قاسمی " که  دبیر جشنواره بود را از یاد نخواهیم برد که غمی سنگین را متحمل می شد از غبار بی گاهان نشسته در دل زاگرس.چشمان مهربان تمامی دوستان میزبان ، همیشه در خاطرمان می میاند و دلمان برای آن همه سخاوت و عاطفه ، تنگ می شود.

برای همه چیز با همه ی کاستی ها ، سپاسگزاریم.

در این خاک

در این خاک

در این مزرعه ی پاک

بجز مهر، بجز عشق

دگر هیچ ، نکاریم

                                                              شرکت کنندگان در جشنواره ی سراسری

                                                     

                                                                       داستان کوتاه ایلام راوی

 

هیئت داوران نخستین جشنواره راوی اسامی برگزیدگان را بدین شرح اعلام کردند:

 

در بخش آزاد (آثار فاخر):

رتبه اول: "وقتی هوا بوی سوختن می دهد"  نوشته حسین خدنگ از ایلام به دلیل فضاسازی مناسب، پرداخت تاثیر گذار، موضوع و زبان کم و بیش پیراسته

رتبه دوم: "مهره هایی از تسبیح سیاه رنگ آدا" نوشته کامران جباری از کردستان به دلیل ساختار کم و بیش خلاقانه اثر، جزئی پردازی های دقیق و تاثیر گذاری واحد

رتبه سوم: "نقشی" نوشته معصومه پالیزبان از دهلران  به دلیل انتخاب موضوع بکر، نثر مناسب و توجه به باورها و آئین های اقلیمی

همچنین هیئت داوران داستان های زیر را در این بخش شایسته تقدیر دانستند:

داستان "مسافرین پیکان مدل شصت و هفت" نوشته حامد عزیزی از همدان به لحاظ نوع روایت، ایجاد تعلیق و کشش و گفت و گوهای مناسب

داستان "پشه خاکی ها" نوشته سیما رحیمی از استان ایلام (تهران) به دلیل انسجام، ایجاز و فضا سازی مناسب

داستان "بی قرار" نوشته نعمت نعمتی از اهواز به دلیل استفاده مناسب از دیالوگ، پایان بندی مناسب و تاثیر گذاری داستان

                           

هیئت داوران جشنواره راوی هیچ یک از آثار موجود در بخش ویژه (عاشورایی) را شایسته احراز رتبه های اول و دوم ندانستند:

رتبه سوم بخش ویژه : "تجربه های ناگفته عاشورا" نوشته زنده یاد هومن قاسمی راد به دلیل پرداخت غیر مستقیم مضمون شهادت، سادگی تحسین برانگیز و نمایش های هنرمندانه محیط

تقدیر از داستان "شمر خون" نوشته زهره شعبانی از کرج به دلیل دورنمایه طرح کم و بیش محکم و لحظه پردازی های نو و نوع روایت، به عنوان مهمان بخش ویژه جشنواره

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 1:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388

نگاهی بر مجموعه داستان " مثل باران‘ مثل بودن "

تصميم گرفته ام رمان" شغال" را به سر انجام برسانم.به همين دليل  تا آن هنگام ‘ امكان به روز رساني وبلاگم را ندارم.  به اميد ديدار ياران فرهيخته ام.۳۰/۲/۸۸

------------------------------------------------------------------------------------

دوست فرهیخته و ارجمندم جناب آقای علی رشوند که مدیریت وبلاگ هرانک را به عهده دارد و خود نویسنده ی کتابهایی چون:" سیالان " و "راز آتشفشان " می باشد‘ مطلبي با عنوان " نگاهي بر مجموعه داستان " مثل باران ‘ مثل بودن " نويسنده نعمت نعمتي را در وبلاگش درج كرده است.

ضمن سپاس از ايشان ‘ توجه شما را به بخشي از اين مطلب كه عينا از وبلاگ " هرانك " گرفته شده جلب و دعوت مي كنم براي خواندن بقيه ي آن به وبلاگ ايشان که لینک آن در پیوندهای وبلاگ است مراجعه فرماييد.

 

نگاهی بر مجموعه داستان " مثل باران ، مثل بودن " نویسنده نعمت نعمتی

         

جنوب و داستانهای  جنوب  در ادبیات داستانی معاصر  ایران  وزنه و قطبی دارد .داستانهایی که  با ورود شرکت نفت انگلیس و کش و قوس های سیاسی  آن در ادبیات ما فضایی را به خود اختصاص داده است که تاثیر آن بر ادبیات داستانی معاصر انکار نا پذیر است .داستانهای جنوب  تقابل  سنت اصیل مردمان خطه  جنوب کشور  با  نفت  و مدرنیته وابسته به آن  است  . داستانهای مجموعه "مثل باران  مثل بودن"  از همین مقوله  است . آدمها و  شخصیت ها ی  مجموعه داستان آدمهای دور از دسترس  نیست  آدمهایی است که وجود دارند  و نفس می کشند و مسائل و مشکلات شان مثل سایر انسانهاست  به عبارتی تم داستانهای  مجموعه " مثل باران ، مثل بودن " رئالیستی است  بعنوان مثال  خاله خاور  ، سمبو ، معصومه ،  جبوری ، زن عمو داراب ،تیم شاهین ، پیراهن ایران گاز  و سینما شهرزاد و..... از مشخصه های  رئالیستی  داستان  است  که در تمامی داستانهای  جنوب  به آنها برخورد می کنیم  در داستان فرنگیس  نویسنده فتح الله بی نیاز همین مشخصه  ها  متناسب با فضا ی جغرافیایی  و فرهنگی  آبادان مکرر آورده شده است

دربیشتر  داستانهای  این مجموعه بجز دوتا " گوژپشت  و عزلت بی پناهی "  باران  و باریدن آن  در فضای  داستان  به چشم می خورد  دلبستگی نویسنده  به باران  یک نگاه شگرف  عرفا نی است  بارانی  که تطهیر کننده  فضای گرد آلود است بارانی که پاک کننده  و حیات دهنده است   بارانی که  با آمدنش  همه  غبارها و تیرگی ها را با دست اعجازگرش  می شوید در داستان" خانه ابری" نویسنده از اینکه مردم  از بارش باران متواری می شوند و زیر مسقف خانه ای و  طاقی  جای می گرفتند معترضانه  می  نویسد :

"باران که آمد برای مردم عجیب بود که من زیر باران راه می روم  با انگشت مرا به یکدیگر نشان دادند و خندیدند و من به آنها خندیدم ص65"

صدای فیدوس  در داستان " دو کبوتر زیر باران " نشانگر  حضور استعماران انگلیسی و آمریکایی در دیار جنوب است صدای  پالایشگاه که قبل از حضور آنها نبوده است

تنهایی انسان  از مشخصه های بارز  داستانهای " مثل باران ، مثل بودن ، رگبار ، گرفتار ، خانه ابری ،بی قرار ،گوژ پشت ، دلواپسی  و عزلت بی پناهی" است  تنهایی  مدنظر نویسنده  تنهایی  معمولی  و عامیانه نیست  تنهایی  انسان امروز  به دلیل همگون  نبودن با فضا و آدمهای پیرامونش هست تنهایی به دلیل انتخاب راه و هدفی  که اکثریت  آن را دیوانه خطاب  می کنند

در داستان" مثل باران ، مثل  بودن " صفحه 9به نقل از راوی نوشته شده است :

-  تو همه اش   توی خودتی 

- من  همینم  که هستم

- ولی من  نمی تونم این جوری  زندگی کنم

- مجبور نیستی   منو تحمل کنی

یا در داستان " گرفتار " راوی  سر قبر مادرش  می گوید :

مادر خیلی دلم گرفته الان که دارم باهات حرف می زنم یه چیزی  مثل غبار  روی دلم  تلنبارشده به من یاد دادی  هر وقت دلم گرفت  گریه کنم  و نذارم غم بهم  فشار بیاره  گفته بودی اگر گریه نکنم غم به غمباد تبدیل می شه  و راه گلوم رو می بنده و......

عشق  از دیگر  مولفه های داستانهای  این مجموعه است ( از جمله داستانهای سمبو  و گوژ پشت) عشقی  یک طرفه  عشقی  که همواره  معشوق  بی وفاست  عاشق  محکوم است به پاک عشق  ورزیدن  و معشوق  مجبور است تحت شرایط  و اقتضائات  فداکاریها  اعتمادها  و حسن نیت عاشق  را نادیده بگیرد  بدون شک نویسنده با چنین تجاربی روبرو بوده است  عشق " سمبو به معصومه " یک عشق ناب و پاک است اما از طرفی  باورها   و ذهنیتهای خا نوادگی  عشق معصومه را نادیده می گیرد  و او مجبور به ازدواج  با کس دیگری می شود   تلاش و مقاومتهای  معشوق  برای رسیدن به عشق کافی نیست  اینکه چرا نویسنده در داستان ها به آن نپرداخته است شاید همانطور بوده و اعتقاد به رئال نویسی اورا مقید به نوشتن آنچه اتفاق افتاده، نموده است در آخر داستان سمبو پیرمردی است که گرد پیری بر سرورویش  نشسته است در ص59 می خوانیم

 (کودکان محل اورا "لو لو " صدا می کنند ولی پیران احمد آباد که زمانی هم بازی او بوده اند

پیرمرد را با نام اصلی اش " سمبو "  می شناسند .....سمبو چشم به راه دختری است که از راه برسد تا شاید هنگام گذاشتن پیت آب بر دوش  او ،با انگشت سبابه اش ،دست اورا لمس کند )

داستان گوژپشت  از بهترین داستان مجموعه به شمار می رود  جوان گوژپشتی تنهایی با لبخند ودست تکاندن دختری مدام به بالکن می رود و ساعتها دلخوش  و سرمست از حضور او می شود  دل به او می بندد دختر چند روز غیبش می زند جوان بی تاب می شود و جلوی درخانه او به انتظار می ایستد دخترک با بسته ای از خانه خارج می شود  و جوان گوژپشت به دنبال او در می یابد که دراین مدت او فقط از او و قامتش نقاشی می کرده است حس غافلگیر کنندگی داستان هرگونه اظهار نظر را مسدود می کند و کسی تا داستان را تمام نکند به منظور نویسنده پی نمی برد

این داستان عشق های یکطرفه که منطبق با واقعیات نیست را صحه نمی گذارد گاهی نشانه ها هرچنداز دور منطبق با  واقعیت به نظر می رسند اما واقعیت  واقع خلاف ان است  جوان دست تکاندن و لبخنددختر همسایه  را نشانه عشق می گمارد اما دخترک آنها را  بهانه ای برای نقاشی اش انجام می دهد که بسیار نکوهید ه است

داستانهای کنکور ، اژدهای هزار سر  و درس بزرگ  تم خانوادگی  و اجتماعی دارند دغدغه قبولی کنکور و انتخاب رشته  چشم هم چشمی خانواده ها  خوب و تمام عیار به تصویر کشیده شده است  ودر داستان درس یزرگ ......................

ادامه ی مطلب  را در وبلاگ " هرانک" بخوانید

 

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 10:6 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388

وابستگی

 

وابستگی

شاید یکی از عواملی که موجب " وابستگی " می شود ، تنهایی ِ انسان است. شاید نبود درک درست از مفهوم دوست داشتن به چنین موضوعی منتهی شود.شاید .....   شاید.....

خواهشی از دوستان دارم که با عنایت به تجارب ومطالعاتی که در این مورد دارند، با دقت متن زیر را بخوانند و اظهار نظر نمایند.

 

"وابستگی، انواع مشکلات را تولید می کند.وقتی وابستگی و تعلّق خاطر وجود دارد ، ترس از فقدان آن نیز وجود دارد. هراس از دست دادن آن نیز وجود دارد.ما ، وابسته هستیم چرا که از یک تنهایی خفه کننده ، انزوای عمیق و افسردگی ، رنج می بریم و هرچه بیشتر به دیگری وابسته شویم ، به همین ترتیب مشکلات ما ، افزایش می یابد.

من ، به نام ، به شکل و شمایل خود وابسته ام.حیات و موجودیت من ، وابسته به خاطراتی است که در طول زندگی در حافظه ی خود جمع کرده ام.تا وقتی وابستگی و تعلّق خاطر هست ، باید شاهد تباهی هم باشم. وقتی به یک باور چسبیده ام و امیدوارم از این طریق و با این وابستگی ، نوعی امنیت روانی و روحی کسب کنم ، ناگزیر باید دست از جستجو ، تحقیق و بررسی حقیقت بردارم.وقتی خیلی وابسته باشم ، چه به یک باور ، چه به یک شخص ، یا  نظر و تجربه ، از دست زدن به آرمایش و تحقیق،  هراس خواهم داشت.

حرکت کلّی زندگی هرکس ، در چارچوب قضایای شناخته شده ی اوست".

 صفحه 132 کتاب" شبکه فکری" نوشته ی کریشنا مورتی

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 20:38 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388

معرفی استاد نجف دریا بندری

در پست قبلي ام عنوان كردم كه مهمترين رهتوشه اي كه از همايش " داستان نفت آبادان " نصيبم شد ‘ آشنايي با فرهيختگاني مانند استاد نجف دريا بندري ‘ صفدر تقي زاده  و ديگر نويسندگاني بود كه از محضرشان فيض بردم.بر آنم تا در مدت كوتاهي كه آبادان بودم ‘  آنچه را كه  خود از استاد دريا بندري ديدم و دريافت كردم  به صورت مختصر براي شما بازگو كنم.

                                                                          

دريا بندري به راستي هم از نظر دانش و هم از ديدگاه شخصيتي‘ انسان فرهيخته اي ست. وي آرام ‘ موقر ‘ كم و گوي و گزيده گوي و در جاي خود ‘ شوخ طبع و خوش مشرب است.         

                                                                                        

  

نجف دريا بندري ‘ متولد اول شهريور ماه 1308 در آبادان فرزند ناخدا خلف .

وي كه  از مشهورترين مترجمان نسل خود شناخته شده است‘ همسر فهيمه ي راستكار ‘ بازيگر و دوبلور با سابقه ي سينما ‘ تئاتر و تلويزيون مي باشد . دريا بندري از نسل اول داستان نويسان و نويسندگان نفت است كه به همراه كساني چون : ابراهيم گلستان و صفدر تقي زاده ‘ عناصر جديدي را در ساختار داستان نويسي جنوب پايه گذاري كرده اند.

 

ترجمه هاي ايشان :

پيرمرد و دريا اثر ارنست همينگوي – يك گل سرخ براي اميلي نوشته ي ويليام فالكنر – وداع با اسلحه اثر ارنست همينگوي – چنين كنند بزرگان نوشته ي ويل كاپي – قدرت اثر برترانداراسل – رگتايم نوشته ي ادگار لورنس دكتروف – تاريخ فلسفه ي غرب اثر برتراندراسل – بيگانه اي در دهكده نوشته ي مارك تواين – فلسفه ي روشن انديشي اثر ارنست كاسيرر – گور به گور اثر ويليام فالكنر – بيلي باتگيت نوشته ي ادگار لورنس دكتروف – آنتيگونه اثر سوفوكل – پيامبر و ديوانه اثر جبران خليل جبران.

                                                                   

با اين آرزو كه قدرشناس دريابندري ها باشيم و پيشتر از آنكه بانگ رفتن سر دهند ‘ زحماتشان را پاس داريم.

                                                                                                                 نعمت نعمتي

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 12:20 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388

همایش " داستان نفت آبادان " به پایان رسید

                      

 

همایش داستان نفت در آبادان به پایان رسید.حرفهای زیادی دارم که بعدا خواهم زد.فعلا این را داشته باشید :این همایش در تاریخ  ۱۳ / ۲/ ۸۸ شروع شد و ۱۵/۲/۸۸ به پایان رسید.

هرچه بود گذشت.آنچه بیشترین بهره ی من از  این همایش بود دل خوش داشتن به لوح سپاس و تندیس همایش نبود - که البته لطف برگزار کنندگان شامل حال بنده شد و لوح سپاس و تندیس را مرحمت فرمودند-. بلکه بعد از مدتها دیدار کردن با بزرگانی جون:استاد نجف دریا بندری بود و صفدر تقی زاده و دوست تئاتری ام در آبادان فتح الله اسماعیلی که یاد روزهای برنامه ی " رنگین کمان "رادیو نفت ملی  را برایم زنده کرد و دیگر اینکه از محضر این فرهیختگان بسیار استفاده کردم.

                             در کنار استاد نجف دریا بندری

دیگر اینکه داستان " دو کبوتر زیر باران " منتخب این همایش شد و در کتاب " داستان نفت" و " ارمغان فرهنگی" که ویژه نامه ی همایش بود به جاپ رسید. همین داستان را نیز برای شرکت کنندگانی که از سراسر کشور حضور داشتند خواندم و یکصد جلد کتابم " مثل باران مثل بودن " را روابط عمومی مناطق نفتخیز خریداری کرد و به رسم یاد بود به داستان نویسان عزیز هدیه نمود.شرح بیشتر را به زودی می نویسم. فعلا که باید آماده شوم برای رفتن به  بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران که " مثل باران َ مثل بودن " در آن محل رونمایی خواهد شد و این در شرایطی ست که فقط یکصد جلد از این کتاب مانده که آنهم نزد انتشارات وزین " سخن گستر " است برای عرضه در نمایشگاه مذکور.

تا وقتی دیگر که بیشتر از این همایش بگویم  ... در پناه خداوند بخشنده ی مهربان.

این خبر را هم اکنون از وبلاگ" همایش سراسری داستان نفت" خواندم که عینا نقل می شود:

  اختتامیه همایش سراسری داستان نفت
مرتبط با : برنامه های نخستین همایش سراسری نفت
ارسال شده در: چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
اختتامیه همایش سراسری داستان نفت به مناسبت یک صد سالگی صنعت نفت ایران در آبادان

در بهار 1388

اختتامیه سراسری نفت در تاریخ 15/2/88ساعت 5 بعد ظهر شروع به کار کرد.

مجریه این همایش آقای عبدالرضا سواعدی یکی از هنرمندان گرامی آبادانی بود.

برنامه نخست با سخنرانی آقای دکتر حسن میر عابدینی در رابطه با ادبیات نفت در خوزستان آغاز شد.

بعد از سخنرانی آقای میر عابدینی از خانم مریم دلباری که مسئولیت همایش توسط ایشان انجام شده بود ،دعوت به عمل آمد

بعد از بیانات خانم دلباری و تشویق حضارگرامی از ایشان  از آقای نجف دریا بندری دعوت شد که بر روی سن حاضر شده ،تا به نویسندگان برگزیده لوح تقدیر و هدیه ناقابلی اهداشود.

 همچنین از آقای خائیز پیام رسان و ریس محترم روابط عمومی پالایش و پخش دعوت شد که آقای دریا بندری را در اهدا جوایز همکاری بفرمایند.

نویسندگان برگزیده عبارت بودنداز:

صفدر تقی زاده،محمد بهارلو،احمد بیگدلی،محمد ایوبی،عباس عبدی،فرهاد حسن زاده،جمشید خانیان،کوروش اسدی و نعمت نعمتی.

سپس تقدیری از مهمانان همایش ...............

لطفا در صورت تمایل ادامه ی مطلب را در وبلاگ مذکور که لینک ان در پیوندهای روزانه است بخوانید.

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 16:5 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

مصاحبه ی مطبوعاتی در مورد کتاب " مثل باران مثل بودن".

این خبر ُ امروز به دستم رسید.خبری از سایت " شرکت ملی مناطق نفتخیز جنوب":

عنوان : انتشار کتاب مجموعه داستان های یکی از کارکنان مناطق نفت خیز 

تاريخ: 26/01/1388       ساعت: 8:30:23             

عنوان گروه خبري: All Parent       

انتشار کتاب مجموعه داستان های یکی از کارکنان مناطق نفت خیز

 

کتاب مجموعه داستان های یکی از کارکنان شرکت ملی مناطق نفت خیز جنوب در 128 صفحه و در قطع رقعی منتشر شد.

به گزارش روابط عمومی شرکت ملی مناطق نفت خیز جنوب؛ داستان های این کتاب را نعمت نعمتی به رشته تحریر در آورده است و بیشتر موضوعات آن مربوط به مسائل مختلف صنعت نفت است.

این کتاب حاوی 13داستان شامل مثل باران مثل بودن، دو کبوتر زیر باران، سمبو،گرفتار، خانه ابری، اژدهای هزار سر، گوژپشت، دلواپسی، بی قرار، رگبار، درس بزرگ، ماتم در حاشیه کویر و عزلت بی پناهی می باشد.

 

نعمتی در بخشی از داستان دلواپسی خود چنین آورده است:

یک کف دست از این دشت برایم کافی است

تا تنهاییم را در آن بپیچم و خوشحالی ام را در کوه، جار بزنم.

دق کردن میدونی چیه؟ نگو میدونم. چون دق نکردی تا حالا....

بغضش ترکید. انگار، کبریتی به انبار باروت کشیده باشند. هق هق زد. با ابر گریه کرد و اشکهایش با باران قاطی شد. کمی که آرام شد، بهت را در چهره اش می دیدی. بهت مضاعف. ته مانده ی دق کردن را می توانستی در چهره اش بخوانی.......

۶/۲/۱۳۸۸  نعمت نعمتی

------------------------------------------------------------------------------------------

  مصاحبه ی مطبوعاتی در مورد کتاب " مثل باران ُ مثل بودن " .

 گاهگاهی نسیمی می وزد که شاید نامش را  دلخوشی بگذاریم  برای رفع خستگی.

 مطلب زیر ، بر گرفته از روزنامه ی " عصر کارون " روز پنج شنبه سوم اردی بهشت ماه سال جاری  است که  عینا به شما دوستان فرهیخته ، عرضه می شود:

 

  روزنامه ی عصر کارون:

کتاب مجموعه داستان های " مثل باران ، مثل بودن " نوشته ی نعمت نعمتی که دو هفته پیش منتشر شد ، در بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب به معرض نمایش عموم گذاشته می شود.

نویسنده ی مثل باران ، مثل بودن با اشاره به استقبال خوانندگان از این کتاب گفت: نیمی از کل تعداد تیراژ آن در تهران به فروش رفت و حدود 200 جلد این کتاب را خوانندگان اهوازی خریداری کرده اند.

نعمت نعمتی در خصوص محتوا و مضمون کتاب ، عنوان کرد: این کتاب ، مجموعه داستانهای کوتاه است و به شخصیت هایی می پردازد که باران ، این همیشه ی جاری عشق ، تسلایی است بر تنهایی و آلام آنان.

 

                     

نعمتی با بیان اینکه برخی از داستانهای این کتاب از جمله : گوژ پشت ، سمبو و دو کبوتر زیر باران ، عناوین بر گزیده را به خود اختصاص داده اند افزود : داستانهای مثل باران ، مثل بودن از آداب و سنن خوزستان مایه گرفته است.

این نویسنده در توضیح عنوان کتاب اظهار داشت : نام یکی از این مجموعه داستان ها ، مثل باران ، مثل بودن است ، ولی علت اصلی انتخاب عنوان کتاب این است که به عقیده ی من ، باران که نشانه ی زلالی ، پاکی و آرامش است ، نقش تاثیر گذاری بر شخصیت های داستانهایم دارد.

وی همچنین افزود: از یک سال پیش ، مشغول نوشتن یک رمان با عنوان " شغال : هستم که تصور می کنم لازم است حدود یک سال دیگر وقت بگذارم تا به سر انجام برسد.

گفتنی است ، نعمت نعمتی از کارگردانان شاخص  سینما و تئاتر استان خوزستان است و پارسال ، فیلم مستند " زمین شناسی و توسعه ی نفت ایران " را که در همایش زمین شناسی ایران به نمایش گذاشته شد ،کارگردانی کرد که با استقبال مخاطبان ، مواجه شد.

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 13:3 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

لالایی باران

آوایی در گوش جانم می پیچد.آوای باددر بادگیر های کودکی.کلبه ای کنار رودخانه با پنجره ای که چشم اندازش گلهای یاس سفید است و گلبوته های  شقایق و اقاقی .من با آنها گردن آویزی می سازم برای مهربان ترین کوچولویی که در بستری از حریر غنوده. چشمان روشنش بهانه ی بهانه می گیرد و بی تاب است .روبه رویش آینه ای است درست به اندازه ی قدش که اگر من بخواهم تمامی خودم را در آن ببینم باید کمانی از کمرم بسازم .نگاهش می کنم.نگاهم می کند.ویرانی دلش در کلبه می پیچد.

- کوچولو بخواب.

فقط نگاهم می کند.بی هیچ آوایی و حتی پچ پچه ای.نگاهش می کنم .آرام و دلنواز است مردمکانش.در پس آرامش چشمانش ، شعور معصومیت است. مسافری را گویا انتظار می کشد. ویرانی دلش را می ریزد در نهانخانه ی دلم. بوی کاهگل می آید. بوی صمیمیت . ناودانها، به آرامی دف می نوازند. 

باران نم نم می آید . لبان کوچولو به گلخنده ای می شکفد.شبنم عشق در کلبه می پیچد و پلکهای کوچولو با لالایی  باران ، مثل چتر خواهش به هم نزدیک می شود.

 

                                                                                                             نعمت نعمتی

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 1:46 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم فروردین 1388

مثل باران ‘مثل بودن چاپ شد

 

                                                           

بالاخره ‘ مجموعه داستان " مثل باران ‘ مثل بودن " چاپ شد.لازم مي دانم از جناب آقاي ايماني  مدير عامل محترم انتشارات سخن گستر‘ جناب آقاي محسن سراجي و خانمها الهه رضواني و فرزانه عليزاده كه نهايت لطف خويش را در پي گيري مراحل مختلف چاپ به عمل آوردند ‘ سپاسگزاري نمايم.این مجموعه داستان شامل داستانهای زیر می باشد:

۱- مثل باران مثل بودن

۲- سمبو

۳- دو کبوتر زیر باران

۴- گرفتار

۵- دلواپسی

۶- ماتم در حاشیه ی کویر

۷- گوژ پشت

۸- خانه ی ابری

۹- بی قرار

۱۰- رگبار

۱۱- درس بزرگ

۱۲- عزلت بی پناهی

                                                     

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 11:39 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفتم فروردین 1388

رمان " شغال "

 

خبر جدید در سال جدید اینکه بعد از حدود  یازده ماه نوشتن ، 85 صفحه از  رمان " شغال "  را نوشته ام. امیدوارم تا پایان امسال بتوانم آنرا به پایان برسانم.توجه شما را به بخشی از این رمان جلب می کنم:

" می خوابیم.بیدار می شویم.می خوریم.کار می کنیم.حرف می زنیم.حر....ف.

خوبی؟ خوبم. چه خبر؟ چه هوای خوبی. چه هوای گندی.. لباس می خریم.ماشین عوض می کنیم.با هم هستیم، ولی بیشتر وقتها بی هم.حرفی می زنیم.می خندیم.دلی را به دست می آوریم. دلی را می شکنیم.. دروغ می گوییم. کودکی می کنیم. گریه می کنیم . نزدیک می شویم. فرار می کنیم.دل می بندیم. خاطره هایی با هم داریم. در هم و بر هم. جدا می شویم. تکرار می کنیم. حرکت از نو.

زندگی ، همان نیست که در تصور ماست. زندگی ، همین است که هست".

                                                                                  نعمت نعمتی

 

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 15:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم فروردین 1388

درون را بنگریم و حال را

ما، درون را بنگریم و حال را

نی برون را بنگریم و قال را

در نخستین روز از سال نو ، این بیت از حضرت "مولانا" را آوردم تا بگویم تمامی آن را با ذرّه ذرّه ی وجودم  تجربه  کرده ام و باورش دارم.آنرا آوردم تا به شما دوستان گرانمایه بگویم اگر جانمایه اش را باور داشته باشیم ، هیچ چیز از بیرون دل آینه ای ما را به زنگار نخواهد نشاند و اگر احساس کنیم چنین چیزی می خواهد به آن آینه ی پاک بنشیند ، قادر هستیم با باران مهر دلمان آنرا بزداییم.باور کنیم مهر ورزی را و خودمان را.

در پایان ، ضمن آرزوی بهترین ها برای شما در سال نو ، ، دعوت می کنم تا با وبلاگ " ایلام راوی" آشنا شوید که مقاله ای با عنوان" نه هرکه سر بتراشد قلندری داند"  را به قلم بنده درج نموده است.بخشی از مقاله را بخوانید:

داستان نويسي‘ ريشه در تاريخ كهن ايران دارد . چگونگي آن نيز برمي گردد به نوع نگاه داستان نويس و اينكه چه شناختي از پيرامون خود دارد.آناني كه با پندارهاي بزرگ  و خلاق خود مبادرت به اين مهم مي نمايند‘ شاخصه هايي را در داستان خود در نظر مي گيرند كه در همان نگاه اول متوجه توانمندي شان مي شويم.

بار دراماتيكي قصه در داستان ‘ زماني مشخص مي شود كه...

ادامه ی این مطلب را می توانید در وبلاگ:"ایلام راوی" که نشانی آن را در پیوندهای روزانه گذاشته ام بخوانید.

منتظر نظرات شما هستم.

                                                                                  نعمت نعمتی

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 14:6 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم اسفند 1387

عید

پیام مهر

سپاسگزارم از خواهر خوبم زهرا پیشرفت به خاطر ارنباط تلفنی اش با همسرم با ره آوردی سرشار از پیام مهرو دوستی .

عید

هنگامی که برای عید کوزه سبز می کنی

یادت باشد که کبوتران عاشق

دانه های محبت را انتظار می کشند

سال کهنه دارد می رود تا سالی دیگر بیاید.داستان تکراری زندگی.آنچه می ماند، خاطره هاست و کارنامه ای که لازم است به نمرات آن نگاهی داشته باشیم برای ارزیابی خویش.

برای آنانی که از پیشداوری پرهیز می کنند ، می توان امید به سبز بودن داشت که در نهانخانه ی دلشان ، کسی را به قضاوت نمی نشینند چراکه حرمت انسانی را پاس می دارند.

 اما کارنامه ی خودم که از آن راضی هستم:

آشنایی با فرهیختگانی که افتخار دوستی شان نصیبم شده  بی آنکه از آنان نامی ببرم .زیرا اگر نام کسی از قلم افتاد حوصله ی گله مندی را ندارم.مجموعه داستان " مثل باران، مثل بودن " که باید تا به حال چاپ شده باشد و در نمایشگاه بین المللی کتاب سال آینده در تهران ، رونمایی خواهد شد.بازی در سریال " رنجها و شادکامی ها" که ظاهرا نام آن تغییر خواهد کرد.بازی در فیلم سینمایی " شب واقعه " به کارگردانی شهرام اسدی و بازیگرانی چون: حمید فرخ نژاد، باران کوثری، جعفر دهقان نسب که لوکیشن آن در آبادان بود.کارگردانی ، نویسندگی و گویندگی فیلم مستند: "زمین شناسی و توسعه ی نفت ایران " ، گویندگی بر روی چند فیلم و تیزر تلویزیونی و کاری که مراحل فنی آن در حال انجام است:گزیده ای از اشعار زنده یاد " هادی پیشرفت متخلص به رنجی و خواهر خوبم " استاد زهرا پیشرفت".تدریس در انجمن نمایش و سینمای جوان اهواز وپرورش مهارتهای ارتباطی که در زمره ی کارهای روزانه ام بود.

ضمن آرزوی بهروزی و آرامش خیال برای همه ی دوستان گرانمایه، سخنم را با شعری از زنده یاد :" مجتبی کاشانی " به پایان می برم:

عید آن روز مبارک بادم

که تو آبادی و من آبادم

                                                                      ۸۷/۱۲/۲۶نعمت نعمتی

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آب و آینه

گاهي وقتها ‘ وقايعي در زندگي انسان رخ مي نمايد كه بوي عطرِآيه هاي مهرباني و سخاوت از آن به مشام مي رسد.چندي پيش  در دنياي مجازي وبلاگ با استاد فرهيخته و فرزانه اي از جنس " آب و آينه " - سرکار خانم زهرا پیشرفت - آشنا شدم .

ایشان  که صدای بنده را از طریق وبلاگم  شنیده بود ، از من خواست تا گزیده ای از دیوان پدرش – هادی پیشرفت متخلص به رنجی – را دکلمه کنم. برای بنده مایه ی مباهات بود که شاعری که خود از مفاخر عرصه ی ادب می باشد، صدای  مرا – به گفته ی خودش هم از نظر درست خوانی ، هم  رعایت فن بیان در خواندن شعر – پسندیده است. به همین لحاظ با افتخار به خواسته ی ایشان پاسخ مثبت دادم . امیدوارم با دست یازیدن به این مهم ، بتوانم دین خود را به جامعه ی ادب این مرز و بوم ادا نمایم.

ضمن سپاسگزاری از لطف و توجه ایشان به این حقیر، به دوستان عزیز پیشنهاد می کنم  که به وبلاگ بانوی " آب و آینه"  که لینک آن در پیوندهای دوستان وبلاگم هست ، مراجعه کنند واز اشعار و مطالب ارزشمندش بهره مند شوند.

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 11:21 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387

خلوت انس همراه با حافظ

" نيچه" هنگامي كه مي بيند بر گرده ي  اسبي تازيانه مي زنند ‘ يال اسب را در سينه اش مي فشارد و گريه مي كند. اين رفتار انساني و سرشار از مهر ‘ نشات گرفته از دلي ست كه بي شك  آينه ايست و باراني.چنين دلي در خلوت انس شكل مي گيرد و به ياد گفته ي " گوته " مي افتيم كه مي گويد: رفتار‘ آينه ايست كه هركس تصوير ذهني خود را در آن نشان مي دهد".

خلوت انس در خويشتن خويش سفر كردن است  در مسير بارور شدن انديشه هاي انساني.بياييم دلمان را روشن كنيم به ستاره ها براي گشايش خاطري در اقليم انديشه هاي ترد همراه با گلبوته هاي آغشته به ياسهاي باران خورده. در اين رهگذر ‘  غزل " گفتم غم تو دارم " خواجه ي شيراز با صداي خودم را تقديم مي كنم به همه ي آناني كه شوق پرواز به سوي حضرت عشق دارند.

لينك غزل " گفتم غم تو دارم " را  در پيوندهاي روزانه گذاشته ام. مثل هميشه نظرات باراني شما را منتظرم.

                                                                                                            نعمت نعمتي

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 11:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم اسفند 1387

تقدیر از فیلم مستند" زمین شناسی و توسعه ی نفت ایران "

      

بیایید همه با هم دعا کنیم

با خبر شدم كه انساني فرهيخته و بزرگوار در كسوت استاد دانشگاه و  انديشمندي در عرصه ي ادبيات‘ بيمار است و دل باراني اش تندرستي را طلب مي كند.بياييد همه با هم‘ دست دعا برداريم به درگاه آن يكتاي بي انباز و از درگاهش بخواهيم كه شفايش دهد.

نعمت نعمتی        یکشنبه ۱۱/۱۲/۱۳۸۷

                                

                                                                                                                                

سپاسگزارم از خداي خود كه تلاش هفت ماهه ي مرا پاسخي داد مهربانانه و باراني.در اين رهگذر ، آنچه برايم مهم مي نمود رضايت قلبي خويش از عملكردم بود و پس از آن ، يادگاري از صميميت در دل همگان  تا سر افراز بيرون آيم كه خوشبختانه اين چنين شد.

هنگامي كه هزارو چهارصد تن شركت كننده در "دوازدهمين همايش زمين شناسي ايران " شامل : مديران مناطق نفتخيز، استادان دانشگاههاي مختلف ايران عزيز به همراه  دانشجوياني كه از اقصي نقاط آمده بودند، پس از تماشاي فيلم مستند " زمين شناسي و توسعه ي نفت ايران " آنرا تحسين كردند ، برايم افتخار آفرين بود.

نكته ي حايز اهميت ديگر اينكه ، حمايت جناب آقاي دكتر حسن اميري بختيار، دبير محترم همايش ، استاد دانشگاه و معاونت زمين شناسي مناطق نفتخيز  باعث شد تا به اين موفقيت نائل گردم.

                                                                                  نعمت نعمتي

 

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 15:24 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم اسفند 1387

ده فرمان برای خوب گوش دادن

 یکی از موارد مهمی که  در" پرورش مهارتهای ارتباطی" و " فن بیان " به دانشجویان و هنر جویانم  عنوان می کنم، این است که  گوش دادن به صحبتهای دیگران ، هنری است که متاسفانه کمتر افرادی از آن برخوردارند. قطع کردن سخنان دیگران در هنگام صحبت کردن، یکی از شایع ترین بیماری هایی است که بین این گونه افراد وجود دارد.همین موضوع باعث می شود که با تمرکز و از روی علاقه به حرفهای افراد گوش ندهند و تنها در اندیشه ی به کرسی نشاندن حرفهای خویش باشند.این مهم را به خوبی می توانید در هنگام صحبت کردن با دیگران متوجه شوید. از این پس لطفا توجه کنید و دقیق شوید به مخاطبان خویش تا به این نکته پی ببرید. برای اینکه خود نیز دچار چنین معضلی نشویم ،" ده فرمان برای خوب گوش کردن" را رعایت کنیم:

1-     صحبت نکنیم.

2-     به قصد درک سخنان دیگران و  نه برای مخالفت با آنان به حرفهایشان گوش دهیم .

3-      خونسردی خویش را حفظ کنیم.

4-     با " گوش سوم " گوش دهیم.

5-     به فردی که با ما صحبت می کند ، فرصت فکر کردن بدهیم.

6-     نشان دهیم که به سخنانش علافه مندیم.

7-     در به نتیجه رساندن بحث به مخاطب کمک کنیم. نه با حرف ، بلکه با گوش کردن و ارائه ی راهکار درست.

8-     به جای حکم صادر کردن ، پیشنهاد بدهیم.

9-     حرمت گذاشتن به انسان را در نظر داشته باشیم.

10- صحبت نکنیم. این اولین و آخرین فرمان برای خوب گوش دادن است.

دادند دو گوش و یک زبانت ز آغاز        یعنی که دو بشنو و یکی بیش نگوی

                                                                                                                  نعمت نعمتی

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 19:0 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

بوی خوش یاس

به سه راهی ماه و ستاره و خورشید آمدم.با شوری که برای دیدن نازدانه ا ی داشتم  از جنس آب و آينه كه  محو ستارگان شده بود  تا انتهای بودن. کنار آیینه ایستادم  و شعري برايش خواندم در سرا پرده اي از عطر ياس . ماندم تا سپيده. از راه رسید با سبدي از بهار نارنج  . با شوقي كودكانه  ، نرم نرمك خزيدن آغاز كرد . فضا عطر آگين شد و زمزمه كرد:

 " چه لذتی داشت شنیدن صدای تو
و پرسه زدن در کوچه پس کوچه های خاطرات کودکی .

چشمانم را بستم…
گذاشتم که خیال مرا به شبی ببرد که تو در آن آرمیده ای،
و نقش کند چهره رویایی ترا
از پشت صدای آرام و شمرده ات".

 

بوي خوش ياس در نهانخانه ي جانم دويد.

                                                                                                 نعمت نعمتی
 

 

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 15:15 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387

فیلم مستند " زمین شناسی و توسعه ی نفت " آماده ی نمایش شد.

                

  سر انجام ، بعد از هفت ماه تحقيق ، مراحل تصوير برداري و تدوين فيلم  مستند " زمين شناسي و توسعه ي نفت " به پايان رسيد و آماده ي نمايش شد. خبر زير، بر گرفته از  از سايت" دوازدهين همايش انجمن زمين شناسي ايران: مي باشد:

" فیلم مستند زمین شناسی و توسعه نفت آماده نمایش شد. این فیلم چگونگی فعالیت های زمین شناسی صنعت نفت را به تصویر کشیده است و در طی برگزاری دوازدهمین همایش انجمن زمین شناسی ایران ارائه خواهد شد. فیلم مزبور تولید معاونت زمین شناسی شرکت ملی مناطق نفتخیز جنوب است و نویسندگی و کارگردانی آن را  آقای نعمت نعمتی برعهده داشته است".

  آدرس سایت مزبور را در پیوندهای روزانه گذاشته ام . ضمنا به زودي، توضیح بیشتر در مورد فیلم به نظر شما خواهد رسید.

                                                                      نعمت نعمتی

 و اما ادامه ی مطلب:

از آنجا که طبیعت کار این فیلم ، طوری بود که باید از سنگ و آهن و پولاد تصویر می گرفتم و اگر تنوع در گفتار نبود ، خستگی تماشاگر را موجب می گشت ، تلاش کردم تا  نوشته های عاطفی را چاشنی ذائقه ی تماشاگر کنم که رنگ و بوی فیلم را جلوه ای دیگر بخشم. به همین دلیل  در خلال فیلم  از این گونه آوردم :

بیابان است و خار مغیلان. بوی خاک. بوی کار چرخ.بوی درد کوه. بوی داغ آفتاب.

  بی شک، انفجار تماشایی کوه آتشفشان ، آبشارهای عظیم ، کوههای سر به فلک کشیده ، تخته سنگهای عظیم ، روح ما را نوازش می کند. اما  زمین شناس است که به راز آنها پی می برد و چرایی آن را می داند.

 آنگاه که حفاری آغاز می شود ، بی آنکه دیده بیند  می توانی نبرد پولاد و سنگ را با چشم دل ببینی که راهش را از میان لایه لایه های سنگ سخت درون چاه باز می کند تا به اعماق برسد.آنجا که لایه های نفت و گاز به انتظار فوران نشسته اند.

این انبار مغزه ، داستان سالیان دور را در دل خود دارد و هر گاه که اراده کنی ، می توانی از او بخواهی تا آنرا برایت باز گو کند.

ساعت ۲ بامداد روز سه شنبه ۱۵/۱۱/۸۷

                                                                                                                                 

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 15:4 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم آذر 1387

بیستمین جشنواره ی تئاتر استان خوزستان

                                  استاد پرویز پور حسینی و  خودم

بیستمین جشنواره ی تئاتر استان خوزستان از تاریخ 16 تا 19 آذر ماه در اهواز برگزار شد.جشنواره ای مثل همه ی جشنواره ها که انتظار می رود در طول مدت زمان جشنواره، بستر لازم برای ایجاد  تعامل بین هنر مندان فراهم گردد اما کمتر به این مهم پرداخته می شود.آنهایی که از مرحله ی بازبینی عبور کرده اند به اجرای نمایش می پردازند و برخی از کسانی که به هر دلیل ،کارشان در بازبینی مقبول نیفتاده به  هنگام اجرای نمایشها به مقایسه ی آنها با نمایش خود می پردازند و زبان شکوه می گشایند.

آنچه برایم بیشتراز برگزاری این جشنواره، نمود داشت ، بودن در کنار هنرمند فرهیخته جناب پرویز پورحسینی بود.هنرمندی متواضع، آرام ، کم  گوی و گزیده گوی چون دُر.ّوی یکی از داوران جشنواره بود.از لذتهای دیگری که بردم ، بودن با دوستان هنرمندم: محمد غدیر زاده مسئول واحد نمایش حوزه ی هنری استان خوزستان، محمد رضا قاسمی کارگردان با ذوق ماهشهری و غلامرضا ثامری کارگردان آبادانی که با نمایش " لذت های رنج "  در جشنواره حضور داشت.کسانی که به نظر من پرداختن به کار تئاتر را همراه با روابط انسانی دوست می دارند نه صرفا  برای گرفتن جایزه و مطرح شدن در عرصه ی هنر. عصر امروز مراسم اختتامیه ی جشنواره خواهد بود که می روم و ادامه ی مطلب را برایتان در وقتی دیگر خواهم نگاشت. 

                                                            ۱۹ آذر ماه ۸۷ ساعت ۱۴:۳۶                                                                        نعمت نعمتی

                                                                                                               

و اما ادامه ی مطلب

سرانجام ، مراسم اختتامیه ی جشنواره برگزار گردید.در میان نمایشهایی که به تماشای آنها نشسته بودم  از 4 مورد پیش بینی ام ،  سه تای آن درست بود .  مرجان بنی سعید و عبدالرضا سواعدی بازیگران توانای آبادان که در نمایش" لذت های رنج" به نویسندگی و کارگردانی " عبدالرضا ثامری" بازی درخشانی ارائه کردند ، بازیگری اول را دریافت نمودند. مورد سوم ، حدسم  بین نمایشهای " خوشبختی در ساعت 6 بامداد" به نویسندگی و کارگردانی " سید صادق فاضلی" از اهواز و لذت های رنج به عنوان بهترین کارگردانی بود که این جایزه به سید صادق فاضلی تعلق گرفت. چهارمین پیش بینی من در کمال ناباوری ، اشتباه از کار در آمد. آنهم بهترین نویسنده ی نمایش بود که حدس من در مورد  نمایش" لذت های رنج "عبدالرضا ثامری بود که نه تنها بهترین نشد ، بلکه در مقامهای دوم و سوم هم قرار نگرفت. خوب، این از خاصیت های جشنواره است که نمایشی، بهترین بازیگر مرد و زن را از آنِِ خود کند، اما هیچ جایزه ای به نویسنده ی آن تعلق نگیرد.

در باره ی دیگر نمایشی که دیده بودم،" گلهای شمعدانی" بود که حسن سلیمی فر و بدری برنجانی دو پیش کسوت تئاتر اهواز مفتخر به دریافت تقدیر نامه شدند. نکته ای که هنوز هم برایم در پرده ای از ابهام باقی مانده، بازی بسیار زیبای رسول حق جو و وحید فقیهی در نمایش " خوشبختی در ساعت 6 بامداد" بود که هیچ کدام جایزه ای دریافت نکردند.

به هر روی ، جشنواره ی بیستم با تمام خاطره هایش، چه شیرین و چه تلخ  به پایان رسید.پرسشی که ذهن مرا نیش می زنداین است که آیا همچون سالهای گذشته ، هنرمندان خوزستانی منتظر فراخوان جشنواره ی بیست و یکم می شوند تا متنی را آماده کنند و تکرار را تکرار نمایند یا شاهد تحرکی نو در عرصه ی تولید تئاتر برای علاقه مندان به تئاتر خواهند بود بی آنکه به جشنواره بیندیشند؟ آنهم با نگرشی ژرف  و نگاهی تازه تر به مناسبت های انسانی و مهارتهای ارتباطی.

 

 

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 2:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم آذر 1387

نذر

 

كسي آمد. كسي تامل كرد. .نگاهشان روي آسمان ابري سُر خورد. رفت تا   كنار نهر آب كه جاري بود.و آب كه زلال بود . روي نيمكتي نشسته بود دختر. آنجا كه وعده گاه بود . ملاقاتشان شايد به رويا مي مانست از پسِ انتظاري پيچ در پيچ .نيم  قرني مي شد اين انتظار. دالان در دالان به دنبال هم .كشاكش شهدي را داشت با بويي از شرنگ كه شك را تند تر تپش مي زد.نيم نگاهي داشتند به هم  با بوي هراس.ديدار كه  صورت گرفت ،  خرسند از اينكه هماني بودند  که می نمودند.حرفهايي از سر شوق به چشم آمد. حرفهايي از لباني برآماسيده. ره يافتن به درون.بي حرف اضافه. با حرفي از سر صدق. نگاه در نگاه .در هم. با هم.آينه يي شد اين ديدار. نذري كرده بود يكي ، اگر ديدار با آن ديگر رخ نمايد.آفتاب تابيده بود در افسوني آبي. چشمهايش اما از رنگي به رنگي ، دل را به تكانه انداخت. پرواز به درون.آغاز با آغاز. شوق در نهانخانه. جان در جان. خاطره اي بر دوش.سيرابي نه نزديك به سراب. دلوي به كمر . كوله باري خاطره. براي حالا. براي هميشه. درّي ديرين. نذر را ادا مي بايد كرد.

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                           

 همه با هم دعا کنیم

با خبر شدم كه دوست فرهيخته و انديشمندي  كه از وبلاگ نويسان فعال و دلسوز مي باشد در بيمارستان بستري ست. بيماري وي چيست ، نمي دانم.  حتي نامش را نيز نخواسته عنوان نمايم.به هر روي ، يك انسان است با دلي سرشار از عشق و آرزو. بياييد همه با هم دست دعا برداريم به سوي آن يگانه ي بي انباز و شفاي عاجلش را از درگاه مهربانش خواستار شويم.

۱۲ آذر ماه ۸۷

                                                                      نعمت  نعمتی             

 

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 16:40 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم آبان 1387

نوستالوژی

گرچه قرار دادن لوح تقدیر "حوزه  ی هنری استان خوزستان "در پست جدید  دیر هنگام است ، اما  به قصد  سپاسگزاری از "حبیب باوی ساجد"  که  سه سال پیش  مبادرت به نمایش فیلم  کوتاه " جرقه " در سینما قدس اهواز کرد و با یاد آن زمان که جرقه را در آبادان ساختم و یادی از " سینمای آزاد اهواز" و  یادی از  کیانوش عیاری عزیز که این  فیلم  را تدوین کرد..........

ای وای من که  باران " نوستالوژی" دارد می بارد  هنگامی که به آن زمان می اندیشم." نخستین جشنواره ی سینمای جوان منطقه ای" در اهواز. آن زمان که عبدالله باکیده از همدان آمده بود.ناصر غلامرضایی از خرم آباد. مرحوم ولی محمدی  که در  اهواز بود و شیفته ی سینما  و.....

 هرچه بیشتر به آن دوران فکر می کنم ، فشار بغض  بیشتر می شود.چرا که علی رغم نبود امکانات فنی و تجهیزات ، عاشقانه کار می کردیم و چه شوقی داشتیم با تنها وسیله ی تصویر برداری موجود " دوربین سوپر هشت " و تدوین دشوار با " موویلا " ، اسپلایسر " و چسب. و چون زمان تدوین فرا می رسید باید لبه ی فیلم را " نوار مگنت " می زدیم و هراس ما از این بود که نکند نوار مگنت بریزد و نتوانیم صدا گذاری کنیم. کیانوش عیاری  ، صدای آبهای مواج کارون را برای فیلم " جرقه " به کمک یک تشت آب ایجاد می کرد و چه لذتی می بردیم هنگامی که کار با اتمام می رسید.اما اینک با امکانات گسترده ی فنی مجهز به آخرین پدیده های تکنولوژی از دوربین گرفته تا تدوین و صدا گذاری با بهترین کیفیت و......

 این تفاوت فاحش را آوردم نه به قصد اندرز ، بلکه با نیت تلنگری بر روح قشنگ و حساس جوانان که قدر این نعمت را بدانند و قدر دلسوخته هایی مثل  باوی ساجد ها و غدیر زاده ها  که دلشان برای هنر خوزستان می تپد. همین و دیگر هیچ.

                                                                           نعمت نعمتی

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 12:10 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم مهر 1387

سومین نشت هفتگی هنرمندان تئاتر اهواز

 توجه شما را به قسمتی از مطلب " سومین نشست هفتگی هنرمندان تئاتر اهواز " که عینا از سایت :" انجمن نمایش اهواز " گرفته شده جلب می نمایم. چنانچه مایل به خواندن همه ی نوشته می باشید لطفا به سایت مزبور که در فهرست پیوندهای وبلاگم آمده مراحعه فرمایید.

در آغاز برنامه ،غزل " مژده ای دل " خواجه ی شیراز  با صدای  استاد نعمت نعمتی  که سالهاست به تدریس فن بیان مشغول می باشد، پخش شد. وی  ضمن برشمردن نکات و سر فصلهای این درس از جمله : تعریف شخصیت ، پرورش صدا در حالتهای نشسته ، ایستاده ، دو نفره ، گروهی و روش درست بیان ، پیش نیاز این درس را " پرورش مهارتهای ارتباطی" عنوان کرد. سپس به طرح سوالات تفاوت نگاه کردن و دیدن و فرق بین گوش کردن و شنیدن پرداخت که دو تن از حاضران به سوال وی پاسخ گفتند.پس از آن با ارائه ی مباحث " حالت " و " ریتم " در بیان ، لزوم دانستن این فن را برای کلیه ی بازیگران تئاتر ، سینما ، صدا و سیما و حتی در زندگی روزمره ، امری ضروری دانست و همگان را ترغیب با یادگیری آن نمود

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 15:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم شهریور 1387

در خلوت دل بارانی

کودک درونم ، مرا می برد به کوچه پس کوچه های مهربانی. آنجا که بوی کاهگل و خشت ، حس غریبی به زیر پوستم ، می دواند. در آنجا ، بوی نان گرم و تازه ی مادر بزرگ  ، فضا را به عطری خوش عجین می کند. مادر بزرگی که امامزاده ها را می نوشید از سر صدق و دستانش ، شفا بخش بود و من ، حقیقیت را در عمق چشمان او می دیدیم که شفّاف می نگریست و در تبسّم اهورایی اش ، چال قشنگی می افتاد بر لپهای همچون برگ گلش . بعد ها از زبان جلال الدین محمد بلخی از حقیقیت و آینه  ، اینگونه خواندم که:

 "حقیقت ، همچون آینه ای بود در ازل که بر زمین افتاد و آدمیان به قدر خویش از آن برداشتند".

 و  بعد ترها نیز  دانستم که:

 آینه چون نقش تو بنمود راست           خود شکن ، آیینه شکستن خطاست

 و امّا امروز ، در دنیای " پست مدرن " که به ناکجا آباد می رویم ، نمی خواهم روح خسته ای داشته باشم از گذر روزمرگی دوران ، بلکه پندار من این است که در کنار رود خانه ی تبسّم ، نفسی بکشم از سر شوق.

 می خواهم " پازل " وجود خویش را ، خود در کنار هم بچینم با یاد همان کودک درون که همیشه با من است ، از سر مهر و پر آوازه ی پرواز در هوای بارانی دل و دور از چشمان بی هنران به یگانه  هنرمند زیبا شناس جهان بیندیشم  بی تصور  بایدها و نباید ها  و آینه ها را فریاد کنم رو به قبله ی عشق همراه با نهال باران.

 من ، زایش را می خواهم و برکت را ، همانگونه که کودک درونم می خواهد آنرا و می پراکند در یاخته ، یاخته ی هزار توی نهانخانه ام. و هم آوا می شوم با آوای آن بزرگ که می خواند:  

 "من نمی خواهم نصیحت بشنوم             پنبه در گوشم کنید".

 و اینک ، لختی می آسایم با  کودک درون با چشم اندازی از گندمزار عشق تا پروازی داشته باشم به افقی در  آنسوی آبی آسمان. در بیکرانه ی آشتی و راز بی همتای حضرت دوست و در خلوت دل بارانی خویش با او به نجوا می نشینم بدین آوای ترنم خیز:

 

ای دلبر ما ، مباش بی دل بر ما        یک دل بر ما ، به که دو صد دل بر ما

نه دل بر ما ، نه دلبر اندر بر ما            یا دل بر ما فرست  یا  دلبر ما

 

                                                                                               نعمت نعمتی

 

 

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 14:40 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم شهریور 1387

دیگر نمی نویسم تا وقتی دیگر

  دیگرنمي نويسم.ديگر شعر نخواهم سرود. ديگر به تئاتر و سينما ، نمي انديشم.ديگر داستان نمي نويسم.ديگر حتي " فن بيان " هم درس نخواهم داد.از سالها پيش با خويشتن خويش گفته بودم:مي نويسم، شعر مي گويم، سينما و تئاتر را خواهم نوشيد تا به خود و ديگران بگويم كه زنده ام. كه مي توانم ايجاد كنم. كه همه ي اينها را عاشقم و بي آنها دلكنده و غمگين.اما گاهي اوقات ، روزگار و آدميان چنان با تو مي كنند كه رفتنت را نه گريزي ست و نه گزيري.

يادت به خير " مولانا" كه چه شبها  با تو بيدار ماندم  با دردي كه ساليان دراز در دل داشتي و من همدل و هم آوا شدم با تو در گريه هاي نيمه شب.از " بشنو از ني چون حكايت مي كند تا عشق اسطرلاب اسرار خداست. يادت به خير مجتبي كاشاني كه مي گفتي:

عشقبازي به همين آساني ست

كه دلي را بخري

بفروشي مهري

و تو فريدون مشيري با شعر كوچه ات:

بي تو مهتاب شبي

باز از آن كوچه گذشتم

و در انتهاي شعر،  بغضت را سر كشيدي كه:

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

و عطار و حافظ و .........................

 و  ارنست همينگوي با" پير مرد ودريا" ،آنتوان چخوف با " باغ آلبالو" ،اوژن يونسكو با"كرگدن"

 اخوان ثالث كه مي گفتي: چرا بر خويشتن هموار بايد كرد

رنج آبياري كردن باغي

كز آن گل كاغذين رويد؟

و فروغ با پرواز را به خاطر بسپار

و هدايت با " بوف کور "و  " داش آكل"

و بالزاك، تولستوي، ماكسيم گوركي، جك لندن و......

و همه ي ديگران و همه ي آدمها.

باور كنيد من مانده ام كه اكنون در كجاي جهان ايستاده ام. جاي من كجاست؟ من که نوشتم.گفتم.خواندم.اجرا كردم. سرودم و هنوز هم مي دانم كه نمي دانم.امّا اين درد من نيست.درد من ،  كمتر پاسخ گرفتن است از بيشتر سفره ي ضيافت صدق را گستردن  كه نه مرا فهميدند نه خواستند بفهمند. اين را وا مي گذارم به تاريخ تا روزي شايد......

من  اينك و هنوز هم بانگ بر مي دارم كه:

يك كف دست از اين دشت

برايم كافي ست

تا تنهايي ام را در آن بپيچم

و خوشحالي ام را در كوه ، جار بزنم

و بازهم به خانه ي ابري پناه خواهم برد.خانه اي كه از ابر ساخته ام در خانه ي ابري مي مانم و سفره اي مي گسترم از گلهاي مريم، نرگس، محبوبه شب و نسترن و عطر خوش آنرا مي بويم و با آفتاب و پاييز ، قسمت مي كنم.

ديگر نمي نويسم.نمي خوانم.بگذار نفسي تازه كنم كه  اينك:

 خانه ام ابري ست ، امّا ابر بارانش گرفته ست

و سپاس از همه ی شما که مرا یار بودید تا اکنون.و دلم برایتان  تنگ می شود .

  و... بگذار تا وقتي ديگر .تا وقتي ديگر    بدرود

                                                                                                                نعمت نعمتی

 

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 14:30 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم مرداد 1387

پرواز

                                                              

درهزار توی وجودم ، بارش شبنم است.چشمانم را می بندم و می گذارم تا باران شبنم ، مرا به ضیافت خمخانه ببرد.سفری می کنم به قبیله ی لیلی تا شاید بتوانم با قبیله ی مجنون ،آشتی شان بدهم.به آنها می گویم:لیلی و مجنون را از قفسی که برایشان ساخته اید ، رها کنید.من می دانم لیلی داشتن چه معنایی دارد.شما را سوگند می دهم در برابر خواست مجنون سکوت نکنید.

و زمزمه ای دارم با خود که :باید مجنون باشی تا بدانی عشق یعنی چه.و بانگ بر می دارم که :

 

ای خلایق، چرا دلی که می تواند دوست داشته باشد کینه ورزد و سینه ای که می توانئ تکیه گاه الفتی باشد ، دشمنی در خود نهان دارد؟

 

و سفری می کنم به دیار خاطره ها.آنجا که  نیما به حزن می خراشید حنجره اش را که:

 

خانه ام ابری ست

امّا ابر بارانش گرفته ست

 

و به سمت خانه ی ابری می روم  که دلم آنجاست و چشمه ای دارد ، زلال و سفره ی مهر ، گسترده است به وسعت بی انتها.با سبزه های نورسته و آسمانی که نوازش آفتاب را در خود دارد و کسی که صدایش از دور می آید ، می خواند :

 

 مرنجان دلم را که این مرغ وحشی              ز بامی که برخاست ، مشکل نشیند

 

و من می خوانمش به نام . آوای مستانه ی او نزدیک تر می شود و می بینمش با چهره ای که خنده ی مهتاب را می ماند  و نگاهی که اهورایی ست.و من پروازی می خواهم با او از سر شوق .او می داند که به اندازه ی یک کف دست  از این همه دشت ، برایم کافی ست تا تنهایی ام را در آن بپیچم و خوشحالی ام را در کوه ، جار بزنم.

                                                                                                                نعمت نعمتی 

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 0:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم تیر 1387

هامون سینمای ایران هم از میان ما رفت

 

هامون سینمای ایران هم از میان ما رفت.

 

خسرو شکیبایی ، هنر مند توانا و بازیگر خوش صدای سینما و تلویزیون ایران در سن 64 سالگی  در گذشت. وی در پنج شنبه شب (27/4/87 13)  به سوی یگانه هنرمند هستی شتافت و جامعه ی هنری را داغدار کرد.

 

همان گونه که پیشتر از این  در فرقت  دیگر هنرمندان و نویسندگان  گفته ام ، قصد ندارم به مصداق :

بودیم و کسی پاس نمی داشت که بودیم

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

 مرثیه سرایی کنم ، بلکه هدفم ادای احترام به آن زنده یاد و تسلیتی به خانواده ی محترم ایشان و  هنرمندان است  و اینکه  قدر یکدیگر را بدانیم  تا وقتی هستیم.

تصور نبودن خسرو شکیبایی ، دردآور است که دیگر نه بازی درخشان او را شاهد خواهیم بود ، نه صدای زیبا و دلنشینش را خواهیم شنید.فقط می توانیم بسنده کنیم به آنچه بازی   ویا  دکلمه کرده  و زنده نگه داشتن خاطره اش در یادها .

 

فعالیت های هنری زنده یاد شکیبایی :

 

زنده یاد شکیبایی ، فعالیت در سینما را با فیلم خط قرمز به کارگردانی مسعود کیمیایی ( 1360 )آغاز کرد.فیلمهای دیگری که در آنها ایفای نقش داشته :

دزد و نویسنده ، ترن ، رابطه ی خوب ، و هامون به  کارگردانی داریوش مهرجویی (1368 )

که به عنوان بهترین بازیگر شناخته شد. از فیلمهای دیگرش ، می توان به دادشاه (1362) صاعقه ( 1363 ) رابطه ( 1365 ) شکار و ترن ( 1366 ) عبور از غبار و هامون ( 1368 ) جستجو در جزیره ابلیس (1369 ) بانو ( 1370 ) یکبار برای همیشه ، سارا و پرواز را به خاطر بسپار ( 1371 ) بلوف (1372 )  کیمیا ، پری ، درد مشترک ( 1373 ) خواهران غریب ، عاشقانه ، سایه به سایه ( 1374 ) سرزمین خورشید ( 1375 ) زندگی ، روانی ( 1376 ) میکس ، دختر دایی گمشده ، عشق شیشه ای ( 1378 ) دختری به نام تندر ( 1379 ) اثیری ، کاغذ بی خط ،مزاحم ، لژیون (1380 ) صبحانه برای دو نفر (1382 ) سالاد فصل ، حکم و ازدواج صورتی ( 1383 )ستاره ها ، چه کسی امیر را کشت ، عروسک فرنگی  و پیشنهاد پنجاه میلیونی ( 1384 ) رئیس ، دست خا لی و اتوبوس شب ( 1385 )

 

 بازی درخشان وی در سریال تلویزیونی روزی روزگاری ، خانه ی سبز ، مدرّس ، کاکتوس و..... هیچگاه از خاطره ها محو نخواهد شد. از شکیبایی ، آلبوم های  شعر حجم سبز ، مهربانی ، نامه ها و نشانی ها و..... با صدای وی به یادگار مانده که بسیار زیبا آنها را دکلمه کرده است.

 

و کلام آخر با تو دوست عریز:

 

  باور کنیم که از مرگ ، نه گریزی هست و نه گزیری ، پس

 

بیا دستانت را به من بده تا پلی بسازیم

 

برای عبور مرغکان معصوم

 

برای با هم بودن و ساختن جامعه ای هنر مند و هنر پرور بی هیچ ادعایی و از سر اخلاص.با هم باشیم و در کنار هم و پیشتر از سخن گفتن از هنر و هنرمندی ، انسان باشیم و انسان و دل بسپریم  به یگانه هنرمند جهان هستی .

                                                                                        نعمت نعمتی

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 1:5 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم تیر 1387

حرف تازه

زمین، هنگامی  ارزشمند است که انسانی بتواند روی آن بایستد.

 

آن مقدار زمین برای من کافی ست که بتوانم روی آن بایستم ، بنشینم یا بخوابم.

 

آسمان ،وقتی زیباست که من بتوانم زیبایی آن را احساس کنم.

 

افرادی برای من ارزش دارند که من برایشان ارزش داشته باشم.

 

قانون زندگی این است : اگر خود را دوست داشته باشی ، می توانی دیگران را هم دوست بداری.خود را دوست دارم ، به دیگران هم عشق می ورزم ، ولی تا جایی که به دوست داشتن خودم ، صدمه وارد نکند.

 

آنچه خواندید  حاصل تجربیات زندگی ام  است. خوشحال می شوم چنانچه نظر دهید.

                                                                                                               نعمت نعمتی

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 0:54 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387

روزت مبارک پدر

                                 روح پدرم شاد که می گفت به استاد

 

                                 فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ

 

 

روز پدر است و من در فکر پدرم که ساده زیست و ساده رفت ، بی هیچ صدایی،.آرام و در آرامش محض و

 

دلم  اما همیشه و همه جا با اوست که راست قامت بود و تبسم بر لب بی آنکه دلی بیازارد.

 

امّا دروغ چرا.غمی به دلم چنگ انداخته ، غریبانه  که نه از آن گریزی ست،  نه گزیری.این غم ، ولی

 

ازجنس دیگری ست و متفاوت از غمهای دیگر.جوری ست که نمی شود آن را بیان کرد ، مگر کسی به آن

 

 مبتلا باشد تا بفهمد حال مرا.وقتی به یاد " شروه " خواندنش می افتم  و به یاد" فایز" خواندنش که گر چه

 

بوی غم داشت ، اما  خالی شدن و به آرامش رسیدن را در آن می توانستی  تجربه کنی.

 

همان گونه که در مرگ " نادر ابراهیمی " نوشتم : قصد مرثیه سرایی ندارم ، چون نه دوست می دارم نه

 

درست می دانم، ولی حسّی آمده که به من نهیب می زند:

 

              بنویس شاید خالی شوی.بنویس شاید به درد کسانی

 

                      همچون تو نیز بیاید و بنویس شاید.........

 

 به هر روی، چیزی در من می جوشد که دارم می نویسم و چیز دیگری هست که درونم را می آشوبد و آن

 

هم   زخمه ایست بر تار دل که" صفحه کلید " را دارم  تار می بینم و انگار اشک در چشمخانه ام به رقص

 

 در آمده و منهم می گویم بنواز زخمه ات را بر تار دلم که تشنه ی بارش اشکی هستم از سر اخلاص.

 

و بی آنکه بدانم از کجا آمده  یاد زنده یاد " اخوان ثالث " شعرش  را در ذهنم تکرار می کنم :

 

                                    کرک جان خوب می خوانی

 

                      من این آواز پاکت را در این غمگین خراب آباد

 

                        چو بوی بالهای سوخته ات پرواز خواهم داد

 

                     گرت دستی دهد با خویش ، در دنجی فراهم باش

 

                                     بخوان آواز تلخت را

 

                                  ولیکن دل به غم مسپار

 

                                    خوشا با خود نشستن

 

                                 نرم نرمک اشکی افشاندن

 

 

و دیگر باید ببندم این دفتر را تا تبدیل به مرثیه نشده و در این هوای گرد آلود اهواز ، گریزی داشته باشم به

 

 حیاط خانه  و روبه روی  درختان خاک آلوده بنشینم  در  هوای آزاد  و نفسی تازه کنم.

 

و پیشتر از رفتن بنویسم : روزت مبارک پدر.

 

اما نمی دانم چرا باز شعری  دیگر ذهنم را آشفته می کند :

 

                                       ها ! چه خوب آمد به یادت

 

                                             گریه هم کاری ست

 

 

 

                                                                                                     نعمت نعمتی

 

 

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 2:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387

نگاهی به کتاب " تسلی بخشی های فلسفه "

نگاهی به کتاب "تسلّی بخشی های فلسفه"

 

کتاب" تسلی بخشی های فلسفه" می کوشد تا با استناد به آثار شش فیلسوف بزرگ ، راه حل هایی برای مشکلات روزمره ی ما ، ارائه کند.با خواندن این کتاب ، از "سقراط" می آموزیم که عدم محبوبیت را نادیده انگاریم. " سنکا " به ما کمک می کند تا بر احساس نا امیدی ، غلبه کنیم و " اپیکور" بی پولی ما را چاره می کند.

 

"مونتنی" راهنمای مناسبی برای درمان ناکارآیی ماست.عشّاق دلشکسته ، می توانند با خواندن آثار " شوپنهاور" تسلّی خاطر یابند و کسانی که در زندگی با سختی های زیادی روبرو هستند با " نیچه " همذات پنداری خواهند کرد.

 

در بخشی از کتاب می خوانیم:

 

هیچ چیز نباید برای ما غیر منتظره باشد.افکار ما باید  از قبل، آماده ی رویارویی با همه ی مشکلات ما باشد و ما نباید به چیزهایی توجه کنیم که به وقوع آنها عادت داریم، بلکه باید به آنچه  می تواند رخ دهد ، نظر کنیم.

 

و به نظر سنکا: آنچه ما را عصبانی می کند ، برداشتهای خوشبینانه ی خطرناکی در باره ی چگونگی جهان و دیگر افراد است.

 

و در جایی دیگر، پس از عزیمت" شوپنهاور" از" وایمار" گوته  ،بیتی برای او می سراید:

 

اگر می خواهی از زندگی لذت ببری

 

 باید برای جهان، ارزش قائل شوی

 

 

 

" تسلی بخشی های فلسفه " یکی از آخرین آثار " آلن دو باتن" است که تاکنون بیش از دویست هزار نسخه از آن، در سراسر جهان به فروش رفته است.

 

 

 به نظر من ، چگونگی دیدگاهها را بشناسیم و تلاشمان بر این باشد که آنچه با خوی ما سازگار است را برگزینیم .همه ی اینها بر می گردد به ادراک ما از پیرامون زندگی ما و شناخت های نسبی از افراد.

 

                                                                                                نعمت نعمتی

 

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 11:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

کودک بزرگ من

 

 

 كودك بزرگ من

 

روحية ی حساس، ويران مي كند، نه ديگري را بلكه درون خود را. عشق مي بخشد، نه به خود، بلكه به ديگري.خراب مي كند، نه دل كسي را، بلكه دل خود را. روحية ی  حساس، طالب عشق است. طالب بخشش و مهرباني است. پذيراي گل و سبزه و طراوت است. جوياي بارش صداقت است ولطافت صبح، نمي خواهد باور كند كه پليدي هم هست. كه بدي وجود دارد. مي داند كه از پس پگاه، نيمروز مي آيد.شب هم در پي آن خود نمايي مي كند، ولي در پشت سياهي شب، هميشه ،انتظار تابش خورشيد را دارد.

ولي روح حساس، زود مي شكند. اي واي كه دل خراب، عالمي دارد براي خود.

 

 خانه ات خراب اي دل خراب كه چه بر سر خراب آباد دل مي آوري!

 

آيا در بستر اين مخمل سرخ كه در نگاهت آرميده، شکوه  ترنّم نسیم است یا جاودانگی آن پرواز که بی گاهان آمد و تو چه معصومانه به آن پرنده ی کوچک دل خوش داشتی ؟

 

دلي از پي سوخته دلي كه نگاهش، كبوتران عاشق را پروازي خوش دارد در پهنة ی آبي بيكران كه لبخندي را مي خواهد باران زا، كه عشق را مي خواهد، همانگونه كه بايد باشد

كودك بزرگ من،

 

بگذار سر بر سينة ی مهربانت بگذارم و بگويم كه همه چيز زيباست، ولي همه چيز ممكن است زيبا نباشد، بلكه زيبا بنمايد. نگاهت را عميق تر كن وگوشهايت را شنواتر. نكند كه اين گلبرگ  را توفاني بپراكند وآن را پرپر كند.

 

تو، كودك بزرگ من، هنوز در نيمة ی راه هم نيستي كه در آغاز راهي. در بيكران آبي آسـمان، همانگونه كه كبوتـران سپــيد بال، پروازي عشـــق آفـرين دارند، كركــساني هـم هستند.  مهيّــاي فـرود برانـسانهايي  كه در فراز و نشيب زندگي، دلشان به درد آمده و نامردمان روزگار، روحشان را خراشيده و نالان و خون جگر شده اند. اين كركسان، آمادةی فرود ند تا نوك تيز پيكانشان را در دل فسردةی آنان فرو كنند.

كودك بزرگ من،

 

اين كركسان، تكه تكه مي كنند اگر انساني را اين چنين ببينند. پس، دل دريايي خود را به غم مسپار كه اين آغاز پذيرش درد است. گسترةی زندگي را همچنان آسماني ببين و آسماني بينديش و آينه سان زندگي كن.

كودك بزرگ من،

 

در رويا و با رویا زندگي نكن، گر چه انسان گاهي به اجبار لازم است رويايي باشد تا گريزگاهي بيابد. تا مفري داشته باشد از هراس اين زمانة ی سرشار از تنش.

 

         بهار را در دستان مهربانت نگاه دار و مشتاق آن باش.

 

خوب است كه بهار را اين چنين دوست مي داري. بهاري كه به همراه خود گل وسبزه و ريحان مي آورد، اما به ياد داشته باش كه گلهاي بهاري هم در كنار خود، خار دارند. نكند كه اين خارها، دستان بهارزاي ترا بخراشند!

 

 كمي، فقط كمي، شك را چاشني زنجير سخت اعتمادت كن. لازم است.لازم است.

 

و كلام آخر به تو كه ترنم نسيم را مي ماني

 

 زندگي زيباست اي زيبا پسـند

 

              زنـده انديشان به زيبايـي رسـند

 

 

آنچنان زيباست اين بي بازگشت

 

 

           كز برايش مي توان از جـان گذشت

 

                                                                                    نعمت نعمتی

                

 

 

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 11:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم تیر 1387

همایش بزرگ تئاتر اهواز

 

ساعت 18 روز جمعه 31/3/87 همایش بزرگ تئاتر اهواز ، در تالار اجتماعات مناطق نفتخیز جنوب ، برگزار شد و تا ساعت 22 ادامه داشت.در آغاز این همایش ، نعمت نعمتی به عنوان نماینده ی پیشکسوتان و کلیه ی هنرمندان عرصه ی تئاتر اهواز،سخنانی به شرح زیر ایراد کرد:

 

عرض سلام دارم خدمت کلیّه ی حضّار گرامی ، مدیران و روسای گرانمایه و همچنین ، پیشکسوتان ،هنرمندان و هنرجویان ارجمند.نعمت نعمتی هستم ، مدرّس فنّ بیان انجمن نمایش اهواز.انتخاب بنده به عنوان نماینده ی پیشکسوتان و هنرمندان عرصه ی تئاتر اهواز ، از جهتی مایه ی افتخار من است و از سویی دیگر ، احساس بار سنگین این مهّم بر دوش داشتن که چه بگویم تا حقّ مطلب ادا شود.

برای ورود به ادا کردن حقّ مطلب ، بی اختیار شعر زنده یاد ، مجتبی کاشانی به ذهنم آمد که گفته است:

زیر باران بیا قدم بزنیم

حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نو بگوییم و نو بیندیشم

عادت کهنه را به هم  بزنیم

و  ز باران کمی بیاموزیم

که بباریم و حرف ، کم بزنیم

کم بباریم اگر ، ولی همه جا

عالمی را به چهره ، نم بزنیم

سخن عشق ، خود به خود زیباست

سخنان عاشقانه ای به هم بزنیم

قلم زندگی به دل است

زندگی را بیا ، رقم بزنیم

و یاری گرفتن از نویسنده ی کتاب " مدیریت بر دلها" و شاعر عشق و مهر ورزی ، این قوّت قلب را به من داد که حرفهایی را که سالهاست به هنرجویانم می گویم ، با شما نیز در میان بگذارم که:

هنر ، دریای پر موج و خروشی ست

سپهر آهنگ و افلاکی سروشی ست

هر آنکو قید هستی را رها کرد

در این دریای بی ساحل شنا کرد

و دیگر اینکه پرداختن به مقوله ی تئاتر ، بدون آنکه سخنی از عشق گفته شود ، هیچ معنا و مفهومی ندارد ، چرا که اگر هنرجو یا هنرمندی ، دلش در هوای تئاتر هست ، فقط و فقط ، حرف دل است و عشق ، چون بر این باور است که:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوّار بماند

امّا این چگونه عشقی ست و جنس آن از چیست؟

این همان عشقی ست که پیشکسوتان ، بهتر می دانند و سالهاست در درونشان لانه کرده و حتّی به گاه ناملایمات و بی مهری ها هم ، علی رغم  روح حسّاسشان ، مانده اند و اگر هم گاهگاهی ، دل فسرده شان به درد آمده که : نه ، دیگر نیستم ، این بیت شعر ، در نهانخانه ی دلشان ، پژواکی خوش داشته است :

هر زمان گویم که بگریزم ز عشق

عشق پیش از من به منزل می رسد

این عشق ، چیزی نیست جز عشق داشتن به یگانه معبود ازلی و ابدی ، یگانه هنرمند هستی و خالق هنر و هنرمند . همو که زیباست و زیبایی ها را دوست می دارد.و در هزار توی دل این هنرمند حسّاس ، بی دریغ و بی منّت ، سبزه های نو رسته را به ضیافت دانش تئاتر می برد و دستش را می گیرد تا نوازش آفتاب  ، خنده ی مهتاب و تبسّم نسیم را در لایه های ذهن او به نمایش بگذارد.اینجاست که اگر معلّم دلسوزی ، اینگونه بذر دانش تئاتر را در ذهن هنرجویش می کارد ، آن هنرجو نیز بدین گونه سخن خواهد گفت:

مهربان معلّم

تشنه ی آموختنم ، آموزشم ده

کودکم ، بزرگم کن

نادانم ، دانایم کن

مغرورم ، متواضعم کن

به من گفته اند: توانا بود هرکه دانا بود.مرا یاد بده که هرقدر هم دانا شوم، دانای مطلق آن پروردگار یکتاست که مهربانترین است. همو که زیباست و زیبایی ها را دوست می دارد.او که نقّاش طبیعت و فصلهاست و یگانه مهندس عالم و آدم.

مهربان معلّم

پیشتر از درس بابا نان داد ، الهی سینه ای ده آتش افروز را برایم معنا کن.فهم این را آسان کن که چرا " علت عاشق ز علتها جداست ، عشق اسطرلاب اسرار خداست" ؟

آری ، و بدین گونه ، خلّاقیت های ذهن معلّم و هنرجو ، شکوفا می شود و نمایش و جلوه گاه تئاتر به تصویر در می آید.

اینها را گفتم ،چون پندار سالیان من و دیگر پیشکسوتان است. امّا پرداختن به چنین حرفهایی ، نیازمند ابزار و امکانات است و برای اینکه فقط حرفهای کهنه را تکرار نکرده باشم ، عرض می کنم که متاسفانه آنگونه که باید به آموزش تئاتر اهمیت داده نمی شود و گواه ادعّای بنده ، برادر مخلص و دلسوز عرصه ی هنر خوزستان ، جناب آقای عبدالرضا حیاتی ست که یکی از استادان انجمن نمایش می باشد.

همه ی ما می دانیم که آموزش ، رکن اساسی هر سازمان ، جامعه و خانواده است.صادقانه بگویم که جای آموزش در انجمن نمایش اهواز ، خالی است.نه که نبوده و نیست ، اشتباه نشود ، آنگونه که باید نیست.آقای فاضلی ، رییس انجمن نمایش اهواز ، در این راستا تلاش فراوان نموده ، امّا بنده به عنوان مدرّس فنّ بیان ، نه از فضای آموزشی راضی  بوده ام ، نه از امکانات و لوازم کمک آموزشی.بارها در این خصوص ، زبان به شکوه گشوده ام و این اواخر متوجه شدم که آقای فاضلی ،سکوت می کرد.سکوتی که شاید این پیام را القا می کرد:

چه سودی اگر خامشی بشکنم            که یاران در این دشت تنها منم

خواهش من از مسئولان امر، این است که با برنامه ریزی و در چار چوب مشخّص، آموزش درست را به بدنه ی انجمن نمایش ،تزریق نمایند ، آنهم با استفاده از مدرّسانی که علاوه بر داشتن سواد تئاتر،از هنر معلّم بودن نیز بهره مند باشند و مهارتهای ارتباطی را خوب بدانند که سازماندهی تئاتر اهواز ، در گرو این مهم می باشد. در پایان تشکّر می کنم ازهمه ی دست اندر کاران این همایش بزرگ به ویژهُُُ استاد عبدالرضا حیاتی که عاشق هنر است و مخلص و همچنین از سیّد صادق فاضلی ، رییس انجمن نمایش اهواز.

 

در خلال این همایش ،از پیشکسوتان تئاتر اهواز تقدیر و لوح سپاس و هدایایی به آنان و دیگر هنرمندان اهدا شد.در این همایش ، مدیر کلّ فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان ، رییس فرهنگ و ارشاد اسلامی اهواز و تنی چند از دیگر مسئولان نیز حضور داشتند.

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 10:12 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

جوانی و پیری

جوانی، برهه ای از زندگی نیست.جوانی، یک حالت ذهنی است.جوانی، خوی خواست و اراده است.یک کیفییت تخیّل و اندیشه است.یک چیرگی دلیری بر ترس است.جوانی ، بیشتر گرایش به ماجراجویی است تا عشق به راحت طلبی.

هیچکس تنها با گذر شماری از سالها پیر نمی شود.مردم با از دست دادن آرمانهایشان پیر می شوند.سالهای زندگی، پوست را چروکیده می کند ، ولی از دست دادن شوق ،روح را افسرده می سازد.دلهره ، دو دلی ، بی اعتمادی به خود ، ترس و نا امیدی ، اینها چون سالیان درازی هستند که سر را خم می کنند و روحیه ی شکوفان را به خاکستر می کشانند.

انسان، چه شصت ساله باشد ، چه هفتاد ساله ، عشق به شگفتی ، شیفتگی شیرین به آغاز کارها و اندیشه های درخشان ، چالش بی پروای رویدادها ، شوق سیری ناپذیر کودکانه به آنچه پس از این فرا می رسد ، در دل او خانه دارد.

انسان به اندازه ی باور و اعتقادش جوان و به اندازه ی دو دلی اش ، سالخورده است.انسان به اندازه ی اعتماد به نفسش جوان و به اندازه ی ترسش ، سالخورده است.به میزانی که امید دارد ، جوان و به میزانی که نومیدی بر او چیره است ؛ کهنسال است.

هنگامی که شعله ی امیدها خاموش است و کانون دل را سرمای بد بینی گرفته است و شک بر هستی انسان چیره شده است ، آنگاه انسان به راستی پیر شده و پروردگار  باید روحش را بیامرزد.

 

                                                              سامویل اولمن (1920-1840)

                                                            نویسنده ی آلمانی الاصل آمریکایی

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 16:4 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

فیلم کوتاه جرقه

نعمت نعمتی در صحنه ای از فیلم کوتاه "جرقه" که در سال ۱۳۵۳ در نخستین جشنواره ی سینمای جوان اهواز دیپلم "بهترین فیلم بخاطر بهترین ارایه ی سینمایی "را گرفت و در همان سال جایزه ی لوح زرین را در جشنواره ی کشوری در تهران از آن خود کرد. فیلم  جرقه که تدوین آنرا کیانوش عیاری انجام داده بود در فستیوال  آسیایی فیلمهای کوتاه نیز تقدیر شد.
نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 12:35 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387

"بلبل سرگشته" نوشته ی علی نصیریان- با کارگردانی و بازی نعمت نعمتی -اهواز- ۱۳۵۶

 
نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 1:37 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

نادر ابراهیمی هم از میان ما رفت

بین من و دنیا،شیشه ای است.نوشتن،راهی است برای گذر از این شیشه،بی آنکه

 بشکند."نادر ابراهیمی" 

 

نادر ابراهیمی،داستان نویس مشهور ایران روز پنجشنبه 16 خرداد ماه سال جاری در سن 73 سالگی از میان ما رفت.همو که نویسنده ی رمان هفت جلدی" آتش بدون دود" بود و به کارگردانی خودش تبدیل به سریال  تلویزیونی شد.رمان خواندنی و پر جذبه ای که بر اساس یکی از افسانه های ترکمنی نوشته شد.

 اولین کتابش :"خانه ای برای شب" بود که در سال 1341 منتشر شد.کتابهای دیگرش:

 بار دیگر شهری که دوست می دارم،چهل نامه ی کوتاه به همسرم،ابوالمشاغل،ابن المشغله و.......

 قصد مرثیه سرایی ندارم که نه دوست می دارم چنین چیزی را ،نه درست می دانم.فقط می خواهم تسلیتی بگویم به جامعه ی ادبی ایران و خانواده ی آ ن زنده یاد و دیگر اینکه تلنگری بزنم به روح قشنگتان. به قول حافظ:

 

امروز که در دست تو ام مرحمتی کن

 

 فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

  

نادر ابراهیمی در قسمتی از رمان آتش بدون دود بدین گونه  به تفاوت میان عشق و دوست داشتن می

پردازد:

 

عشق،سحر است، دوست داشتن ،باطل السحر.عشق و دوست داشتن از پی هم می

آیند،اما هرگز در یک خانه ،منزل نمی کنند.از دوست داشتن می توان به عشق رسید ، اما به هر حال،این حرکت از خود به خود نیست.از نوعی است به نوعی. از خمیره ای به خمیره ای و فاصله ایست ابدی میان عشق و دوست داشتن که برای پیمودن این فاصله،یا باید پرید ، یا فرو چکید.

 

                                            

نوشته شده توسط نعمت نعمتی در 13:56 |  لینک ثابت   •